سفارش تبلیغ
سرور مجازی ‌هاست ایران

مکتبت انسانیت اسلام

انسان یک تفاوت اساسى با حیوان دارد و آن این است که انسان از هر حیوانى بیشتر بالقوّه است و کمتر بالفعل. یعنى چه؟ یعنى مثلًا یک اسب اسب است و بالفعل، یعنى هرچه از اسب بودن باید داشته باشد، دارد. مقدار کمى از اسب بودن هست که مثلًا باید با تمرین به دست آورد. اسب، یک اسب بالفعل به دنیا مى‏آید. یک گربه بالفعل به دنیا مى‏آید و همین‏طور سایر حیوانات. ولى انسان است که به صورت یک‏ موجود صددرصد بالقوّه به دنیا مى‏آید؛ یعنى اولى که به دنیا مى‏آید اصلًا معلوم نیست که در آینده چه مى‏شود. ممکن است واقعیت او در آینده واقعیت یک گرگ باشد، ممکن است واقعیت یک گوسفند باشد، درصورتى که شکل، شکل انسان است. همچنین ممکن است واقعیتش واقعیت یک انسان باشد.

صدرالمتألّهین، فیلسوف بزرگ اسلامى و ایرانى، اصرارى دارد روى این مطلب که اشتباه است که مردم خیال مى‏کنند افراد انسان همه افراد یک نوعند. مى‏گوید: به عدد افراد انسان، انواع انسانها وجود دارد چون انسان جنس است نه نوع. البته او یک فیلسوف است، از نظر زیست شناسى نگاه نمى‏کند. از نظر یک زیست شناس که فقط اندامها و جهازها را مى‏بیند، همه افراد انسان یک نوع هستند. ولى یک فیلسوف که انسان را مطالعه مى‏کند و واقعیت انسان را وابسته مى‏داند به ملکاتش و آنچه که انسانیت نامیده مى‏شود، نمى‏تواند باور کند که همه افراد انسان، افراد یک نوع هستند، مى‏گوید: به عدد افراد انسان، انواع مختلف وجود دارد. لذا مى‏گوییم ارزشهاى انسان، ارزشهاى بالقوّه هستند. بعضى از افراد انسان به آن مقام انسان واقعى مى‏رسند و بسیارى از افراد انسان اساساً به مقام انسان واقعى نمى‏رسند. به تعبیر امیرالمؤمنین: الصّورَةُ صورَةُ انْسانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوانٍ یعنى شکل، شکل انسان است اما باطنش باطن یک درنده است؛ یک پلنگ است، یک خوک است، یک شیر است، یک گرگ است. و اما اینکه باطن متناسب با ظاهر باشد یعنى واقعاً انسان باشد، در همه افراد مردم نیست.

از جمله سؤالاتى که درباره انسان مطرح است، مسئله آزادى و اختیار انسان و مسئله مسئولیت و رسالت انسان است. آیا واقعاً انسان یک موجود آزاد و مختار است؟ و آیا مسئولیتى دارد؟ و آیا رسالتى دارد که باید آن رسالت را انجام بدهد؟ البته اگر جواب را از نظر منطق اسلامى بخواهید، باید بگویم صددرصد. در قرآن سوره‏اى است به نام سوره انسان که «الدَّهر» هم به آن مى‏گویند، و از این جهت سوره «انسان» نامیده مى‏شود که در اول این سوره، از انسان نام برده شده است و از اختیار و آزادى و رسالت و مسئولیت انسان. این سوره با این آیات شروع مى‏شود:هَلْ اتى‏ عَلَى الْانْسانِ حینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکوراً. انّا خَلَقْنَا الْانْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ امْشاجٍ نَبْتَلیهِ فَجَعَلْناهُ سَمیعاً بَصیراً. انّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ امّا شاکِراً وَ امّا کَفوراً بنابراین انسان یک موجود مجبور در مقابل دستگاه و خالق خلقت نیست.خالق خلقت از او چه خواسته است؟ از او آزادى خواسته است، او را به صورت یک موجود آزاد آفریده است، به صورت یک موجود مسئول، به صورت موجودى‏ که رسالتى به عهده دارد. و حتى بزرگترین تعبیرات که دیگر شما تعبیرى از این بالاتر نمى‏توانید پیدا کنید، تعبیرى است که قرآن درباره انسان کرده، مى‏فرماید:«خَلیفَةُ اللَّه» جانشین خدا. قطعاً هیچ کتابى مثل قرآن انسان را تمجید و تقدیس نکرده است؛ مى‏گوید در آغاز خلقت انسان به فرشتگان اعلام کردیم: انّى جاعِلٌ فِى الْارْضِ خَلیفَةً مى‏خواهم جانشین در زمین بیافرینم. فرشتگان به اعتراض و سؤال برخاستند. خدا به ایشان گفت: من چیزى مى‏دانم که شما نمى‏دانید. خداى روى زمین (وقتى مى‏گوییم نیمه خدایى، معنایش همین است). این، حکایت از چه مى‏کند؟ از استعدادهاى فراوانى که در وجود این موجود هست.وَ عَلَّمَ ادَمَ الْاسْماءَ کُلَّها». ببینید اسلام- که خود از جنبه‏هاى فلسفى یک مکتب انسانیت است- براى انسان چه مقامى قائل است! به یک صورت رمزآمیز مى‏گوید.تمام «اسم» ها را دانستن. (اسم یک چیز یعنى کلید شناختن آن چیز.) کلید شناختن همه چیز را ما به او تعلیم کردیم. بعد فرشتگان عالم بالا را در میدان مسابقه این انسان آوردیم. انسان از فرشتگان برنده شد. بعد به ایشان گفتیم: فرشتگان! نگفتم من چیزهایى مى‏دانم که شما نمى‏دانید؟! شما آن طرف سکه را خواندید، گفتید: این موجود چون داراى شهوت و غضب است، خونریزى مى‏کند، آدمکشى و خرابکارى مى‏کند. ولى این طرف سکه را نخوانده بودید. همه اعتراف کردند که: سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا الّا ما عَلَّمْتَنا خدایا اعتراف مى‏کنیم که ما نمى‏دانیم؛ ما فقط آنچه را که تو به ما تعلیم کنى مى‏دانیم. از جهالتمان بود که آن سخن را گفتیم. آن وقت به فرشتگان گفتیم: در پیشگاه این موجود خضوع و سجده کنید (وَ اذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدوا لِادَمَ فَسَجَدوا الّا ابْلیسَ)به هرحال بزرگترین تعبیر از نظر قائل بودن رسالت و آزادى و اختیار براى انسان همین است که او را خلیفه و جانشین حق مى‏داند، مکمّل وجود و هستى‏ مى‏داند:منِ خدا که خودم خلّاقم، قسمتى از خلّاقیتم را به تو تفویض کردم، به عهده تو گذاشتم، تو بایستى انجام بدهى، تو مظهر فعالیت و خلاقیت منى.


