سفارش تبلیغ
صبا

جواب سوالات شما(2)

 

 

 

سوال :آیابه نظرشمااین ظلم نیست که فرشتهاهیچ گونه انتخابی ندارن وبایدخوب باشن بایدبه خداایمان داشته باشن درحالی که فقط4فرشته خدارودیدن واینکه انهاهیچ گونه احساس وعشق ووفاداری وهمه چیزای خوب این دنیارودرک نمیکنن؟انهابوجودامدن که خدارواطاعت کنن بدون هیچ گونه شناختی که خودبدست بیارن؟وسوال بعداینکه ایافرشتهاهم به وجودخداشک میکنن؟

جواب :برای جاافتادن درست مطلب یک بار دیگر باید معنای عدل وظلم را تشریح کنیم: اولین مسأله‏اى که باید روشن شود این است که عدل چیست؟ ظلم چیست؟ تا مفهوم اصلى و دقیق عدل روشن نشود هر کوششى بیهوده است و از اشتباهات مصون نخواهیم ماند. مجموعا چهار معنى و یا چهار مورد استعمال براى این کلمه هست:
الف. موزون بودن: اگر مجموعه‏اى را در نظر بگیریم که در آن، اجزاء و ابعاض مختلفى بکار رفته است و هدف خاصى از آن منظور است، باید شرائط معینى در آن از حیث مقدار لازم هر جزء و از لحاظ کیفیت ارتباط اجزاء با یکدیگر رعایت شود، و تنها در این صورت است که آن مجموعه مى‏تواند باقى بماند و اثر مطلوب خود را بدهد و نقش منظور را ایفا نماید. مثلا یک اجتماع اگر بخواهد باقى و برقرار بماند باید متعادل باشد، یعنى هر چیزى در آن به قدر لازم (نه به قدر مساوى) وجود داشته باشد. یک اجتماع متعادل، به کارهاى فراوان اقتصادى، سیاسى، فرهنگى، قضائى، تربیتى احتیاج دارد و این کارها باید میان افراد تقسیم شود و براى هر کدام از آن کارها به آن اندازه که لازم و ضرورى است افراد گماشته شوند. از جهت تعادل اجتماعى، آنچه ضرورى است این است که میزان احتیاجات در نظر گرفته شود و متناسب با آن‏احتیاجات، بودجه و نیرو مصرف گردد. اینجاست که پاى «مصلحت» به میان مى‏آید، یعنى مصلحت کل، مصلحتى که در آن، بقاء و دوام «کل» و هدفهایى که از کل منظور است در نظر گرفته مى‏شود. از این نظر، «جزء» فقط وسیله است، حسابى مستقل و براى خود ندارد.
همچنین است تعادل فیزیکى؛ یعنى مثلا یک ماشین که براى منظورى ساخته مى‏شود و انواع نیازمندیها براى ساختمان این ماشین هست، اگر بخواهد یک مصنوع متعادل باشد باید از هر ماده‏اى به قدرى که لازم و ضرورى است و احتیاج ایجاب مى‏کند در آن بکار برده شود.
تعادل شیمیائى نیز چنین است؛ هر مرکّب شیمیائى فرمول خاصى دارد و نسبت خاصى میان عناصر ترکیب کننده آن هست؛ تنها با رعایت آن فرمول و آن نسبتها که متفاوت است تعادل برقرار مى‏شود و آن مرکّب بوجود مى‏آید.
جهان، موزون و متعادل است؛ اگر موزون و متعادل نبود برپا نبود، نظم و حساب و جریان معیّن و مشخّصى نبود. در قرآن کریم آمده است:
و السّماء رفعها و وضع المیزان «1».
همانطور که مفسّران گفته‏اند مقصود این است که در ساختمان جهان، رعایت تعادل شده است؛ در هر چیز، از هر ماده‏اى به قدر لازم استفاده شده است، فاصله‏ها اندازه‏گیرى شده است. در حدیث نبوى آمده است:
بالعدل قامت السّموات و الارض «2».
 «همانا آسمان و زمین به موجب عدل برپاست».
بحث عدل به معنى تناسب، در مقابل بى‏تناسبى، از نظر کل و مجموع نظام عالم است؛ ولى بحث عدل در مقابل ظلم، از نظر هر فرد و هر جزء مجزّا از اجزاء دیگر است. در عدل به مفهوم اول، «مصلحت» کل مطرح است و در عدل به مفهوم دوم، مسأله حق فرد مطرح است.
