سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

هوالحبیب وماسواه فریب

وقتی عاشقت شدم که ازدستت داده بودم ! این زبان حال جاماندگان است ...

دوست ندارم حکایت من وتو اینگونه باشد چراکه من فقط تورا می بینم وتو... وعاشق تو ام و تو ...وغیری نیست ...

ندیم و مطرب و ساقی همه اوست خیال آب و گل در ره بهانه / بده کشتی می تا خوش برانیم از این دریای ناپیدا کرانه

وعشق من وتو عهدی است ازلی ...        در اَزَل پرتو حُسنت ز تجلّی دم زدعشق پیدا شد و آتش به همه عالم زدجلوه‌ای کرد رُخَت، دید مَلِک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زدمدعی خواست که آید به تماشاگه راز دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد دیگران، قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد جان عِلوی هوسِ چاهِ زَنَخدان تو داشت دست در حلقه ی آن زلف خَم اندر خَم زد

بگذار تا همه بدانند ومن فاش می گویم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم/ نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

آری استاد من همان پیر مغان رامیگویم که اینگونه آموختم :«ما رایت شیئا الا و رایت الله قبله و بعده و معه» ""هیچ چیزی را ندیدم مگر اینکه قبل و بعد و همراه با آن خدا را دیدم.""ومن مرید پیر مغانم، زمن مرنج ای شیخ چراکه وعده تو دادی و او بجای آورد...

 

دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم لیکن از لطف لبت صورت جان می‌بستم عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست دیرگاه است کز این جام هلالی مستم از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور در سر کوی تو از پای طلب ننشستم  عافیت چشم مدار از من میخانه نشین که دم از خدمت رندان زده‌ام تا هستم در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است تا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم  بعد از اینم چه غم از تیر کج انداز حسود چون به محبوب کمان ابروی خود پیوستم بوسه بر درج عقیق تو حلال است مرا که به افسوس و جفا مهر وفا نشکستم       صنمی لشکریم غارت دل کرد و برفت آه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم رتبت دانش حافظ به فلک برشده بود کرد غمخواری شمشاد بلندت پستم



کلمات کلیدی : دل نوشته

امامت

إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ«انما» یعنى منحصراً (چون اداة حصر است). معنى اصلى «ولىّ» سرپرست است. ولایت یعنى تسلط و سرپرستى: سرپرست شما فقط و فقط خداست و پیغمبر خدا و مؤمنینى که نماز را بپا مى‏دارند و در حال رکوع زکات مى‏دهند. ما در دستورات اسلام نداریم که انسان در حال رکوع زکات بدهد که بگوییم این یک قانون کلى است و شامل همه افراد مى‏شود.این، اشاره است به واقعه‏ اى که در خارج یک بار وقوع پیدا کرده است و شیعه و سنى به اتفاق آن را روایت کرده‏ اند و آن این است که على علیه السلام در حال رکوع بود، سائلى پیدا شد و سؤالى کرد، حضرت به انگشت خود اشاره کرد، او آمد انگشتر را از انگشت على علیه السلام بیرون آورد و رفت؛ یعنى على علیه السلام صبر نکرد نمازش تمام شود و بعد به او انفاق کند؛ آنقدر عنایت داشت به اینکه آن فقیر را زودتر جواب بگوید که در همان حال رکوع با اشاره به او فهماند که این انگشتر را درآور، برو بفروش و پولش را خرج خودت کن.در این مطلب هیچ اختلافى نیست و مورد اتفاق شیعه و سنى است که على علیه السلام چنین کاری کرده است و نیز مورد اتفاق شیعه و سنى است که این آیه در شأن على علیه السلام نازل شده، با توجه به اینکه انفاق کردن در حال رکوع جزء دستورات اسلام نیست (نه از واجبات اسلام است و نه از مستحبات آن) که بگوییم ممکن است عده ‏اى از مردم به این قانون عمل کرده باشند. پس «کسانى که چنین مى‏کنند» اشاره و کنایه است، همان‏طور که در خود قرآن گاهى مى‏گوید: «یقولون» مى‏گویند، و حال آنکه یک فرد آن سخن را گفته. در اینجا «کسانى که چنین مى‏کنند» یعنى آن فردى که چنین کرده. بنابراین به حکم این آیه على علیه السلام به ولایت براى مردم تعیین شده است. این، آیه‏ اى است که مورد استدلال شیعه است.
آیات دیگر آیاتى است که درباره جریان غدیر است.  از آیاتى که در این مورد در سوره مائده وارد شده یکى این آیه است: یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ  (اینجا لحن، خیلى شدید است) اى پیامبر! آنچه را که بر تو نازل شد، تبلیغ کن و اگر تبلیغ نکنى رسالت الهى را تبلیغ نکرده ‏اى. مفاد این آیه آنچنان شدید است که مفاد حدیث مَنْ ماتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ امامَ زَمانِهِ ماتَ میتَةً جاهِلِیَّةً. اجمالًا خود آیه نشان مى‏دهد که موضوع آنچنان مهم است که اگر پیغمبر تبلیغ نکند، اصلًا رسالتش را ابلاغ نکرده است.سوره مائده به اتفاق شیعه و سنى آخرین سوره ‏اى است که بر پیغمبر نازل شده و این آیات جزء آخرین آیاتى است که بر پیغمبر نازل شده است؛ یعنى در وقتى نازل شده که پیغمبر صلى الله علیه و آله تمام دستورات دیگر را در مدت سیزده سال مکه و ده سال مدینه گفته بوده و این، جزء آخرین دستورات بوده است. شیعه سؤال مى‏کند این دستورى که جزء آخرین دستورهاست و آنقدر مهم است که اگر پیغمبر آن را ابلاغ نکند همه گذشته‏ ها کأن‏ لم ‏یکن است، چیست؟ یعنى شما نمى‏توانید موضوعى نشان بدهید که مربوط به سالهاى آخر عمر پیغمبر و اهمیتش در آن درجه باشد که اگر ابلاغ نشود هیچ چیز ابلاغ نشده است. ولى ما مى‏گوییم آن موضوع، مسأله امامت است که اگر نباشد، همه چیز کأن لم یکن است، یعنى شیرازه اسلام از هم مى‏پاشد. بعلاوه، شیعه از کلمات و روایات خود اهل تسنن دلیل مى‏آورد که این آیه در غدیرخم نازل شده است.در همان سوره مائده، آیه الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً (امروز دین را به حد کمال رساندم و نعمت را به حد آخر تمام کردم، امروز است که دیگراسلام را براى شما به عنوان یک دین پسندیدم) نشان مى‏دهد که در آن روز جریانى رخ داده که آنقدر با اهمیت است که آن را مکمّل دین و متمّم نعمت خدا بر بشر شمرده است و با بودن آن، اسلام اسلام است و خدا این اسلام را همان مى‏بیند که مى‏خواسته و با نبودن آن، اسلام اسلام نیست. شیعه به لحن این آیه- که تا این درجه براى این موضوع اهمیت قائل است- استدلال مى‏کند و مى‏گوید آن موضوعى که بتواند نامش مکمّل دین و متمّم نعمت و آن چیزى باشد که با نبودنش اسلام اسلام نیست، چه بوده است؟ مى‏گوید ما مى‏توانیم موضوعى را نشان بدهیم که در آن درجه از اهمیت باشد ولى شما نمى‏توانید. بعلاوه، روایاتى هست که تأیید مى‏کند این آیه هم در همین موضوع وارد شده است.