منبع: آزادی معنوی نوشته علامه شهید مطهری

 



کلمات کلیدی : دین شناسی

واقعیت چیست؟

من فکر می کنم
من احساس می کنم
من ...
من قبل از همه ی این ها -فکرمن ،عمل من ،حس من- خود -من- را بلا واسطه درک می کنم وخودم را نزد خودم حاضر می بینم شناختی قبل از تجربه وعلمی بی واسطه به واقعیتی مطلق...دراین معرفت واقعیت ووجود واقعی معلوم پیش درک کننده حاضر است .علم به خود همان یافتن وجود خویش است نه تصور وتصدیقی از اینکه من هستم .علم انسان به خودش شهودی است از خود ...در این علم واقعیت درک شونده (معلوم)عین واقعیت علم است ودرک کننده (عالم )ودرک شونده یکی هستند وراز خطاناپذیری این علم هم همین شهود عینی واقعیت بدون واسطه است در جایی که میان درک کننده ودرک شونده واسطه ای نیست چگونه خطا می تواند تصور شود؟ ...
با دقتی بیشتر می بینیم که واقعیت من که در هستی و ثبوت وی هیچ شک نداریم، قبل از خود هم یک واقعیت دیگر را به عرصه ی شهود تو گذاشته وآن را بی واسطه ثابت می کند وآن همان واقعیت وهستیی است که هرگز نفی نمی‌پذیرد و نابودی برنمی‌دارد. به عبارت دیگر، واقعیت هستی بی‌هیچ قید و شرط پس این واقعیتْ قبولِ عدم و بطلان نمی‌کند لذاتهااست، پس او واجب‌الوجود بالذات است، پس وقتی ما واقعیت خویش را درک می کنیم پیش ازآن بی واسطه واقعیتی را در پیش رو داریم که واجب‌الوجود بالذات است و واقعیت خودمان ماهیتی است محتاج و قائم به او ...


این پست تفلسف شخصی حقیر ونتیجه مطالعات فلسفی بوده وبازتاب دهنده فلسفه اسلامی نمی باشد لذا اگر اشتباه بوده وقابل نقد می باشد مشکل فهم بنده است نه فلسفه اسلامی از نظر محترمتان بهره مندم نمایید

 



کلمات کلیدی : دل نوشته

اشارات الحسینیه علیه السلام

می روم سفری الی الخلق که عشقت را تقسیم کنم بین خلق با اشارات حسینی ...(همون تبلیغ خودمون)