عدل به معنى تناسب و توازن، از شؤون حکیم بودن و علیم بودن خداوند است.
خداوند علیم و حکیم به مقتضاى علم شامل و حکمت عامّ خود مى‏داند که براى ساختمان هر چیزى، از هر چیزى چه اندازه لازم و ضرورى است و همان اندازه در آن قرار مى‏دهد.
ب. معنى دوم عدل، تساوى و نفى هرگونه تبعیض است. گاهى که مى‏گویند: فلانى عادل است، منظور این است که هیچگونه تفاوتى میان افراد قائل نمى‏شود. بنابر این، عدل یعنى مساوات.
این تعریف نیازمند به توضیح است. اگر مقصود این باشد که عدالت ایجاب مى‏کند که هیچگونه استحقاقى رعایت نگردد و با همه چیز و همه کس به یک چشم نظر شود، این عدالت عین ظلم است. اگر اعطاء بالسّویّه، عدل باشد، منع بالسویه هم عدل خواهد بود. جمله عامیانه معروف: «ظلم بالسویه عدل است» از چنین نظرى پیدا شده است.
و اما اگر مقصود این باشد که عدالت یعنى رعایت تساوى در زمینه استحقاقهاى متساوى، البته معنى درستى است؛ عدل، ایجاب مى‏کند اینچنین مساواتى را، و اینچنین مساوات از لوازم عدل است؛ ولى در این صورت بازگشت این معنى به معنى سومى است که ذکر خواهد شد.
ج. رعایت حقوق افراد و عطا کردن به هر ذى حق، حق او را؛ و ظلم عبارت است از پامال کردن حقوق و تجاوز و تصرف در حقوق دیگران. معنى حقیقى عدالت اجتماعى بشرى، یعنى عدالتى که در قانون بشرى باید رعایت شود و افراد بشر باید آن را محترم بشمارند همین معنى است. این عدالت متّکى بر دو چیز است:
یکى حقوق و اولویّتها، یعنى افراد بشر نسبت به یکدیگر و در مقایسه با یکدیگر،نوعى حقوق و اولویّت پیدا مى‏کنند. مثلا کسى که با کار خود، محصولى تولید مى‏کند، طبعاً نوعى اولویت نسبت به آن محصول پیدا مى‏کند و منشأ این اولویت، کار و فعالیت اوست. همچنین کودکى که از مادر متولد مى‏شود، نسبت به شیر مادر حق و اولویت پیدا مى‏کند و منشأ این اولویت، دستگاه هدفدار خلقت است که آن شیر را براى کودک بوجود آورده است.
یکى دیگر خصوصیت ذاتى بشر است که طورى آفریده شده است که در کارهاى خود الزاماً نوعى اندیشه‏ها که آنها را اندیشه اعتبارى مى‏نامیم استخدام مى‏کند و با استفاده از آن اندیشه‏هاى اعتبارى به عنوان «آلت فعل» به مقاصد طبیعى خود نائل مى‏آید. آن اندیشه‏ها یک سلسله اندیشه‏هاى «انشائى» است که با «باید» ها مشخص مى‏شود. از آن جمله این است که براى اینکه افراد جامعه بهتر به سعادت خود برسند «باید» حقوق و اولویتها رعایت شود. و این است مفهوم عدالت بشرى که وجدان هر فرد آن را تأیید مى‏کند و نقطه مقابلش را که ظلم نامیده مى‏شود محکوم مى‏سازد.
د. رعایت استحقاقها در افاضه وجود و امتناع نکردن از افاضه و رحمت به آنچه امکان‏وجود یا کمال وجود دارد. موجودات در نظام هستى از نظر قابلیّتها و امکان فیض گیرى از مبدأ هستى با یکدیگر متفاوتند؛ هر موجودى در هر مرتبه‏اى هست از نظر قابلیّت استفاضه، استحقاقى خاص به خود دارد. ذات مقدّس حق که کمال مطلق و خیر مطلق و فیّاض على الاطلاق است، به هر موجودى آنچه را که براى او ممکن است از وجود و کمال وجود، اعطا مى‏کند و امساک نمى‏نماید. عدل الهى در نظام تکوین، طبق این نظریه، یعنى هر موجودى، هر درجه از وجود و کمال وجود که استحقاق و امکان آن را دارد دریافت مى‏کند. ظلم یعنى منع فیض و امساک جود از وجودى که استحقاق دارد.