در مورد مسأله امامت، آنچه که در درجه اول اهمیت است مسأله جانشینى پیغمبر است در توضیح و تبیین و بیان دین، منهاى وحى. البته بدون شک کسى که به او وحى مى‏شد، پیغمبر اکرم بود و بس و با رفتن ایشان مسأله وحى و رسالت بکلى قطع شد. مسأله امامت این است که آیا با رفتن پیغمبر، بیان آن تعلیمات آسمانى- که دیگر در آنها اجتهاد و رأى و نظر فردى و شخصى وجود ندارد- در یک فرد متمرکز بود به طورى که مانند پیغمبر صلى الله علیه و آله مردم هرچه از او در مسائل دینى سؤال مى‏کردند مى‏دانستند که پاسخ وى مُرّ حق و حقیقت است و فکر شخصى نیست که ممکن است اشتباه کرده باشد و روز بعد آن را تصحیح کند؟ آیا بعد از پیغمبر، انسانى وجود داشت که واقعاً مرجع احکام دین باشد آن طورى که ایشان مرجع و مبیّن و مفسّر بودند؟ آیا یک انسان کامل اینچنینى وجود داشت یا نه؟ گفتیم وجود داشت با این تفاوت که آنچه پیغمبر در این‏گونه مسائل مى‏گوید مستند به وحى مستقیم است و آنچه ائمه علیهم السلام مى‏گویند مستند به پیغمبر است، نه به این شکل که پیغمبر به آنها تعلیم کرد بلکه به آن شکلى که مى‏گوییم على علیه السلام فرمود پیغمبر صلى الله علیه و آله بابى از علم به روى من باز کرد که از آن باب هزار باب دیگر باز شد. ما نمى‏توانیم تفسیر کنیم که این، چگونه بوده است، همان طور که وحى را نمى‏توانیم تفسیر کنیم که پیغمبر چگونه علم را از ناحیه خدا مى‏گیرد. نمى‏توانیم تفسیر کنیم که چه نوع ارتباط معنوى میان پیغمبر صلى الله علیه و آله و على علیه السلام بود که پیامبر حقایق را کما هو حقّه و بتمامه به على آموخت و به غیر او نیاموخت. على علیه السلام در نهج ‏البلاغه- در جاهاى دیگر هم نظیر این عبارت زیاد است- مى‏فرماید: من با پیغمبر در حرا بودم (بچه بوده‏اند)، صداى ناله دردناکى را شنیدم، گفتم یا رسول‏ اللَّه! من صداى ناله شیطان را در وقتى که وحى بر تو نازل شد شنیدم، به من فرمود: یا عَلِىُّ! انَّکَ تَسْمَعُ ما اسْمَعُ وَ تَرى‏ ما ارى‏ وَ لکِنَّکَ لَسْتَ بِنَبِىٍّ.

اساس مسأله در باب امامت، آن جنبه معنوى است. امامان یعنى انسانهایى معنوى مادون پیغمبر که از طریقى معنوى اسلام را مى‏دانند و مى‏شناسند و مانند پیغمبر، معصوم از خطا و لغزش و گناه‏ اند.امام، مرجع قاطعى است که اگر جمله ‏اى از او بشنوید، نه احتمال خطا در آن مى‏دهید و نه احتمال انحراف عمدى، که اسمش مى‏شود «عصمت». آنوقت شیعه مى‏گوید اینکه پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود: انّى تارِکٌ فیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتى(من بعد از خود دو شى‏ء وزین باقى مى‏گذارم: قرآن و عترت خودم) نصّ در چنین مطلبى است.اما آیا پیغمبر چنین چیزى گفته یا نگفته؟ قابل انکار نیست. این حدیث، حدیثى نیست که فقط شیعه روایت کرده باشد بلکه حدیثى است که حتى اهل تسنن از شیعه بیشتر روایت کرده ‏اند.  شاید در بیش از دویست کتاب از کتب معتبر و مورد اعتماد اهل تسنن نوشته ‏اند که پیغمبر فرمود: انّى تارِکٌ فیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتى. و این حدیث در مقامات متعدد بوده، چون پیغمبر صلى الله علیه و آله این مطلب را در جاهاى مختلف به همین شکل فرموده است. راجع به مسأله امامت، از حدیث انّى تارِکٌ فیکُمُ الثَّقَلَیْن غافل نشوید. اگر با یکى از علما یا غیر علماى اهل تسنن روبرو شدید، بگویید آیا پیغمبر چنین جمله ‏اى را فرمود یا نه؟ اگر بگوید نه، مى‏توان چندین کتاب از خودشان جلویش گذاشت. مى‏بینید اصلًا علماى اهل تسنن نمى‏توانند در [وجود و صحت‏] چنین حدیثى اختلاف داشته باشند و ندارند . بعد بگویید اینکه پیغمبر قرآن را به عنوان یک مرجع و عترت را به عنوان مرجع دیگر معین کرده، عترت چه کسانى هستند؟

مسأله امامت از جنبه زعامت و حکومت این است که حالا که بعد از پیغمبر مانند زمان ایشان معصوم وجود دارد و پیغمبر وصیّى براى خود معین کرده است که او در سطح افراد دیگر نیست و از نظر صلاحیت مثل خود پیغمبر استثنایى است، دیگر جاى انتخاب و شورا و این حرفها نیست.همان‏طور که در زمان پیغمبر نمى‏گفتند که پیغمبر فقط پیام ‏آور است و وحى به او نازل مى‏شود، تکلیف حکومت با شوراست و مردم بیایند رأى بدهند که آیا خود پیغمبر را حاکم قرار دهیم یا شخص دیگر را، بلکه این طور فکر مى‏کردند که با وجود پیغمبر، این بشر فوق بشر که در مرحله ‏اى است که با عالم وحى اتصال دارد، اصلًا این مسأله مطرح نیست، بعد از ایشان نیز جاى این سخنان نیست، زیرا پیغمبر صلى الله علیه و آله اوصیاى دوازده‏گانه ‏اى داشته است که اینها باید در طول دو سه قرن پایه اسلام را محکم کنند و اسلام از یک منبع صاف و خطاناپذیرى بیان شود. با وجود چنین کسانى براى بیان احکام اسلامى، دیگر جاى انتخاب و شورا و این حرفها نیست. آیا ما شخص معصوم از خطا و عالم به تمام معنا داشته باشیم که حتى امکان اشتباه هم برایش وجود ندارد و با این حال برویم شخص دیگرى را به جاى او انتخاب کنیم؟!