عاشورایان در پرتو دولت عشق حسین  پاینده شدند وتوحید حسینی رایافتند وسخن از توحید حسینی واشارات حسینیه نه کار امثال ما ونه گفتنی بلکه یافتنی است !که از نشانه های آن این باشد که عاشوراییان در شب عاشورا خندان بودند و گنج غم عشق آن‌ها را از غم رهانیده بود و از مردگی به در آمده و زندگی کردند و می‌کنند و نه تنها بهشتی که خود بهشت گشتند، آنان عقل و عشق را با ایمان و آزادگی گره زدند و با سرور وسرسلسله توحیدیان عالم پیوند خوردند و رنگ و رایحه او را گرفتند 

 

آری از اشارات حسین این بودکه در وصف خدایافتگان که خود سرسله جنبانشان بود چنین گفت -برداشتی آزاد از سخن امام-: «سخن آن‌ها و روح و روحیه‌شان چنین خواهد بود:  از خدا به خدا استدلال کرده و سیر از خدا به خدا می‌نماید و طلب وصال را نیز از خود او می‌جوید و به نور هدایت الهی هدایت شده و با صدق بندگی محض در کوی جمال و جلال الهی مقیم خواهد شد او از خدا جز خدا نخواهد زیرا اینک دریافته است که از اوست و به سوی او باز می‌گردد»

اصحاب «سر» و یاران «راز» کربلا و شیعیان شهودگرای عاشورایی در عشق گاه حسین باقی و فانی شدند  که دارالشفاء و دارالشهود آنجاست.واین گونه بود که با بلاگره خورده وکربلایی شدند ودراین بلای کربلا عرفانی خونین،  جهادی و حماسی را به نمایش گذاشتند. عرفانی که نمازش با وضوی خون تأویل می‌گرددوحسین همان انسان کامل معصوم(ع)استاد این عرفان است به راستی عاشوراییان چه استاد سلوک و پیر میکده عشق و خضرراهی داشتند که بالاتر و والاتر از او نبود ،نیست ونخواهد آمد ....

واین استاد اعظم توحید ومرجع عظمای سلوک بود که هرچه به لقاءنزدیک تر می گردید وجهش نورانی تر وگشاده تر میشد تا آنجا که والشمر جالس علی صدره... بابدنی پرزتیغ ونیزه که از فراوانی آن سربه زمین نمی رسید زیرلب میگفت الهی رضا برضایک صبرا علی بلا یک تسلیما لامرک لا معبود سواک نمی دانم چه شد که لحن مولا عوض شد وگفت : یا غیاث المتغیثین گویا...ازقتل صبر چه میدانی ...؟!

سخن کم کنم ودهان ببندم که مرادراین وادی راهی نیست چه زیبا گفت که :عشق بازی کارهر شیاد نیست این شــــــکاردام هرصیادنیست عاشقی را قابلیت لازم اســــت  طالب حق را حقیقت لازم است عشق ازمعشوق اول ســـــرزند تا به عاشـــــــق جلوه دیگر زند تا به حدی که برد هســتی ازاو سرزند صد شورش ومستی از اوشاهـــد این مدعی خواهی اگر برحســـــــــین وحالت او کن نظر روز عاشورادرآن میدان عشق کرد رو را جانب سلطان عشق بار الها این ســـــــــرم این پیکرم   این علمــــــــدار رشید این اکبرم این سکینه این رقـــــیه این رباب این عروس دست وپا خون در خضاب این من واین ساربان این شهر دون این تن عــــــریان میان خاک وخون این من و این ذکــــــر یا رب یاربم این من واین ناله های زینـــــــــــبم

 



کلمات کلیدی : عرفان

درمحضر عین -صاد ...

برای‌ سالک‌ عاجز، اضطرار اول‌ سیر است‌. آن‌جا که‌ حساب‌ ما صفر می‌شود، گنج‌های‌ نهفته ی‌ او ظهور می‌کنندآن‌جا که‌ ما هیچ‌ می‌شویم‌، به‌ هستی‌ او دست ‌می‌یابیم‌، و راه،‌ آنجا آغاز می‌شود که‌ ما تمام‌ می‌شویم‌سالک‌ واقف‌، با بلوغ‌ آگاهی‌، به‌ تفویض‌ می‌رسد و اختیار خود را به‌ محبوب‌واگذار می‌کند و در اضطرار وحشتی‌ ندارد، که‌ اول‌ العلم‌ معرفه‌ الجبار و اخره‌تفویض‌ الامر الیه‌

-------------------------------------------------------------------------------

دلتنگم دلتنگم من، از سفر نمی ترسم، هیچ باید سفر کنم تا کرانه ها را به گوشه ی قلبم بکشانم تا آسمان ها و ستاره های مقدس رااز اشک خویش مهمان کنم من هم سفر می کنم تا شاید گمشده ها را بیابم

-------------------------------------------------------------------------------

رنجی نیست؛ اگر زمین را از تو بگیرند آسمان زیر پای توست

-------------------------------------------------------------------------------

این بزرگ ترین جنایت است که یک دسته بشناسند و بسنجند و تصمیم بگیرند و من اجرا کنم. مگر مغز من در سر دیگران است که برای من تصمیم می گیرند؟این گونه حرکت گر چه سریع تر و راحت تر است ولی انسانی نیست و ادامه ای نخواهد داشت