از نظر حکماى الهى، صفت عدل آنچنانکه لایق ذات پروردگار است و بعنوان یک صفت کمال براى ذات احدیّت اثبات مى‏شود به این معنى است، و صفت ظلم که نقص است و از او سلب مى‏گردد نیز به همین معنى است که اشاره شد.
حکما معتقدند که هیچ موجودى «بر خدا» حقى پیدا نمى‏کند که دادن آن حق «انجام وظیفه» و «اداء دین» شمرده شود و خداوند از آن جهت عادل شمرده شود که بدقت تمام، وظائف خود را در برابر دیگران انجام مى‏دهد. عدل خداوند عین فضل و عین جود او است؛ یعنى عدل خداوند عبارت است از اینکه خداوند فضلش را از هیچ موجودى در هر حدى که امکان تفضّل براى آن موجود باشد، دریغ نمى‏دارد. و این است معنى سخن على علیه السلام در خطبه 214 نهج البلاغه که مى‏فرماید:
 «حق یکطرفى نیست. هر کسى که بر عهده دیگرى حقى پیدا مى‏کند، دیگرى هم بر عهده او حقى پیدا مى‏کند. تنها ذات احدیّت است که بر موجودات حق پیدا مى‏کند و موجودات در برابر او وظیفه و مسؤولیّت پیدا مى‏کنند اما هیچ موجودى «بر او» حق پیدا نمى‏کند.»
اگر با این مقیاس که تنها مقیاس صحیح است بخواهیم بررسى کنیم، باید ببینیم در میان همه آن چیزهایى که «شر»، «تبعیض»، «ظلم» و غیره پنداشته شده است، آیا واقعا موجودى از موجودات، امکان وجود در نظام کلّ هستى داشته و وجود نیافته است؟ و یا امکان یک کمال وجودى در نظام کلى داشته و از او دریغ شده است؟ آیا به یک موجودى، چیزى داده شده که «نبایست» داده شود؟ یعنى آیا از ناحیه ذات حق بجاى آنکه خیر و رحمت افاضه شود چیزى داده شده که نه خیر و رحمت بلکه شرّ و نقمت است، و نه کمال بلکه عین نقص است؟
 مفهوم حق و استحقاق درباره اشیاء نسبت به خداوند عبارت است از نیاز و امکان وجود یا کمال وجود. هر موجودى که امکان وجود یا امکان نوعى از کمال وجود داشته باشد، خداوند متعال به حکم آنکه تامّ الفاعلیّة و واجب الفیّاضیّة است، افاضه وجود یا کمال وجود مى‏نماید. عدل خداوندعبارت است از فیض عام و بخشش گسترده در مورد همه موجوداتى که امکان هستى یا کمال در هستى دارند بدون هیچگونه امساک یا تبعیض.
حال که معنای عدل وظلم روشن شد دیگر سوال شما مبنی بر اینکه تخلف نکردن آنها دلیل برظلم است روشن میشود آنان مختار هستند اما ابزار نفسانی که باعث تخلف شود ندارند چون اصلا نفس به معنایی که در ماهست آنان ندارند وحتی حب وبغض به این معنا که در ما وجود دارد ندارند یعنی حب وبغض ناشی از انفعال نفسانی ولکن حب وبغض به معنای رضایت از خوبی وبغض به معنای عدم رضایت از بدی چنانکه در وجود پروردگار است درآنان نیز هست  اما اینکه فرمودید چهار فرشته خدا رادیده اند اگر مقصودتان باچشم مادی است که  باید بدانیدکه فرشته ها مجرد ازماده هستند وازاین جهت تفاوتی باهم ندارند ومقام های آنان نسبت به قابلیتی است که از ناحیه گرفتن فیض از پروردگار دارنداما اینکه میفرمایید احساس ندارند اینهم مربوط به جنبه مجرد بودن آنان ونداشتن انفعالات نفسانی موجود در انسان وجن وبعضا مشترک در حیوان اما اینکه میگویید آیا در خدا شک میکنند واقعا بی معناست چون آنان خود غیبند ودایما رابطه اشیاءبا پروردگار ونظام هستی را بالعیان مشاهده مینمایند پس شک در آنها معنا ندارد .