مى‏دانیم که دین اسلام دین خاتم است و بناست که بعد از آن، دیگر شریعتى نیاید و دینى است کلى و جامع همه شؤون زندگى بشر، و وضع این دین هم از چنین مطلبى حکایت مى‏کند زیرا در همه مسائل دخالت دارد. بعد مى‏گویند آیا تاریخ زندگى پیغمبر اکرم نشان مى‏دهد که ایشان شخصاً این مقدار فرصت پیدا کرده باشند که تمام اسلام را به مردم تعلیم داده باشند؟ ما وقتى که تاریخ را مطالعه مى‏کنیم مى‏بینیم در آن 23 سال چنین فرصتى براى پیغمبر اکرم به دست نیامد. البته پیغمبر از هیچ فرصتى کوتاهى نکرد و خیلى چیزها را تعلیم داد ولى با توجه به تاریخچه مکه و مدینه پیغمبر و گرفتاریها و مشاغل زیادى که ایشان داشت، مسلّم این مدت وافى نبود که همه احکام اسلام را براى همه مردم بیان کند، و امکان ندارد که چنین دینى ناقص بیان شده باشد. بنابراین حتماً باید کسى یا کسانى در میان اصحاب پیغمبر صلى الله علیه و آله وجود داشته باشند که اسلام را به تمام و کمال از پیغمبر فرا گرفته و شاگردان مجهز پیغمبر باشند که بعد از رفتن او از نظر توضیح و بیان اسلام نظیر وى باشند با این تفاوت که پیغمبر صلى الله علیه و آله از راه وحى الهى مى‏گفت و اینها از راه یاد گرفتن از پیغمبر مى‏گویند.علماى شیعه مى‏گویند اینکه شما منکر امام با این مشخصات هستید، در واقع اسلام را تحقیر مى‏کنید. یک دستگاه فنى که به جایى فرستاده مى‏شود، متخصصش هم باید همراهش باشد. اگر کشورى مثل آمریکا یا شوروى یک ابزار فنى مانند فانتوم یا میگ را به کشورى که مردمش با آن ابزار آشنا نیستند صادر مى‏کند، براى اینکه مردم را با آن آشنا کند متخصص هم همراهش مى‏فرستد. البته در مورد امور ساده مثل پارچه نیازى به همراهى متخصص نیست. شما اسلام را که از جانب خدا به مردم رسیده، چگونه چیزى تلقى مى‏کنید؟ آیا آن را به سادگى پارچه تلقى مى‏کنید که وقتى از کشورى به کشور دیگر صادر مى‏شود نیازى به‏همراهى متخصص و پارچه‏شناس با آن نیست؟ یا آن را به پیچیدگى یک ابزار فنى تلقى مى‏کنید که هنگام صدور آن، کارشناسى هم باید همراهش باشد که تا مدتى مردم را با آن آشنا کند؟امام یعنى کارشناس امر دین، کارشناسى حقیقى که به گمان و اشتباه نیفتد و خطا برایش رخ ندهد. پیغمبراکرم اسلام را براى مردم آورده است. باید لااقل براى مدتى کارشناسان الهى در میان مردم باشند که اسلام را به خوبى به مردم بشناسانند. چنین شخصى را پیغمبر اکرم براى مردم تعیین کرده است. علماى شیعه این مطلب را با تعبیر «لطفٌ» بیان کرده‏ اند یعنى لطف الهى، و مقصود این است که این مسأله براى هدایت بشر مفید است؛ چون راه بشر به سوى او بسته است لطف الهى ایجاب مى‏کند که از آن سو عنایتى بشود؛ همان طور که در مورد نبوت مى‏گویند لطفٌ. پس این یک اصل از اصول شیعه که تقریباً مى‏توان گفت دلیل عقلى شیعه در باب امامت است‏

وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ. وَ عَلَّمَ آدَمَ‏
الْأَسْماءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِکَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْماءِ هؤُلاءِ خلاصه، اولین انسانى که به وجود مى‏آید فرشتگان را به شگفت وا مى‏دارد. چه سرّى و چه رازى در کار است؟ درباره اولین انسان تعبیر «وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی»  به کار رفته (از روح خود چیزى در او دمیدم). این نشان مى‏دهد که در بافتمان وجود این موجود غیر از عناصر مادى یک عنصر عِلوى دخالت دارد که با تعبیر «دمیدم از روح خودم» بیان شده است یعنى یک چیز اختصاصى مِن عنداللّهى در ساختمان این موجود دخالت کرد. بعلاوه چرا تعبیر «خلیفةاللَّه» دارد:إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً خلیفه براى خودم.بنابراین در قرآن یک چنین برداشت عظیمى براى انسان هست که اولین انسانى که پا در این عالم مى‏گذارد، به عنوان حجت خدا، پیغمبر خدا و موجودى که با عالم غیب پیوستگى و ارتباط دارد پا مى‏گذارد. تکیه ‏گاه کلام ائمه ما روى همین اصالت انسان است به این معنا که اولین انسانى که روى زمین آمده است، از آن سنخ بوده و آخرین انسانى هم که روى زمین باشد از همین تیپ خواهد بود و هیچ گاه جهان انسانیت از موجودى که حامل روحِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً باشد خالى نیست. (اصلًا محور مسأله این است.) سایر انسانها کأنه موجوداتى هستند فرع بر وجود چنین انسانى، و اگر چنین انسانى نباشد انسانهاى دیگر هم هرگز نخواهند بود. اینچنین انسانى را «حجت خدا» تعبیر مى‏کنند: اللَّهُمَّ بَلى‏ لاتَخْلُو الْارْضُ مِنْ قائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّة. این جمله در نهج ‏البلاغه است  و در کتب زیادى نقل شده است اللَّهُمَّ بَلى‏ لاتَخْلُو الْارْضُ مِنْ قائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ امّا ظاهِراً مَشْهوراً وَ امّا خائِفاً مَغْموراً لِئَلّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَیِّناتُهُ وَ کَمْ ذا وَ ایْنَ؟ اوُلئِکَ- وَ اللَّهِ- الْاقَلّونَ عَدَداً وَ الْاعْظَمونَ عِندَ اللَّهِ قَدْراً، یَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَیِّناتِهِ حَتّى‏ یُودِعوها نُظَرائَهُمْ وَ یَزْرَعوها فى قُلوبِ اشْباهِهِمْ، هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلى‏ حَقیقَةِ الْبَصیرَةِ وَ باشَروا رَوْحَ الْیَقینِ وَ اسْتَلانوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفونَ وَ انِسوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجاهِلونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْیا بِابْدانٍ ارْواحُها مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْاعْلى ‏فرمود: آرى، زمین هرگز خالى از حجت نیست، حال یا حجت ظاهر در میان مردم و یا حجت مکتوم؛ هست ولى مردم او را نمى‏بینند، از نظرها پنهان است. به وسیله همان حجتهاست که خداوند دلایل خود را در میان مردم حفظ و نگهدارى مى‏کند و آنها هم آنچه را مى‏دانند، این بذرها را در دل اشباه خودشان (که آنها نیز مانند خودشان هستند) مى‏کارند و مى‏روند. چنین نیست که نکارند و بروند یعنى چنین نیست که من آنچه دارم نگفته بگذارم و بروم. آنگاه راجع به این افراد که از یک‏ مبدأ ملکوتى استفاده مى‏کنند مى‏فرماید: هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلى‏ حَقیقَةِ الْبَصیرَةِ علم بر آنها تهاجم مى‏کند نه آنها بر علم (مقصود این است که علمشان افاضى است)، و آن علمى که به آنها هجوم مى‏آورد بصیرت را به معناى حقیقى به آنها مى‏دهد یعنى در آن علم، اشتباهى، نقصى، خطایى وجود ندارد.وَ باشَروا رَوْحَ الْیَقینِ و روح یقین را مباشرتاً واجد هستند. مقصود این است که ارتباطشان با عالم دیگر به گونه‏ اى است که متصل هستند. وَ اسْتَلانوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفونَ آن چیزهایى که مردمان مترف (یعنى خوگرفتگان به عیش و ناز و نعمت) خیلى سخت مى‏شمارند، براى آنها آسان است. وَ انِسوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجاهِلونَ آن چیزهایى که نادانان از آنها وحشت مى‏کنند، اینان به آنها مأنوسند. وَ صَحِبُوا الدُّنْیا بِابْدانٍ ارْواحُها مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْاعْلى‏ با مردم همراهى مى‏کنند با بدنهاى خودشان در حالى که در همان وقت روحشان به محلّ اعلى‏ پیوستگى دارد؛ یعنى بدنشان با مردم هست اما روحشان اینجا نیست. مردمى که با اینها محشورند آنها را انسانهایى مثل خودشان مى‏دانند و هیچ فرقى بین خودشان و آنها قائل نیستند ولى نمى‏دانند که باطن او به جاى دیگرى وابسته است.به هر حال چنین منطقى است با پیغمبر اسلام رسالت و نبوت ختم شد اما مسأله حجت و انسان کامل که اولین انسان روى زمین چنین بود و باید آخرین انسان هم چنین باشد، هرگز در میان افراد بشر تمام نشده است. در میان اهل تسنن تنها طبقه‏ اى از متصوفه آنها هستند که این مسأله را قبول دارند منتها به نامهاى دیگرى. این است که ما مى‏بینیم متصوفه اهل تسنن با اینکه متصوف هستند، مسأله امامت را در بعضى از بیانهاشان طورى قبول کرده‏اند که یک شیعه قبول مى‏کند. محیى‏الدین عربى، اندلسى است و اندلس جزء سرزمینهایى است که اهالى آن نه تنها سنى بودند بلکه نسبت به شیعه عناد داشتند و بویى از ناصبى‏گرى در آنها بود. علتش این است که اندلس را ابتدا امویها فتح کردند و بعد هم خلافت اموى تا سالهاى زیادى در آنجا حکومت مى‏کرد. امویها هم که دشمن  ‏اهل بیت بودند و لهذا در میان علماى اهل تسنن، علماى ناصبى، اندلسى هستند و شاید در اندلس شیعه نداشته باشیم و اگر داشته باشیم خیلى کم است. محیى‏الدین، اندلسى است ولى روى آن ذوق عرفانى‏اى که دارد و معتقد است زمین هیچ گاه نمى‏تواند خالى از ولىّ و حجت باشد، نظر شیعه را قبول کرده و اسم ائمه علیهم‏السلام را ذکر مى‏کند تا مى‏رسد به حضرت حجت و مدعى مى‏شود که من در سال ششصد و چند محمّد بن حسن عسکرى را در فلان جا ملاقات کردم. البته بعضى از حرفهایى که زده ضد این حرف است و اصلًا سنى متعصبى است ولى در عین حال چون ذوق عرفانى همیشه ایجاب مى‏کند که زمین خالى از یک ولىّ به قول آنها (و به قول ائمه ما حجت) نباشد، این مسأله را قبول کرده و حتى مدعى مشاهده هم هست و مى‏گوید من به حضور محمّد بن حسن عسکرى که اکنون از عمرش سیصد و چند سال مى‏گذرد و مخفى است رسیده و به زیارتش نائل شده ام.