--------------------------------------------------------------------------------

وقتی که من دل از دنیا بیرون فرستاده باشم،هر کاری که در دنیا بکنم الهی است؛چه بخورم،چه بخوابم،چه بنشینم و چه دعوا کنم و فحش بدهم و اگر دل از دنیا بیرون نفرستاده باشم،هر کاری بکنم دنیایی است،چه نماز بخوانم و روزه بگیرم و چه عرفان و کلام قدیم و جدید بگویم،همه اش به این دنیا بر می گردداین بسط وجودی من است که من را از این دنیا بیرون می برد

-------------------------------------------------------------------------------

وقتی که دنیا برایت تنگ شده باشد،وقتی آسمان آن قدر کوتاه شود که نتوانی سرت را بلند کنی و مجبور باشی سرت را روی زانوانت بگذاری و گریه کنی؛اگر این آسمان پایین و این دنیای تنگ را احساس کردی،آن موقع به امامت،به ولایت،به رسالت،به دین و به وحی محتاج می شوی؛آن هم به وحی نه به عنوان یک رسول،بلکه به عنوان یک خط مستمر از آدم تا خاتم،از جامعه‌ی عشایری تا جامعه‌ی کشاورزی تا جامعه‌ی صنعتی تا فوق صنعتی و مدرن

--------------------------------------------------------------------------------

انسان آگاه،انسانی که هستی را شناخته و نقش انسان را شناخته وجهت حرکت هستی و انسان را شناخته ،به این عقیده می رسد که در این کاروان متحرک هستی،رکود کمتر از عقبگرد نیست و عقبگرد جز «تنهایی»نیست. و «تنهایی» در کویر هستی، جز مرگ نیست

--------------------------------------------------------------------------------

اگر فقط لباس کسی را عوض کردیم و چادر بر سرش انداختیم و نماز خوانش کردیم و با شعارها وتلقینها ویا تشویقها وتهدیدها داغش کردیم،بدون این که از درون روشنش کرده باشیم و عشقی را در نهادش گذاشته باشیم،ناچار در محیط دیگر سرد می شود.همانطور که آهن تفدیده در محیط دیگر سرد وسخت می شود

--------------------------------------------------------------------------------

اگر آدمی برای وسعتی بیش ازهفتاد سال و با توجه به عوالمی دیگر-چه از روی احتمال وچه از روی یقین-بخواهد برنامه ریزی کند و بخواهد برای این استمرار و ارتباط حساب باز کند،دیگر علم وتجربه کارگشا نیست و قراردادها ومنافع مشترک،متزلزل و نامعلوم خواهد ماند.در این مرحله نه تنها علم که حتی عقل وقلب آدمی هم،کارساز نخواهد بود؛که علم وفلسفه وعرفان او کفاف این همه رابطه واین همه مشکل را نمی دهد.در این وسعت،آدمی به وحی وبه عهد نیاز دارد

--------------------------------------------------------------------------------

انسان می تواند رشد خود را آغاز کند و شکل خود را بیابد،اما عواملی در درون و در بیرون،او را مسخ می کنند و او را به شکلی دلبخواه در می آورند.اینها آنگونه که می خواهند انسان را می سازند،نه آنگونه که بایدانسان باید بر اساس استعدادهایش شکل بگیرد،نه بر اساس هوسهایش. وبا این دید،کسی می تواند به شکلدادن انسان دست بزند که از استعدادهای او، و از قلمرو استعدادهایش،آگاهی داشته باشد

--------------------------------------------------------------------------------

شروع حرکت تو که ضرورت حرکت از آن مایه می گیرد از لحظه ای است که می فهمی از همه ی چیزهایی که با آن ها مأنوس هستی بزرگتری بزرگتری،چون آنها به تو ختم شده اند.تو میوه ی این درختی وهیچ وقت به ریشه وخاک وسنگ برگشت نخواهی کرد

--------------------------------------------------------------------------------

این مهم نیست چه داری و در چه موقعیتی هستی. مهم این است که داراییهای تو چه قدر بازدهی داشته است و در موقعیتها چه نوع موضعگیری داشتهای.آدمی محکوم شرایط و موقعیتها نیست که فرزند انتخاب خویش و زاده موضعگیریهاست.مرگ قطعی است...روزها که می گذرند، مثل موش هایی هستند که طناب عمر ما را می جوند...گذشت زمانه ما را به خاک بر میگرداند، مگر اینکه قبلا خودمان را بقایی داده باشیم و ذبح کرده باشیم.آن هایی که ذبح نیستند،مردار هستند.ارزش ندارند.از دست رفته هستند