کلمات کلیدی :

رسم عاشق کشی

ای عشق چه قدر غریب ماندی ای عشق! چه قدر غریب ،از غربت تو آب میشوم وقتی میبینم نامت در کوچه وخیابان دست به دست وزبان به زبان میگردد و بر پست ترین غریزه حیوانی خود نام پاک تو را میگذارند،حتی باورم نمیشود که بی وضو نام مقدست را میبرند!

این روزها که عید میخوانندش همان نوروزشان عیدباستانی! که خوشحالندو جامه های رنگین برتن کرده به شادی مضحکانه ی خویش مشغولند ولی اکنون من برای غربتت سیاه پوشیده ام وبرای تنهاییت گریه میکنم وبا این شهر وآدمهای آن قهر کرده به گوشه ای از بیابان پناه آورده ام .جامه ی سیاه میپوشم تا بدانند تو عروسک آنها نیستی که با تو بازی کنند تو ازجنس آنهاودنیای آنها نیستی تو در قلب آنها نیستی! نیستی چون تورا را میشناسم، جنس تو جنس حزن است، جنس غربت .

در قلب آنکه که وارد شدی سوزاندی! آری تو میسوزانی تو میکشی رسم تواین است عاشق کشی رسم عجیبی است غریبه ها رسم تورا نمیفهمند ونمیدانند چون تو غیرت داری بنازم به غیرتت که سر میشکنت دیوارت گر کسی بی اذن دخول و بی طهارت به حریمت نزدیک شود.حریم تو ناموس الله است او آنگاه که تورا وارد قلب عاشقانش می کند باآنان چه میکنی چه ابتلایی؟ چه حزنی؟ چه دردی ؟چه فراغی ؟چه سوزی؟ سرگشته میکنی، حیران میکنی ،بیچاره میکنی، له میکنی، تکه تکه میکنی.

 بگذار غریبه ها بدانند که الله عاشقانش را به قتلگاه عشق می کشاند تا مبتلایشان کند چه ابتلایی؟ چه ابتلایی؟مبتلایشان کندتابکشد آنان را وفانی کند آنان رادر ذات خویش آری تومیکشی! بگذاربدانند الله تورا برای قلب دوستانش آفرید. بدانند بلکه با ناموسش اینقدر بازی نکنند! چگونه بگویم که الله با عاشقش چه میکند وتورا چگونه در قلب آنان وارد میکند که ممصوص در ذات اومی شوند ،فنا میشوند وچه راه دشواری راطی میکنند ومبتلا به چه ابتلایاتی می شوند تا به قتلگاه عشق وارد شوند وذبیح الله شوند.

 بگذار به ما بخندند، طعنه زنند رهایشان کن خوش باشند در عیدشان وبه ما بخندند ،بخندندو بگوینداین روضه خوان ها !بگذاربگویند، آخرچه میدانند که خوشی برای عاشق بی معناست. چه میدانند درد تو با قلب عاشق چه میکند؟ بگذار به ما بگویند اهل ماتم وگریه! راست می گویند تقصیر آنها نیست، تقصیر توست! اگر تونبودی ماهم به دنبال سرگرمی و خوشی بودیم ولی نیستیم چون توهستی وتو اینگونه ای چه میشودکرد کردغریبه ها از ما توقع شادی دارند!

آخرباتو چگونه شادباشیم وقتی بین ما وحبیب ما فاصله افتاده ،آخرچگونه شاد باشدآن کس که مادرش را کشته اند بین درودیوار ودستان پدرش رابسته مادر به دنبالش دست شکسته ،پهلو شکسته ،به ما میگویند اهل اشک وگریه وماتم ،راست میگویند! اما تو راچه کنم ؟که در قلب من آمدی با نام حسین،حسین که هنوز شمر ازسینه اش بلند نشده صدای هل من ناصرش از حلقوم تشنه وبریده اش می آید هیهات که من شادی کنم مگر جایی هم برای شادی گذاشته ای؟

 چه گونه شاد باشم آخرتقصیرتوست که مادر به پشت در رفت- عاشق بود- تقصیر توست که دستان پدر بسته شدفرقش شکسته -عاشق بود -تقصسر توست که حسین به قتلگاه آمد سراسیمه- عاشق بود- این رسم الله است که تورا واسطه عاشق کشی خود می کند ،تقصیر توست که من عید ندارم! تو قلبم را پرکردی محزونم، محزون چون صاحبم تنها بیابان نشین  شده از دسته همین ... فراق الله مرا مبتلانموده میدانم آخرش هم تومرابه کشتن میدهی ومن این کشته شدن را باجان خریدارم که تو ای عشق جانم راسوزاندی !

 بس است دیگر خواستم از مظلومیت وغربتت بگویم اینگونه شد تقصیر خودت است بگذریم که برخی حرف ها گفتنی نیست ...