و لذا در کافى هم بابى تحت عنوان «باب الحجّة» باز کرده است و مى‏گوید اگر در دنیا دو نفر باقى بمانند یکى از آنها چنین انسانى خواهد بود کما اینکه اولین بارى که یک انسان پیدا شد چنین انسانى بود.روایتى است مربوط به انبیاء و رسل که یک مرد زندیق از امام صادق علیه السلام سؤال کرد: مِنْ ای اثْبَتَّ الْانْبِیاءَ وَ الرُّسُلَ؟ تو انبیاء و رسل را به چه دلیل اثبات مى‏کنى؟ امام در پاسخ خود بر مسأله توحید تکیه کرد، فرمود:انّا لَمّا اثْبَتْنا انَّ لَنا خالِقاً صانِعاً مُتَعالِیاً عَنّا وَ عَنْ جَمیعِ ما خَلَقَ وَ کانَ ذلِکَ الصّانِعُ حَکیماً مُتَعالِیاً لَمْ یَجُزْ انْ یُشاهِدَهُ خَلْقُهُ وَ لایُلامِسوهُ فَیُباشِرَهُمْ وَ یُباشِروهُ وَ یُحاجَّهُمْ وَ یُحاجّوهُ ثَبَتَ انَّ لَهُ سُفَراءَ فى خَلْقِهِ یُعَبِّرونَ عَنْهُ الى‏ خَلْقِهِ وَ عِبادِهِ وَ یَدُلّونَهُمْ عَلى‏ مَصالِحِهِمْ وَ مَنافِعِهِمْ وَ ما بِهِ بَقاؤُهُمْ وَ فى تَرْکِهِ فَناؤُهُمْ فَثَبَتَ الْامِرونَ وَ النّاهونَ عَنِ الْحَکیمِ الْعَلیمِ فى خَلْقِهِ ...خلاصه اینکه ریشه اثبات انبیاء و رسل، خودِ اثبات خداست با صفات و شئونش. وقتى شناختیم که ما خالق و صانعى داریم حکیم و متعالى از ما، یعنى ما نمى‏توانیم با حواس و مدارکى که داریم با او در تماس مستقیم باشیم و او را شهود یا لمس کنیم یا با او مُحاجّه و سؤال و جواب کنیم، با توجه به اینکه ما نیازمندیم که او ما را [راهنمایى کند] زیرا فقط او که حکیم است، به مصالح و منافع واقعى ما آگاه است، بنابراین باید یک موجودى که داراى دو جنبه است: از طرفى با خدا در تماس است یعنى مى‏تواند از او وحى تلقى کند، و از طرف دیگر ما مى‏توانیم با او تماس بگیریم وجود داشته باشد و وجود چنین کسانى لازم و واجب مى‏شود.آنگاه درباره این افراد مى‏فرماید: حُکَماءَ مُؤَدَّبینَ بِالْحِکْمَة خود اینها باید حکیمانى باشند و به حکمت تأدیب شده باشند. مَبْعوثینَ بِها به حکمت مبعوث شده باشند یعنى دعوتشان دعوت حکمت باشد. غَیْرَ مُشارِکینَ لِلنّاسِ عَلى‏ مُشارَکَتِهِمْ لَهُمْ فِى الْخَلْقِ در عین اینکه در خلقت با مردم شریکند، در یک جهاتى باید با مردم شریک نباشند، یک جنبه علاوه‏اى، روح علاوه‏اى باید در آنهاوجود داشته باشد. مُؤَیَّدینَ مِنْ عِنْدِ الْحَکیمِ الْعَلیمِ بِالْحِکْمَةِ و مؤیَّد از ناحیه او باشند. ثُمَّ ثَبَتَ ذلِکَ فى کُلِّ دَهْرٍ وَ زَمانٍ در تمام ازمنه چنین وسائطى لازم است لِکَیْلا تَخْلُو الْارْضُ مِنْ حُجَّةٍ یَکونُ مَعَهُ عَلَمٌ یَدُلُّ عَلى‏ صِدْقِ مَقالَتِهِ وَ جَوازِ عَدالَتِهِ

دو حدیث دیگر از امام صادق علیه السلام‏ حدیث دیگر اینکه امام صادق فرمود: انَّ الْارْضَ لاتَخْلو الّا وَ فیها امامٌ زمین هیچ‏گاه خالى از امام باقى نمى‏ماند. [و نیز از آن حضرت است که:] لَوْ بَقِىَ اثْنانِ لَکانَ احَدُهُمَا الْحُجَّةَ عَلى‏ صاحِبِهِ  اگر دو نفر در روى زمین باقى بمانند یکى از اینها باید حجت در روى زمین باشد، غیر از این نیست.در این زمینه ما احادیث زیادى داریم.