--------------------------------------------------------------------------------

بارها شنیدهایم که یک مقدار غذای معین،در چند بدن یک مقدار نیروی یکسان نمی گذارد.این قرآن است که بعضی ها با آن به خسارت می رسند.بهره برداری از قرآن به مقدار جریان تو،و رویش وفلاح تو،کم و زیاد می شود.رضایت به آنچه که هسـت و قنـاعت بـه وضع موجود، هنر را می کشد و ریشه آن را می خشکاند.کسی که از وضعش راضی است هنرمند نمیشود.نارضایتی، یعنی بیشتر و بهتر خواستن، سنگ اول ساختمان هنر است

-------------------------------------------------------------------------------

نظام اخلاقی اسلام تنها وعظ و چند تا دستور و حکم نیست که احکام اخلاقی غیر از نظام اخلاقی است.این نظام با شناخت ها شروع می شود و به عشق ها گره می خورد... عظمت این نظام اخلاقی این است که دستور نمی دهد،بلکه تبدیل می کند

--------------------------------------------------------------------------------

استغفار باید در برابر آن چه دل ما را خوشحال کرده و یا به رنج کشیده است،باشد!باید ببینیم که دل به چه کسی داده ایم؟کجا و با چه کسی بوده ایم؟ این طور محاسبه کنیم...دلی را که عرش و پایتخت خدا و حریم حرم الاهی است،از چه چیزهایی پر کرده ایم؟چرا به غیر او دل دادیم؟باید این گونه محاسبه کنیم تا خود بفهمیم که بدهکاریم?    --------------------------------------------------------------------------------

من در حالی که برای این هر سه(علم وفلسفه و عرفان) حرمتشان را قائل هستم،محدودیتشان را هم باور کرده ام و این است که به وحی روی آوردهام. و این را یافته ام که بینش دینی انسانی را می کارد و می پرورد و به مرحله استغلاظ واستقلال می رساند که علم و فلسفه و عرفان میخواهند آن را موضوع کار خود قرار بدهند... و به طور کلی بینش دینی و روشهای تربیتی آن با بینش فلسفی و عرفانی دوگانگی پیدا می کنند، که می بینیم انبیا از کجا آغاز می کنند و با چه کسانی شروع می کنند ولی دیگران از کجا و چگونه و با چه کسانی؟

--------------------------------------------------------------------------------

هر انسانی می تواند به آن قله اوجی برسد که عالیترین انسانها رسیدند.مهم مقدار استعدادها نیست تا بگویید ما کمتر از آنها داریم؛چون آنها با استعدادهاشان به این جریان نرسیدند.وقتی به آن قله و اوج رسیدند که آنچه را داشتند،خرج کردند و به جریان انداختند.ساده تر بگویم:آنچه آدمی را بالا میبرد نه سرمایه است و نه عمل که سعی اوست

--------------------------------------------------------------------------------

مسأله‌ اعجاز و معجزه‌ را، بارها در این‌جمله‌ گفته‌ام‌: که‌ مسأله‌ی معجزه‌، احتیاج‌ به‌ توجیه‌ ندارد. تمام‌ هستی‌ معجزه‌است‌. گفتم‌: طبیعت‌ معجزه‌ای‌ است‌ که‌ ما با آن‌ مأنوس‌ شده‌ایم‌ و انس‌گرفته‌ایم‌ و تمام‌ معجزه‌ها همان‌ طبیعت‌هایی‌ هستند که‌ هنوز با آنهامأنوس‌نشده‌ایم‌ پس‌ معجزه‌، طبیعت‌ نا مأنوس‌ است‌ و طبیعت‌، معجزه‌ مأنوس‌.احتیاج‌ به‌ تأویل‌ و توجیه‌ ندارد. چرا آتش‌ ابراهیم‌ را نسوزاند؟ در رابطه‌ با این‌سؤال‌ است‌، چرا آتش‌ بسوزاند؟ این‌ پیوست‌ و علیت‌ از کجا بوجود می‌آید.چرا عصای‌ موسی‌ اژدها شد؟ خوب‌ ما می‌بینیم‌ در این‌ هستی‌، مولکول‌هااژدها می‌شوند مسأله‌ای‌ نیست‌. فیل‌ می‌شوند، کرگدن‌ می‌شوند. نظامی‌بوجود آمده‌ مگر اینها اعجاز نیستند، با این‌ تفاوت‌ که‌ ما با آن‌ مأنوس‌شده‌ایم‌ و این‌ است‌ که‌ راحت‌ می‌پذیریم‌ و الا پرواز پشه‌ها هم‌ اعجاز است‌

-----------------------------------------------------------------------------

چرا سوآل کنیم؟و چگونه سوآل کنیم؟این دو از سوآل های بنیادی هستند. مادام که روش طرح سوآل را نیاموخته باشیم به حل آن نمی رسیم؛ چون طرح صحیح سوآل، نیمی از جواب است نیست!