 



کلمات کلیدی :

جواب سوالات شما(1)

سوال : امیدوارم که بتونید به سوالام جواب بدین.من واقعااحساس پوچی میکنم شک دارم به همه چی به خدا به همه همه چی.امیدوارم بتونیدکمکم کنید.حال یه سوال میپرسم که حدودایه سال روش فکرکردم وبه نتیجه ایی نرسیدم ایاسرتاسرزندگی ماجبرنیست ایابا فرض قبول خدا اونیست که همه کارهای ماروانجام میده وماهیچ گونه اختیاری نداریم اگه خدا میخواست من حضرت مریم میشدم اونخواسته ومن هم نشدم میتونیدبه این سوال من جواب قانع کننده بدید؟

جواب سوالات خانم ندا به اختصار :

جواب سوال اول :خانم ندا که فرمودند به همه چی شک دارم
همین که ایشون میفرماید من به همه چیز شک دارم بس است برای اثبات یقین شما  فی الجمله این بزرگوار وجود خودشان را بدیهی میدانند وبه وجود خویش اعتراف دارندوضمنا به وجود هایی غیراز خودشان ودرخارج از ظرف ذهن خودشان هم بداهتا اعتراف فرمودند
جواب سوال دوم :این که احساس پوچی میکنند نشات گرفته از همین شک است که در واقع ایشون نمی دانند اصلا در این دنیا چه میکنندازکجا آمدند در کجا هستند برای چی خلق شدند وبه کجا خواهند رفت درادامه پاسخ این سوال را هم خواهیم داداما اینکه یکسال این سوال ذهن ایشون رو مشغول کرده ممکن است این خانوم دچار وسواس فکری باشد چون طبق تحقیقات علمی ازهر 200نفر یک نفر به این بیماری مبتلاست که البته شدت وضعف دارد وبا مراجعه به مشاور مشخص میشود که ایشون نیاز به مصرف دارو دارند یا با مشاوره حل میشود
جواب سوال سوم :آیا خدا وجود دارد راحت ترین استدلال این است که شما که خود را قبول دارید شما از دو حال خارج نیستید یا خودتان خودتان را به وجود آورده اید که پس شما خدایید در حالی که نیستید همین طور باقی موجودات اگرهرکدام خودشان خودشان را به وجود آورده باشند خدا ثابت میشود واگر این طور نباشد که نیست پس قطعا وجودی در عالم هست که ازلا وابدا بوده وخواهد بود وکسی اورا به وجود نیاورده پس هرچه هست از اوست ومعلول اوست .
جواب سوال چهارم :این که میفرمایید همه چیز با قدرت واراده پروردگار انجام میشود یکی از بالاترین مراتب توحید افعالی است ومن خوشحالم که چیزی که من بادرس خوندن بهش رسیدم شما قلبا به آن معتقدید پس حتما شما از کسانی هستید که مورد توجه خاص پروردگارید اما این که فرمودید لازمه این اعتقاد جبراست خطاست
زیرا خدای متعال خود به ما اختیارداده وشما این اختیار راوجدانا در خود احساس میکنید مثلاشما در عین حالی که میدانید فلان کار بد است آن را انجام میدهید
یا حتی میتوانید خود را بکشید که این کار فطرتا مخالف غریزه انسان است واین نشان دهنده اختیار شماست وبرخدای حکیم قبیح است که بنده اش را در حالی که مجبور است گناه کند عذاب کند وبه همین دلیل خدا به ما اختیار داده
جواب سوال پنجم :این که فرمودید چرامن مریم علیها سلام نشدم اشکال از طرف خدانیست خدا فیاض علی الاطلاق است وهرجا ظرفیتی برای رساندن فیض ببیند فیض را میرساند وچون حضرت مریم این قابلیت فیض را پیدانمودند به ایشان عطا شد وچون شماندارید به شما عطا نشده وشما هم این قابلیت را دارید که با فرمانبرداری از خدای متعال به آن درجه برسید و قابلیت پیدا کنید تا فیض خدا در ظرف وجودی شماهم ریخته شود وشماهم چون مریم مقدس از قدیسه های عالم شوید

انشاءالله قانع شدید اگر در هرکدام از موارد قانع نشدید میتونیم دربارش به تفصیل بحث کنیم

نه من زیادقانع نشدم بعدشم این هم ازشمااخوندهانمیخوام توهین کنم ولی تایه ادم میگه من یک سال دارم ازدرد نادانی درمورداین جهان میمیرم شماهااورادیوانه قلمدادمیکنیددستتون دردنکنه.بعدشم این اشکال ازطرف خداست ایاعیسی بدنیاامداصلاچیزی میفهمیدکه بخوادخودراصیقل بدهدوخدابه اوقابلیت بدهد؟جوابش میشه نه خداخواست ازاول اواینگونه باشد ویک سوال دیگراگراین جهان سرتاسرخوبی داشت این جهان هم میشدبهشت پس لازمه که بدی باشدتاخوبی رافهمیدپس بایددرمقابل امام حسین یک شمری بود که اورابکشدواسلام زنده بماندواگرشمرنبودیک شخص دیگرامام حسین رامیکشت پس این جبراست وخداخواسته که یک شخص خوب باشدویک شخص بد