روایت مفصلى است مربوط به حضرت رضا علیه السلام که مردى به نام عبدالعزیز بن مسلم مى‏گوید: «کُنّا مَعَ الرِّضا عَلَیْهِ السَّلامُ بِمَرْوٍ فَاجْتَمَعْنا فِى الْجامِعِ یَوْمَ الْجُمُعَةِ فى بَدْءِ مَقْدَمِنا» ما با امام رضا علیه السلام در مرو بودیم در سفرى که حضرت در جریان ولایتعهدى به خراسان مى‏رفتند. در یک روز جمعه در مسجد جامع بودیم و امام حضور نداشت.مردم جمع بودند و مسأله امامت مطرح بود و صحبت مى‏کردند. بعد من رفتم خدمت حضرت رضا و صحبتها را نقل کردم. امام تبسمى مسخره‏آمیز کرد که اینها اصلًا چه مى‏فهمند؟! اصلًا نمى‏فهمند موضوع چیست. بعد فرمود: جَهِلَ الْقَوْمُ وَ خُدِعوا عَنْ آرائِهِمْ اینها جاهلند و در آراء و عقایدشان فریب خورده‏اند. خداوند پیغمبر خود را نبرد مگر آنکه دین خودش را تکمیل کرد و قرآن را نازل کرد که در آن بیان هر چیزى هست از حلال و حرام و حدود و احکام و جمیع آنچه که مردم در راه دین به آن احتیاج دارند، و بعد فرمود: ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْ‏ءٍ  ما در این کتاب هیچ چیزى را کوتاهى نکردیم یعنى همه را گفتیم (لااقل مقصود دستورات حرام و حلال و تکالیف مردم است. در حجّةالوداع هم پیغمبر در آخر عمرش این آیه را خواند: الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً). بعد حضرت رضا علیه السلام فرمود: وَ امْرُ الْامامَةِ مِنْ تَمامِ الدّینِ امر امامت جزء متمّمات دین است وَ لَمْ یَمْضِ حَتّى‏ بَیَّنَ لِامَّتِهِ مَعالِمَ دینِهِمْ و پیغمبر نرفت مگر اینکه نشانه‏ هاى دین را براى مردم بیان کرد و راهشان را روشن نمود وَ اقامَ لَهُمْ عَلِیّاً عَلَماً.خلاصه اینکه قرآن در کمال صراحت مى‏گوید ما چیزى را فروگذار نکردیم. حال آیا جزئیات را هم فروگذار نکرده؛ یا نه، فقط کلیات و اصول و آنچه را که مردم بدان احتیاج دارند گفته است؟یکى از آنها این است که قرآن انسانى را [براى بعد از پیغمبر] معرفى کرد که آنچه در تفسیر قرآن و توضیح معانى قرآن و تشریح کلیات قرآن هست نه از روى اجتهاد و رأى که بعضى از آنها درست باشد و برخى خطا، [بلکه به وسیله علم الهى مى‏داند و] آن حقیقت اسلام نزد او هست. پس دین هیچ گاه در مسائلى که مردم مى‏توانند تشخیص بدهند دخالت مستقیم نمى‏کند و اساساً دخالت مستقیم کردن دین در این گونه مسائل غلط است زیرا در این صورت فکر و عقل مردم براى کجاست؟ تا آنجا که منطقه، منطقه عقل و فکر بشر است خود بشر برود انتخاب کند اما وقتى که مطلبى از منطقه عقل بشر خارج و بالاتر است، اینجا دیگر جاى انتخاب نیست. [امامت‏] اجَلُّ قَدْراً، اعْظَمُ شَأْناً، اعْلى‏ مَکاناً، امْنَعُ جانِباً وَ ابْعَدُ غَوْراً است از اینکه مردم به عقل خودشان امام را درک کنند و در رأى خویش به او برسند و چنین شخصى را به اختیار خودشان انتخاب کنند. انَّ الْامامَةَ خَصَّ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِها ابْراهیمَ الْخَلیلَ بَعْدَ النُّبُوَّةِ وَ الْخُلَّةِ اگر مى‏خواهید معنى واقعى امامت را بفهمید [بدانید که امامت‏] غیر از این مسائلى است که مردم ما در این زمان مى‏گویند که یک خلیفه ‏اى براى پیغمبر انتخاب کنیم ولى جانشین پیغمبر فقط کارهاى مردم را اداره کند. امامت آن مقامى است که ابراهیم علیه السلام بعد از نبوت به آن مى‏رسد و در آن حال خوشحال مى‏شود و مى‏گوید: وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی و برخى از ذرّیه مرا هم خدایا به این مقام برسان، در حالى که مى‏داند که چنین چیزى در مورد همه ذرّیه نمى‏تواند باشد. به او جواب مى‏دهند: لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ این چیزى است که به ستمگر نمى‏رسد (که عرض کردیم در اینجا مى‏گویند مقصود چیست؟ آیا یعنى ستمگر در حال ستمگرى اعم از اینکه قبلًا هم ستمگر بوده یا قبلًا خوب بوده؟مى‏گویند این محال است که ابراهیم بگوید خدایا! [امامت‏] را به ستمگرانِ از ذرّیه من بده. پس لابد نظرش به خوبان ذرّیه‏ اش بوده است. پاسخ دادند به خوبانى از آنها داده مى‏شود که سابقه ظلم ندارند). فَابْطَلَتْ هذِهِ الْایَةُ امامَةَ کُلِّ ظالِمٍ الى‏ یَوْمِ الْقِیامَةِ وَ صارَتْ فِى الصَّفْوَةِ این امر در میان آن منتخَب هاست، در میان صفوه ذرّیه ابراهیم است. (صفوه به چیزى گویند مانند کَره‏اى که از دوغ‏مى‏گیرند آنگاه که آن را جدا مى‏کنند؛ همان معنى زبده را دارد.) ثُمَّ اکْرَمَهُ اللَّهُ تَعالى‏ بِانْ جَعَلَها فى ذُرِّیَّتِهِ اهْلَ الصَّفْوَةِ وَ الطَّهارَةِ [سپس خداوند تعالى او را بزرگ داشت به اینکه امامت را] در صفوه و اهل طهارت یعنى اهل عصمت ذرّیه او قرار داد. بعد امام به آیاتى از قرآن اشاره و استدلال مى‏کند:وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ نافِلَةً وَ کُلًّا جَعَلْنا صالِحِینَ. وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ .
در قرآن راجع به اینکه ذرّیه ابراهیم حامل مسأله امامت هستند تکیه زیادى شده سپس مى‏گوید: فَمِنْ ایْنَ یَخْتارُ هؤُلاءِ الْجُهّال چنین مقامى را که ابراهیم علیه السلام بعد از نبوت به آن نائل مى‏شود این نادانان چگونه مى‏خواهند انتخاب کنند؟! اصلًا این مقام مى‏تواند انتخابى باشد؟! انَّ الْامامَةَ هِىَ مَنْزِلَةُ الْانْبِیاءِ وَ ارْثُ الْاوْصِیاءِ امامت از منازل انبیاء و ارث اوصیاست یعنى یک امر وراثتى است به این معنى که استعداد آن از هر نسل به نسل بعد منتقل شده است، نه وراثت قانونى.انَّ الْامامَةَ خِلافَةُ اللَّهِ امامت خلافةاللَّه است، همانى که آدمِ اول داشت وَ خِلافَةُ الرَّسولِ و خلافت پیغمبر. بعد مى‏فرماید: انَّ الْامامَةَ زِمامُ الدّینِ ... امامت زمام دین، نظام مسلمین، صلاح دنیا، عزت مؤمنین، اسّ و ریشه اسلام و شاخه بلند اسلام است. بِالْامامِ تَمامُ الصَّلوةِ وَ الزَّکوةِ وَ الصِّیامِ وَ الْحَجِّ وَ الْجِهادِ  الى آخر.