-----------------------------------------------------------------------------

خودم بارها تجربه کرده ام که امروز برای کار بزرگی آماده هستم. دلش را دارم و به مقدماتش هم پرداخته ام، ولی همین که از یک تکلیف چشم می پوشم و از یک اصل رو برمی گردانم و مثلا از فلان غذا نمی گذرم و یا از فلان برنامه خبر نمی گیرم، همین کفران و چشم پوشی، باعث می شود که ضعیف بشوم و دل و جرأت آن کار را از دست بدهم و از آن وحشت کنم و کنار بکشم، مگر آنجا که استغفار و بازگشتی داشته باشم

--------------------------------------------------------------------------------

انسانی که رشدی ندارد مرده است، هر چند در هر دقیقه چند بار شش هایش از هوا خالی و پر شودما امروز به مرگ هایی رسیده ایم؛ مرگ روح، مرگ دل، مرگ عقل، مرگ فکر، مرگ معرفت و عقیده و عمل در نتیجه ضروری ترین مسأله ی ما حیات است و ضروری ترین حیات ها، حیات قلب و حیات روح است

--------------------------------------------------------------------------------

دل آدمی، بزرگ تر از این زندگی است و این راز تنهایی اوست

 --------------------------------------------------------------------------------

اگر تمامی عشق ها را به ما بسپارند، باز هم سرزمین دل ما و سرزمین گسترده ی وجود ما خالی می ماند

 --------------------------------------------------------------------------------

آدمی را غفلت گرفتار می سازد، در این بحثی نیست«سهو در عمل»، طبیعی انسان است؛ ولی«سهو از عمل» و ترک آن کاشف از دلدادگی انسان به موضوع دیگری است. ذهن آدم به آنچه اهمیتش را پذیرفته مأنوس می شود. هنگامی که اهمیت ها را و دلدادگی ها را در جای دیگر دارم و برای خودنمایی به کاری مشغول می شوم، طبیعی است که «سهو» مشت مرا باز می کند و خود نمایی و ریا، مرا مشخص می سازد

--------------------------------------------------------------------------------

من از آن سوی شهر قصه آمده ام با کوله باری از اشک از خون از فریادمن آمده ام ،تا در این معرکه اینها را با «تصمیم» مبادله کنم تصمیم مردى در نورنه هجوم کورى در تنگنا من از هجوم کور،این همه اشک و خون و فریاد را آورده ام آیا خریدارى هست؟

------------------------------------------------------------------------------- 

اگر او را می خواهی از کوچه «هستی» بگذر بیرون از این کوچه ی دردآلود آن سوی نیل هوس آلود آن، وادی «ایمن»آن، قله مقصود است و در این وادی،تو بی پا و بر این قله،تو بی هیچ تنها با او میآیی و به سوی او میآیی و در این آمدن  از تو در تو نشانی

 

 

 