من هرگز خدایناکرده نگفتم شما دیوانه اید گفتم مشغولیت ذهن به طور متمادی ممکن است یکی از عوامل وسواس فکری باشد که شایع است وهیچ ربطی هم به دیوانگی ندارد خدامیداند قصدمن خیر وکمک به شما بود به هر حال معذرت میخواهم 

 اما این که خدا انسانهایی را برگزیند ربطی به جبرندارد جبریعنی هرکاری که شما انجام میدهی خودت نباشی بلکه خدا باشد و شما فقط آلت باشی ما معتقدیم این جبر عقلا محال است
اعمال و افعال بشر از آن سلسله حوادث است که سرنوشت حتمى و تخلّف ناپذیر ندارد، زیرا بستگى دارد به هزاران علل و اسباب و از آن جمله انواع اراده‏ها و انتخابها و اختیارها که از خود بشر ظهور مى‏کند. تمام امکاناتى که در مورد جمادات و نباتات و افعال غریزى حیوان وجود دارد و تمام «اگر» هایى که در وقوع آنها هست، در افعال و اعمال بشر هست. در رشد یک درخت و یا انجام عمل غریزى یک حیوان، هزاران «اگر» که همان شرایط طبیعى هستند مى‏توانند وجود داشته باشند.
همه آن «اگر» ها در افعال و اعمال انسان هست بعلاوه اینکه در انسان عقل و شعور و اراده اخلاقى و قوّه انتخاب و ترجیح آفریده شده است.
انسان قادر است عملى را که صددرصد با غریزه طبیعى و حیوانى او موافق است و هیچ رادع و مانع خارجى وجود ندارد، به حکم تشخیص و مصلحت اندیشى ترک کند، و قادر است کارى را که صد در صد مخالف طبیعت اوست و هیچ گونه عامل اجبار کننده‏خارجى هم وجود ندارد، به حکم مصلحت اندیشى و نیروى خرد، آن را انجام دهد.
انسان مانند حیوان تحت تأثیر محرّکات نفسانى و رغبتهاى درونى واقع مى‏شود، امّا در مقابل آنها دست بسته و مسخّر نیست؛ از یک نوع حرّیتى برخوردار است. یعنى اگر همه عواملى که براى یک حیوان در انجام عمل غریزى فراهم است و الزاماً او را وادار به عمل و حرکت مى‏کند براى انسان فراهم باشد، تازه راه فعل و ترک براى او از ناحیه عقل و اراده خودش باز است. انجام این عمل مشروط است به اینکه قوّه تمیز و تشخیص او همانند یک شوراى عالى به تصویب برساند و قوّه اراده او مانند یک قوّه مجریّه به کار بیفتد. اینجاست که تأثیر انسان در سرنوشت خود به عنوان یک عامل مختار، یعنى عاملى که پس از آنکه همه شرایط طبیعى فراهم است در انتخاب فعل و ترک «آزاد» است، معلوم مى‏شود.
 
اما درمورد اینکه میفرمایید ایا وقتی عیسی علیه اسلام به دنیا آمدچیزی نمیدانست باید ذکر کنم خدای متعال در قرآن میفرمایدعیسی تا به دنیا آمد گفت انی عبدالله آتانی الکتاب وجعلنی نبیا
یک بحث عمیق فلسفی هست وآن اینکه چون روح مجرد است زمان ومکان در آن معنا ندارد و بر روح انسان زمان نمیگذرد وروح انسان کامل وعقل اول که رسول خداست اولین وجودیست که از پروردگار صادر شد والبته این اولیت هم زمانی نیست بلکه رتبیست فلذا وجودهایی که کامل ترند در سلسله وجود رتبه آنها بالاتر است وبه همین میزان علم آنان به پرودگار بالاتراست وعصمت خوبی ومقام همه ی اینها از شوون علم بالله است که آنان در مقام نورانی خویش وبا اختیار به آن رسیده اند
اما اینکه فرمودید امام حسین عیه السلام وشمر باید بگویم هیچ موجود شری از پروردگار صادر نمیشود وهرچه از اوست خیراست حتی شیطان واین انس وجن هستند که با اختیار خود راه خوب یابدرانتخاب میکنند ازاین ساده تر نمیتونستم بگم  اگر سوالی دارید باز هم بحث را ادامه میدهیم