اقتباس ازکتاب امامت ورهبری استادشهید مطهری



کلمات کلیدی : امام شناسی

فرایند تحول درمصرعمق استراتژیک اعراب

معرفی اجمالی  جایگاه مصر در جهان عرب

 بخش اول : گام به گام تا پیروزی

 الف – بسترهای پیدایش بحران در مصر

فقرومشکلات اقتصادی-25%نرخ بیکاری،20%زیرخط  فقدان عدالت اجتماعی- اختلاف طبقاتی فاحش فقدان آزادی های سیاسی- تنهاحزب دمکراتیک ملی حاکم دیکتاتوری نظام سیاسی حاکم فسادرایج درحاکمیت- ثروت اندوزی30میلیاردی مبارک ناکارآمدی نظام سیاسی- عدم تغییراوضاع خلال30سال سیاست خارجی ومنطقه ای نامقبول

ب- رهبری جریان اعتراضی

 1- جوانان :جنبش جوانان 6آوریل حامیان خالد سعید  حرکة الشباب الثوره  جوانان 25ژانویه2- جنبش اخوان المسلمین حسن البنا دراسماعیلیه،1928- هدف احیای اصول شریعت اصلاح فرهنگی جامعه ازفرد وخانواده- جنبش دعوت بدون استفاده از زور- تغییر وتحول وانقسام در طول زمان    3- احزاب لیبرال، چپ وسنتی حزب وفد – قدیمی ترین 1918، ملی وضداسرائیل، طرفداروحدت اعراب ، متمایل به غرب حزب الغد – جدا شده از وفد، با تمایلات غربی بیشترحزب دمکراتیک عربی(ناصری)- چپ وسوسیالیست4- گروه ها وجریان های جدید جنبش الکفایه – مرحوم عبدالوهاب المسیری 2007 اولین گروه که سخن از تغییر نظام دادند.جبهه دمکراتیک برای تغییر- محمدالبرادعی وپیوستن برخی چهره های ملی 

 ج- رویارویی رژیم مبارک با معترضان

 - ازوعده انتخابات آزاد تا ریاست جمهوری مادام العمر - آغازفشارجریانات سیاسی در2005، موافقت باانتخابات رقابتی ، حضور20درصدی اخوان درپارلمان - اصلاحات قانون اساسی2007، محدودیت بیشترنامزدها- انتخابات شکلی2007 وپیروزی بدون رقیب مبارک ، اعتراضات گسترده گروه ها - انتخابات نمایشی مجلس2010، تحریم احزاب مخالف وپیروزی قاطع حزب حاکم97%، هدف آماده سازی جمال  برای حکومت موروثی، استمرار خشم مردم  - جنگ22 روزه غزه وآثارآن ،تشدید محاصره نوارغزه و همکاری امنیتی مبارک با آمریکا واسرائیل، اعتراضات- جرقه انقلاب تونس وفرار بن علی در14 ژانویه- دعوت جوانان 6آوریل(اینترنتی) برای تجمع سه شنبه 25ژانویه درمیدان تحریر(روزخشم)- واکنش حکومت ژست دمکراتیک وبرخورد نرم- 28ژانویه (جمعه خشم) زنگ خطر،حضورگسترده مردم،اخوان المسلمین،البرادعی ودیگران، نمازجمعه، برپایی خیمه، پیوستن شهرهای سوئزودلتا- واکنش رژیم، حکومت نظامی وقطع ارتباطات سایبری- شنبه سخنرانی مبارک ،عقب نشینی ترس ووعده تغییر - نتیجه: رادیکال تر شدن فضای جامعه، فراگیر شدن شعار اسقاط نظام، استمرار کشتار- دوشنبه فرارنیروهای امنیتی وپلیس، ورود ارتش به صحنه- نشست اضطراری اروپا وآمریکا، بررسی مابعد مبارک- بیانیه ارتش(نقطه عطف) ،عدم درگیری با مردم،حفاظت- 21بهمن وآخرین سخنرانی مبارک،واگذاری اختیارات به عمرسلیمان،قول اصلاحات وتعدیل 5ماده قانون اساسی- بیانیه دوم ارتش، درکنارمردم می ایستد،پیوستن نظامی ها- 6بعدازظهر22بهمن، قرائت بیانیه کوتاه عمرسلیمان ، تصمیم به کناره گیری مبارک وتکلیف شورای عالی نظامی - فرار به شرم الشیخ، بلوکه شدن دارایی های وی درخارج از25 ژانویه تا 11 فوریه تنها 18 روز- 23بهمن اعلام انحلال دولت ومجلسین ازسوی شورای عالی نیروهای مسلح، همراهی با خواسته های مردم




کلمات کلیدی :

ریشه یابی تحولات اخیردرخاورمیانه(بیداری اسلامی)

 