کلمات کلیدی : عرفان

یک جرعه دعا

 خدایا! شمشیرهاى ما را از فرق اولیائت بردار. ضربتهایى که بر آنها زده ایم، تو بر ما ببخش.خدایا! ما دل اولیاء تو را شکسته ایم. ما پشت آنها را شکسته ایم. آنجایى که خواسته هاى تو در میان بوده، به خواسته هاى خود روى آورده ایم. ما حتى از پاک کردن یک ته کاسه، از جویدن یک لقمه ی لذیذ، از نوشیدن یک جرعه آب گوارا، به خاطر امر تو چشم نپوشیده ایم!...خدایا!نمىدانم چه دستاویزى براى ما باقى مىماند، بعد از این که در ما نه صدقى است و نه حتى کذبى؛ که حالتهاى ما به استهزاء نزدیکتر شده است. آیات تو را مسخره کرده ایم. به علایمى که تو قرار دادى، از آنها چشم پوشیدیم. به صداهایى که از تو در این عالم بلند شد، گوش فرا ندادیم. دعوتهاى تو را لبّیک نگفتیم، در حالى که به دعوتهاى شیاطین که هیچ، حتى به وسوسههاى آنها دل باختیم و عمرى را آنجا سرمایه گذاشتیم.خدایا!ما نمىدانیم که به خودمان چقدر خسارت زده ایم! پس تو به جهل ما رحم کن. تو به فقر ما رحم کن. ما حتى نمىدانیم که جز تو کسى نداریم. ما به آن چه تو از فقر ما، از جهل ما مىدانى به آنها دستاویزیم و از فضل تو طالبیم؛ «لِثِقَتِى بِکَرَمِکَ وَ سُکُونِى اِلى صِدْقِ وَعْدِکَ... وَ یَقِینِى بِمَعْرِفَتِکَ مِنِّى اَنْ لا رَبَّ لِى غَیْرُکَ» :چون به کرامت تو اطمینان دارم و در کنار راستى و درستى وعده تو آرام مىگیرم. و به معرفت و شناخت تو از من و این که غیر از تو برایم هیچ ربّ و پروردگارى نیست، یقین دارم.«مفاتیح الجنان، دعاى ابوحمزه ثمالى» خدایا!تو خود مىدانى که ما هیچ چیز براى خودمان باقى نگذاشتهایم و هیچ دستاویزى نداریم. هیچ! تو سفره ضیافتت را گسترده اى و خوان کرامت محمّد و آل محمّد را پهن کردهاى، ولى ما بر سر این خوانِ گسترده بهرهمند نشده ایم و در این مهمانى به کم قانع شده ایم. ما نمک خورده و نمکدان شکسته ایم و با میزبان خود بدعهدى کرده ایم. حتى با او سلامى و وداعى نداشته ایم. آمد و رفت مان در این عالم بدون شروع و ختمى بوده و از فوزى برخوردار نبوده ایم. سالها گذشت و هیچ...!خدایا! به حقّ خودت قسم اگر تو از ما دست بردارى، اگر تو از ما چشم بپوشى، اگر تو ما را رها کنى، شیاطین را دلشاد کرده اى، دشمنان خودت را شاد کرده اى. اگر تو این جوانه هاى امید را در ما آبیارى نکنى، رسولت، این زارع مهربان را مسرور نکرده اى؛ که شیطان را دلشاد نموده اى. ما تو را به همان تعبیرى که اولیائت گفته اند و به آن خطاب کرده اند، دوباره مىخوانیم که؛ به حقّ خودت قسم! ما به این یقین رسیده ایم که تو سرور رسولت را بر سرور عَدُوَّت ترجیح مىدهى : وَ أَنَا وَ اللَّهِ اَعْلَمُ أَنَّ سُرُورَ نَبِیِّکَ اَحَبُّ اِلَیْکَ مِنْ سُرُورِ عَدُوِّکَ خدایا! آن چه را که تو شروع کرده اى به تمامیّت برسان. آن سیرى که تو در ما آغاز کرده اى، آن دعوتى که تو در دلهاى ما زنده کرده اى، آن ندایى که تو در گوشهاى ما خوانده اى، خودت با اجابت همراه کن. اگر مضطر شدیم، تو دستگیر باش. اگر غافل شدیم، تو مذکِّر باش. اگر ماندیم، تو بردار.یا اللَّه! «یَا خَیْرَ مَنْ خَلا بِهِ وَحِیدٌ وَ یَا اَعْطَفَ مَنْ أَوَى اِلَیْهِ طَرِیدٌ» : اى بهترین کسى که تنها و بىکس با او خلوت مىکند و جمع مىشود. و اى مهربانترین کسى که رانده و طرد شده به او پناه مىآورد و انس مىگیردخدایا!به بىپناهى ما، به تنهایى ما، به غربت ما تو رحم کن. الهى! تو کسى هستى که اگر حتى ما به خودمان رحم نکردیم و بر خودمان دل نسوزاندیم، رحم مىکنى و دل مىسوزانى. پس تو بر این از دسترفته هایى که از خودشان غافل مانده اند، کرامتت را دریغ مدار؛«یَا مَنْ یَرْحَمُ مَنْ لایَرْحَمُهُ الْعِبَادُ» : اى کسى که رحم مىکند به کسى که بندهها به او رحم نمىکنند.»خدایا!وقتى که هجوم وسوسه ها زیاد مىشود و سیل یأسها به ما روى مىآورد، ما پناهى جز کرامت و عنایت تو نداریم، که دعوت تو، کرامت تو و دستگیرى تو ما را مغرور کرده است.خدایا! دل ما را مَحَطِّ امر خودت قرار بده و امر خودت را مِهاد و سند و پناهگاه ما قرار بده تا بتوانیم احتسابى داشته باشیم. بتوانیم از رنجهایى که مىبریم، سرمایه اى جمع کنیم. و از خاسرینى نباشیم که یک عمر بدبختى و فلاکت را کشیدهاند و آخر سر هم جز چند کاغذپاره، چند عنوان و چند خطّ و نوشته اى که موریانه همه اش را مىخورد، از خودشان باقى نگذاشته اند.