موجودات در نظام هستى از نظر قابلیّتها و امکان فیض گیرى از مبدأ هستى با یکدیگر متفاوتند؛ هر موجودى در هر مرتبه‏اى هست از نظر قابلیّت استفاضه، استحقاقى خاص به خود دارد. ذات مقدّس حق که کمال مطلق و خیر مطلق و فیّاض على الاطلاق است، به هر موجودى آنچه را که براى او ممکن است از وجود و کمال وجود، اعطا مى‏کند و امساک نمى‏نماید. عدل الهى در نظام تکوین، یعنى هر موجودى، هر درجه از وجود و کمال وجود که استحقاق و امکان آن را دارد دریافت مى‏کند.
حکما معتقدند که هیچ موجودى «بر خدا» حقى پیدا نمى‏کند که دادن آن حق «انجام وظیفه» و «اداء دین» شمرده شود و خداوند از آن جهت عادل شمرده شود که بدقت تمام، وظائف خود را در برابر دیگران انجام مى‏دهد. عدل خداوند عین فضل و عین جود او است؛ یعنى عدل خداوند عبارت است از اینکه خداوند فضلش را از هیچ موجودى در هر حدى که امکان تفضّل براى آن موجود باشد، دریغ نمى‏دارد


تقریر برهان اثبات وجود خدا

ما دو مفهوم داریم که در فلسفه مورد استعمال است ولى همه مردم آن را درک مى‏کنند: هستى و نیستى. هستى و نیستى از بدیهى‏ترین مفهومهاى دنیاست و احتیاجى نیست که کسى بخواهد آنها را براى ما تعریف کند.
سه مفهوم دیگر هم داریم که در همین ردیف است و نفس این سه مفهوم بدیهى است (یعنى تصورش احتیاج به تعریف ندارد)؛ یکى «وجوب» (یا ضرورت) است، دیگرى «امتناع» (یا محال بودن) است، و سومى «امکان» (یعنى نه واجب بودن و نه ممتنع بودن) است. اگر شما «الف» را موضوع قرار دهید و «ب» را صفت براى آن فرض کنید، مى‏گویند «ب» براى «الف» حتما یکى از این سه حالت را دارد و شق چهارم ندارد: یا این صفت براى «الف» ضرورى است؛ یعنى نمى‏شود این صفت را نداشته باشد مثل اینکه مى‏گویید «مجموع سه زاویه مثلث مساوى با دو قائمه است» که نمى‏تواند چنین نباشد. یا این صفت براى «الف» محال است (درست نقطه مقابل حالت اول) یعنى اصلا نمى‏شود «الف» این صفت را داشته باشد؛ مثل اینکه مى‏گویید «مجموع سه زاویه مثلث 181 درجه است» که نمى‏تواند چنین باشد. و یا این صفت براى «الف» امکان دارد؛ یعنى نه ضرورت دارد که این صفت را داشته باشد و نه ضرورت دارد که این صفت را نداشته باشد (مى‏تواند این صفت را داشته باشد، مى‏تواند نداشته باشد) مثل اغلب حالات طبیعى که هر کسى دارد. مثلا آیا تعداد انسانهاى داخل این اتاق باید ده نفر باشد؟ نه. آیا محال است که ده نفر باشد؟
نه. مى‏شود ده نفر باشد، مى‏شود نباشد. یک مثال دیگر: نفس عدد 5 طاق و فرد (یعنى غیرقابل‏انقسام به متساویین) است بالضروره و بالوجوب، و جفت بودن برایش امتناع دارد. اما این شى‏ء که به نام گردوست، مى‏تواند پنج تا باشد و مى‏تواند شش تا باشد، مى‏تواند طاق باشد و مى‏تواند جفت باشد.
اینها مفاهیم خیلى واضحى است که نفس تصور آنها براى ما [سختى‏] ندارد. هم هستى و نیستى، و هم ضرورت و امتناع و امکان از مفاهیمى است که هیچ وقت بشر از خودش طرد نکرده و طرد هم نخواهد کرد، بلکه تمام علوم بر پایه همین مفاهیم و معانى است. امروز که شما مى‏گویید «قوانین جبرى» یا مى‏گویید «اجتناب‏ناپذیر»، این [ «جبرى» یا] «اجتناب‏ناپذیر» همان ضرورت است. نقطه مقابل آن هم که مى‏گویید «غیرممکن»، همان محال بودن است. اینکه این مفاهیم از کجا در ذهن بشر پیدا شده [خودش‏] مسأله‏اى است، چون انسان «وجوب» و «امتناع» را هیچ وقت با هیچ حسى نمى‏تواند درک کند. این مفاهیم، معقول هستند ولى محسوس نیستند.
حال که ما این پنج مفهوم را دانستیم (وجود و عدم از یک طرف، و ضرورت و امتناع و امکان از طرف دیگر) موجودات و آنهایى که هستند مسلّم محال نیستند، چون اگر محال بودند وجود پیدا نمى‏کردند (بودنشان دلیل بر این است که محال نیستند). پس اینها که هستند، یکى از دو شقّ دیگر را دارند: یا ممکن‏الوجودند یا واجب‏الوجود. (آیا به حسب احتمال عقلى از این دو شق خارجند؟ در اینکه در عالم اشیائى هست بحثى نیست. آنچه که در عالم هست، مسلّم یا ممکن الوجود است یا واجب‏الوجود، چون ممتنع‏الوجود نمى‏تواند باشد.) ما چشمهایمان را مى‏بندیم و تمام هستى را زیر نظر مى‏گیریم و نمى‏دانیم آنچه که در عالم هست واجب‏الوجود است یا ممکن‏الوجود. مى‏گوید اگر در میان آنچه که در عالم هست واجب‏الوجود هست (یک شق مطلب) فهوالمطلوب؛ و اگر آنچه هست ممکن‏الوجود است، ممکن‏الوجود باید به واجب‏الوجود منتهى شود و اگر واجب‏الوجود نباشد ممکن‏الوجودى هم نیست، چرا؟ چون ممکن‏الوجود یعنى آن چیزى که در ذاتش، هم مى‏تواند باشد و هم مى‏تواند نباشد، پس خودِ ذاتش، به تعبیر امروزى نسبت به هستى بى‏تفاوت است؛ چون اگر ذات او را در نظر بگیریم، هستى برایش نه ضرورت دارد نه امتناع (مى‏تواند باشد، مى‏تواند نباشد)؛ پس بودن او به حکم علتى است و آن علت است که وجود را به او داده است و الّا اگر وجودْ ذاتىِ او باشد، ممکن‏الوجود نمى‏شود بلکه واجب‏الوجود است. همین قدر که وجود براى او ذاتى نیست و شما
                       