•الف- عوامل شکل گیری نهضت هامقدمه:•مبحث اول ؛ ناگزیریم به چند سؤال زیر پاسخ دهیم :• س1- این جریانات چه نام دارند؟• س2- چه گونه وچه طور ایجاد شدند؟ دو نظریه – بیرونی ، درونی• س3- چرا این تحولات ایجاد شد؟(بررسی از منظر جامعه شناسی)سه نظریه :1- قوت یافتن پیش زمینه های ذهنی2- فاصله بین واقعیت هاوسطح انتظارات(احساس محرومیت)3- ترکیبی از مثلث استبداد، انحصار، وفساد• س4 – مردم این حوزه ها چه می خواهند؟ همه،نارضایتی از وضع موجود(انباشتی از نارضایتی ها) برخی ، از فقر و تورم و بیکاری و...(اقتصادی) برخی ، احساس تحقیر ، داخلی وخارجی برخی ، در پی اعاده هویت و اصالت خویش •مبحث دوم ؛ تأثیرپذیری از کدام الگو (سه مدل انقلاب)• انقلاب کبیر فرانسه (1789) – پیام خاص• انقلاب بلشویک ها در روسیه (1917) – پیام خاص• انقلاب اسلامی ایران (1979) – پیام خاص والبته اخیراًً انقلاب های رنگین( elution ) •مبحث سوم ؛ نقش انقلاب اسلامی در شکل گیری خیزش ها دو ملاحظه : - تأثیر روانی انقلاب - نگاه کثرت گرا وشمولی انقلاب - سازماندهی اعتراضات مسالمت آمیز - قاطعیت وعدم تسلیم در برخورد با دشمن- درس عزت وکرامت •ب - ویژگی این جنبش ها • مبحث اول ؛ نقاط اشتراک 1- آنچه مربوط به نهضت ومردم است : - ماهیت ضد استبدادی منازعات - مشارکت تمام اقشار،گروه ها وپیروان دیدگاه های متفاوت – هیچ گروهی پیشتاز وقابل تفکیک نیست - آغاز نهضت از مراکز دور از پایتخت - مسالمت آمیز بودن مبارزه ونفی خشونت ازسوی مردم بلکه إعمال آن از طرف مقابل، عدم بکارگیری سلاح ، شعارهای تند واهانت آمیز وناسزا، بیشترمداراپیشگی ونه انتقام جویی - فاقد رهبری واحد کاریزما وسنتی - دلیل کثرت گرایی - بهره گیری از ارتباطات سریع وجدید سایبری – مثل اینترنت، همراه و...، کاهش نقش خبرنگاران - حضور شاخص جوانان فعال از ابتدای نهضت - مساجد، نقطه انطلاق حرکت ؛ نقش اساسی جریانات اسلامی بویژه اخوان المسلمین (درحوزه های اهل سنت)2- آنچه مربوط به رویکرد حکام است : - استمرار طولانی حاکمان در قدرت –عمدتاًً نظامی - قدرت در انحصار خانواده یا چند نفر - ثروت اندوزی و فساد مالی - فقر اقتصادی وتوزیع ناعادلانه ثروت - خشونت وسرکوب و برجسته شدن نقش امنیتی ها - عدم دسترسی مردم به رهبران(فاصله مردم وحاکم) - پذیرش تحقیر وتضعیف هویت ملی (تسلیم در برابرقدرت بیگانه و إعمال قدرت علیه مردم)• مبحث دوم ؛ نقاط افتراق - بومی بودن شکل و نوع اعتراضات ومطالبات هر حوزه (مشارکت زنان، برپایی چادروخیمه ، براندازی یا اصلاح) - تداوم مقاومت دیکتاتورها ، کشتار وسرکوب بیشترمردم • ج- آثار و پیامدهای بیداری1- در حوزه داخلی کشورها - اوضاع به گونه سابق برنخواهد گشت - اقتدارگرایی و حکومتهای امنیتی جواب نمی دهد - تثبیت مفهوم “الشعب یرید“ – مردم تعیین کننده هستند درک متقابل حاکمان که باید مردم را سهیم کنند تا بمانند - تغییردرمفهوم اطاعت ومبارزه نزداهل سنت(حاکم جائر) - بالا آمدن جریانات اسلامی (اخوان المسلمین)2- پیامدهای خارجی - تأثیر منفی این تحولات بررژیم صهیونیستی - تغییر استراتژی آمریکا ازحمایت مطلق حکام به موج سواری درکنار مردم- تغییر در بلوک بندی مقاومت واعتدال- ورود بازیگران جدید منطقه ای به صحنه، ترکیه وعربستان • د - ارزیابی آینده تحولات به کدام سمت وسو درحرکتند؟ بحث اول – کنترل ومدیریت بحران ها درحال حاضر از سه طریق إعمال می شود :(1- مدیریت اقتدارگرایانه – یمن و لیبی(2- مدیریت تعاملی – مصر و تونس(3- مدیریت سازشگرانه – اردن ومغرب بحث دوم – چالش های پس از پیروزی- گزینه غالب ، برپایی حکومت دمکراتیک ومردمی مشکلات پیش رو :فقدان زمینه های لازم، فرهنگ وتاریخ ،جامعه مدنی حجم بالای مطالبات، سطح انتظارات مردم ،منابع محدود نتیجه : تغییر مکرر دولت ها بالاتر، هرج ومرج وبی نظمی- بالاتر،جنگ قدرت ودرگیری،زمینه کودتای نظامی واقتدارگرایی مجدد - گزینه دیگر، تلفیقی از گزینه های فوق بی نظمی، نوعی حاکمیت آزادی، انتخابات، احیاناًً سرکوب ولی حتماًً دولت ضعیف- نگرانی: اتکای انقلابیون به عامل خارجی(چالش بلندمدت) اهمیت نقش یک رهبر کاریزمای ملی - نقش غرب درآینده این انقلاب هاتلاش برای ایفای نقش از طریق ابزار و امکانات زیر: • - برخی رهبران• - کمک های اقتصادی ومالی• - نهادهای نظامی و امنیتی پابرجا• - با ایجاد مؤسسات فرهنگی و گروه های NGO • - نفوذ در رسانه ها • -بورسیه های تحصیلی

 



کلمات کلیدی : انقلاب اسلامی

علی خداوندگاربندگی بود ...

 امام صادق علیه السلام به فضیل فرمود: یا فُضَیلُ الْعُبودِیَّةُ جَوْهَرَةٌ کُنْهُهَا الرُّبوبِیَّةُ
فضیل! آیا تو می ‏دانى که عبودیت چیست؟ آیا مى ‏دانى عبودیت چه گوهرى است؟
عبودیت گوهرى است که ظاهرش عبودیت است و کنه و نهایت و باطنش، آخرین‏ منزل و هدف و مقصدش ربوبیت است‏

  معنى ربوبیّت یعنى تسلط، خداوندگارى، نه خدایى. فرق است میان خداوندگارى و خدایى. خداوندگارى یعنى صاحب بودن، صاحب اختیار بودن.ما به خدا هم که مى‏گوییم رَبّ، از باب اینکه خداوندگار و صاحب حقیقى تمام عالم و تمام عالمهاست. مى‏گوییم: الْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ سپاس خداى را که خداوندگار و صاحب است، صاحب تمام عالمهاحال معنى این حدیث چیست که امام فرمود عبودیت یک جوهره‏اى است که نهایت و کُنهش ربوبیّت است. نکته بسیار جالبى است. عبودیت، بندگى خدا خاصیتش این است که هرچه انسان راه بندگى خدا را بیشتر طى کند بر تصاحب و قدرت و خداوندگارى‏اش افزوده مى‏شوداوّلین درجه ربوبیّت و خداوندگارى که در نتیجه عبودیت پیدا مى‏شود این است که انسان ربّ و مالک نفس خودش مى‏شود، تسلط بر نفس خودش پیدا مى‏کند یک درجه برویم بالاتر، مالک خاطرات نفس خودمان، خاطرات ضمیر خودمان [باشیم.]بالاتر از این هم درجه‏اى هست؟ بله، یک انسان مستجاب الدعوه- لااقل درباره خودتان- مى‏شوید. حتى مى‏توانید روى بدن خودتان اثر بگذارید، اعجاز کنید، کرامت کنید، درنتیجه عبودیت که جوْهرةٌ کنهها الرُّبوبیَّة نتیجه عبودیت تسلط است.
آیا بالاتر از این هم هست؟ بله، اما این بالاتر، براى فهمها و فکرهاى ما خیلى زیاد است، خیلى از اشخاص نمى‏توانند باور کنند که انسانى در اثر عبودیت و بندگى خدا و تذلّل، در اثر این که صراط عبودیت را طى کرده است، برسد به جایى که در جهان هم بتواند تصرف کند، یعنى بتواند یک بیمارى را از راه روحى معالجه کند، یک کور مادرزاد را شفا بدهد، یک پیس را شفا بدهد (آن‏طور که قرآن درباره عیسى بن مریم نقل مى‏کند) البته به اذن اللَّه؛ خدا به آنها چنین قدرتى داده است. اذن خدا همان قدرتى است که خدا افاضه مى‏کند: و تُبْرِئُ اْلَاکْمَهَ وَالْابْرَصَ بِاذْنى وَ اذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى‏ بِاذْنى یا در آیه دیگر: وَ احْىِ الْمَوْتى‏ بِاذْنِ اللَّهِ . این یک درجه بالاتر است‏