خدایا! تو در روزى که زمین خبرهایش را مىدهد، روزى که ثقلِ اعمال ما، سنگینى کارهاى ما کمرمان را مىشکند و در آنروز فریادمان بلند مىشود که؛وَ قَالَ الاِْنْسَانُ مَا لَهَا، چه کرده ایم؟! تو در این روز به ما رحم کن.خدایا!تو دل ما را محطّ امر اولیائت قرار بده. دل ما را مَحْرم آنها قرار بده. وجود ما را حامل امر و حامل سِرّ و حامل ولایت آنها قرار بده خدایا! ما قائم نشده ایم، سالک نشده ایم، سابق نشده ایم، مستبق نشده ایم. نه این که براى دیگران نبوده ایم، که در جاهاى دیگر با سر دویده ایم، با سر رفتهایم و ذلّتش را هم به تن خریده ایم. همه ناز ما، همه کرشمه ما، همه تفریط ما در برابر تو بوده است!خدایا!قبل از این که زمزمه مان را بشنویم و حسرتمان را تجربه کنیم و فریادِ «یَا حَسْرَتَا عَلى مَا فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللَّهِ» : افسوس و حسرت بر آن کوتاهى هایى که نسبت به حق، در کنار او داشتم.« زمر، 56» را سر دهیم، تو بر حسرت ما و بر حیرت ما رحم کن. تو به اضطرار ما رحم کن. اگر ما به خودمان رحم نکرده ایم، جاهلیم. اگر ما به خودمان توجّه نکرده ایم، غافلیم، ولى تو مهربانى، تو واقفى.خدایا! ما براى تو و مال توایم. ما به تو منسوبیم. ادّعاى ما، نسبتِ ما را از تو نمىبُرَد. پس هیچ عذابى را؛ نه عذاب خزى، نه عذاب هون، نه عذاب سوء، نه عذاب الیم، نه عذاب حریق، هیچ یک را بر ما قرار نده و رهامان نکن؛ «فَلاتَجْعَلْ نَفْسِى فِى شَىْءٍ مِنْ عَذَابِکَ وَ لاتَرُدَّنِى بِهَلَکَةٍ وَ لاتَرُدَّنِى بِعَذَابٍ أَلِیمٍ».خدایا!این همه عذابهایى که ما از اوّل بلوغمان براى خود افروخته ایم و بعد از رفتنمان از این دنیا تازه شعله هایش دامنگیر و گسترده مىشود، تو عنایتى کن و از ما بردار.خدا! به همّت على، به دل على، به سینه على، به کوتاهى هاى ما تو رحم کن. به تقصیر ما، به تفریط ما، به ظلم ما تو رحم کن.«اِلهِى مَا حَقُّ مَنْ اعْتَصَمَ بِحَبْلِکَ اَنْیُخْذَلَ»« خدایا! ما به حبل و ریسمان عنایت تو چنگ زده ایم. پس ما را مبتلا به خذلان و خزى و خوارى نکن. به ما از عذاب خزى و عذاب خذلان نچشان؛ که خیلى سخت است!«اِلهِى لاتُغْلِقْ عَلى مُوَحِّدِیکَ أَبْوابَ رَحْمَتِکَ»« خدا! درهاى رحمتت را بر این شکسته ها، بر این سوخته ها، بر این از دسترفته هایى که همه جا را تجربه کرده اند، همه بنبست ها را دیده اند و دیگر پناهى جز تو ندارند، دیگر دلخوشى به غیر از تو ندارند، تو درهاى رحمتت را بر اینها نبند.خدایا!تو در دل اینها یقین را، محبّت و ایمان خودت را بگذار، تا مباشر دلهاشان باشى. اگر ما جایى براى یقین در وجودمان باقى نگذاشته ایم، اگر جایى براى محبّت تو در دلهامان باقى نگذاشته ایم، تو کارگشا باش، تو یقین را در وجودمان بنشان. تو محبّت خودت را در دلهامان بگذار. تو به خاطر این محبّت، مباشر دلهاى ما باش.خدایا!اگر خیال کنى که با رها کردن، ما آدم مىشویم، اگر خیال کنى که با رها کردن، ما به جایى مىرسیم، جز در دستهاى شیطان جایى براى ما نیست. و او هم وقتى که شیره ما را کشید، زیر پاهایش خرد و رهامان مىکند. پس تو به ذلّت ما، به فقر ما رحم کن.خدایا! آن چه به اولیائت کرامت کرده اى، به ما بچشان و به ما کرامت کن و آن را براى ما حفظ کن، تا آخرین لحظه ها با آن چه تو براى ما حفظ کرده اى، به دیدارت بشتابیم و با آن چه خودمان به دوش کشیده ایم، شرم و حسرت و غصّه لقاء تو را نداشته باشیم. تو ما را با فَرْحَت لقاء خود مُکرَّم کن.«یَا ذَاالْجَلالِ وَ الْإِکْرَامِ حَبِّبْ اِلَىَّ لِقَائِکَ وَ أَحْبِبْ لِقَائِى وَ اجْعَلْ لِى فِى لِقَائِکَ الرَّاحَةَ وَ الْفَرَجَ وَ الْکَرَاَمَة اِنَّکَ تَفْعَلُ مَا تَشَاءُ وَ لاتَفْعَلُ مَا یَشَاءُ غَیْرُکَ».«اَللَّهُمَّ اجْعَلْنَا لَکَ مِنَ الشَّاکِرِینَ وَ اجْعَلْنَا لَکَ مِنَ الْخَاشِعِینَ وَ افْعَلْ بِنَا مَا أَنْتَ أَهْلُهُ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ»«آمِینَ یَا رَبَّ الْعَالَمِینَ».

مناجات های مرحوم علی صفایی حایری



کلمات کلیدی : عرفان