على از آن عبدها و بنده‏ هایى است که به این خداوندگارى نائل شده است.  عبودیت جز تذلّل و خاکسارى چیز دیگرى نیست. على علیه السلام در مناجاتهاى خودش عرض مى‏کند: خدایا! کَفى‏ لى فَخراً انْ اکونَ لَکَ عَبْداً وَ کَفى‏ لى عِزّاً انْ تَکونَ لى رَبّاً. خدایا! این افتخار براى من بس که بنده تو باشم و این عزت و شرافت براى من بس که تو رب و خداوندگار و پروردگار من باشى. ما براى على علیه السلام خیلى مقامات قائل هستیم و باید هم قائل باشیم. اصلًا مسئله ولایت که مى‏گویند، بدون ولایت تکوینى- در یک حدودى- اساساً ولایت نیست. على که اینچنین محبوب است به خاطر عبودیت است. چه خوب مى‏گوید ابوسعید ابى الخیر:
         آن کس که تو را شناخت جان را چه کند             فرزند و عیال و خانمان را چه کند
          دیوانه کنى  هر دو جهانش بخشى             دیوانه تو هر دو جهان را چه کند
یکى از آن جمله‏هاى بسیار زیباى امیرالمؤمنین که فرمود: وَاللَّهِ ما فَجَأَنى مِنَ الْمَوْتِ وارِدٌ کَرِهْتُهُ وَ لا طالِعٌ انْکَرْتُهُ و ما کُنْتُ الّا کَقارِبٍ وَرَدَ وَ طالِبٍ وَجَدَ به خدا قسم که اگر مُردم من هیچ کراهتى ندارم، یک ذرّه کراهت ندارم. این براى من یک امر نشناخته‏اى نبود، یک مهمان ناشناخته‏اى نبود، یک مهمان شناخته شده بود. بعد فرمود: مى‏دانید مَثَل من مَثَل کیست؟ مَثَل آن عاشقى است که به دنبال مطلوب و معشوق خودش مى‏رود و او را مى‏یابد. مَثَل من مَثَل آن تشنه‏اى است که در یک‏شب تاریک دنبال آب مى‏رود ناگهان آب را پیدا مى‏کند، چقدر خوشحال مى‏شود! گفت:
         دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند             وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
   چه مبارک سحرى بود و چه فرخنده شبى             آن شب قدر که این تازه براتم دادند


 

اقتباس از کتاب آزادی معنوی شهید مطهری



کلمات کلیدی : امام شناسی

غربت انسان

 انسان در این جهان یک نوع احساس بیگانگى با همه این عالم مى‏کند ؛چرا؟  براى این است که ما، آنکه «ما» ى واقعى ماست که همان روح الهى (وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ روحى) است، از جاى دیگر به اینجا افاضه شده و باید برگردد، وطن اصلى‏اش اینجا نیست، جاى دیگر است. از جاى دیگر آمده و باید به آنجا برگردد، اینجا وطن سنگ است، وطن خاک است، وطن کلوخ است، وطن گیاه است، وطن سگ است، وطن حیوان است، یعنى موجودات صددرصد طبیعى، ولى ما یک موجود صددرصد طبیعى نیستیم، آن واقعیت ما واقعیت ماوراء الطبیعى است، وطن اصلى ما آنجاست، ما را از آنجا جدا کرده‏اند. این است که ما در اینجا غریب هستیم.

جامى قطعه‏اى دارد که مى‏گوید: دلا تا کى در این کاخ مجازى/کنى مانند طفلان خاکبازى‏
 تویى آن دست پرور مرغ گستاخ / که بودت آشیان بیرون از این کاخ‏/چرا زان آشیان بیگانه گشتى /چو دونان مرغ این ویرانه گشتى‏/خلیل آسا دم از ملک یقین زن / نواى لااحب الافلین زن‏
 و باز در این زمینه مولوى خیلى عالى گفته. اصلًا دیباچه مثنوى با ناله غربت انسان آغاز مى‏شود:
         بشنو از نى چون حکایت مى‏کند             از جداییها شکایت مى‏کند
 چه تمثیل عالى‏اى است! این ناله نى، این ناله‏اى که به قول او شور در همه جهان فکنده و همه را به تب حرکت و به طرب و هیجان مى‏آورد، ناله چیست؟ ناله غربت است، ناله شوق است، ناله هجران است، ناله میل به بازگشت است: من یک تکه چوب هستم؛ چون مرا از نیستان بریدند و به اینجا آوردند این ناله غربت است که در میان شما تنها مانده‏ام؛ شما یک عده انسانها هستید، یک عده سنگ و کلوخ و از این حرفها، من که اینجا نیى نمى‏بینم، من باید برگردم به نیستان، من میان شما غریبم.
بشنو از نى چون حکایت مى‏کند/ از جداییها شکایت مى‏کند/ کز نیستان تا مرا ببریده‏اند/ از نفیرم مرد و زن نالیده‏اند/ 
 سینه خواهم شرحه شرحه از فراق/  تا بگویم شرح درد اشتیاق‏

 اینکه انسان آرزوى جاویدانى و خلود دارد و اینکه انسان جهان را با خودش بیگانه مى‏بیند و آرزوهاى خودش را آنچنان وسیع مى‏بیند که تمام جهان براى آرزوهاى او کوچک است علتش این است که اینها همه آن یادگارهایى است که از جهان دیگر دارد
 حافظ هم که در این زمینه دیدیم که مى‏گوید:
 که‏اى بلند نظر شاهباز سدره نشین /نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است‏
 باز انسان را مثل یک مرغى مى‏داند که از آشیانه خودش آواره شده، آمده در خرابه. آن آشیانه است این خرابه. در منطق حافظ، انسان مرغ بیرون از آشیانه و جا گرفته در خرابه است‏

 «لا تَذَرْنى فَرْداً» در تعبیر عرفانى یعنى خدایا مرا در طبیعت باقى نگذار، یعنى به من توفیق بده که از سراى طبیعت عبور کنم. اگر انسان در طبیعت بماند و نتواند خودش را به ماوراء طبیعت برگرداند، در واقع در تبعیدگاه و در غربت بسر برده است.


اقتباس از کتاب عرفان حافظ نوشته استاد شهید مطهری

 



کلمات کلیدی : عرفان