فرض کردید که او ممکن‏الوجود است (یعنى وجود داشتن براى او یک امر عرَضى است) پس علتى او را به وجود آورده است. فکر نمى‏کنم در این هم بحثى باشد. مى‏گوید مى‏رویم سراغ آن علت؛ آن علت یا «واجب» است یا «ممکن»؛ اگر «واجب» است، پس مطلوب ما که «واجب‏الوجود در عالم هست» به دست آمد، و اگر «ممکن» است، باز آن هم علت مى‏خواهد. همین طور باز سراغ علتِ علت مى‏رویم و ....
ممکن است شما بگویید بسیار خوب، همین‏طور بى‏نهایت برود جلو.  محال است که تمام نظام هستى از بى‏نهایت ممکن‏الوجودها تشکیل شده باشد، چرا؟ محال بودن آن را از دو راه بیان کرده است: یکى از راه تسلسل، مى‏گوید علت و معلول با یکدیگر همزمان‏اند؛ یعنى این شى‏ء که در اینجا وجود دارد اگر ممکن‏الوجود باشد، الآن باید علتى باشد که نگهدارنده وجود و موجد آن باشد. آنگاه آن علت هم اگر ممکن‏الوجود باشد، الآن باید علتى در زمانِ حاضر داشته باشد. آن هم اگر ممکن‏الوجود باشد، باید علتى در زمان حاضر داشته باشد، و همین طور .... در نتیجه باید الآن در آنِ واحد یک سلسله بى‏نهایت و غیرمتناهى وجود داشته باشد، و چون با براهینى که در مبحث تسلسل [اقامه شده‏] ثابت شده است که تسلسل علتهاى همزمان (نه علتهایى که زمانا منفک از یکدیگر هستند) محال است، پس این هم محال است.
این راه بر دو مطلب مبتنى است که ما اینجا نمى‏توانیم این دو مطلب را توضیح بدهیم: یکى اینکه باید ثابت کنیم علت هر معلولى باید با خودش همزمان باشد؛ دوم اینکه باید ثابت کنیم که علتهاى همزمان نمى‏توانند غیرمتناهى باشند، که همان مسأله تسلسل است‏


سوال :درموردوجودبدی وخوبی درکنارهم کم توضیح دادیداگرکمی مسئله رو بازکنید ممنون میشم

ذات حق متعال که واجب الوجود ووجود محض است خیراست وهرچه را که به وجود می آورد خیراست پس خیر به وجود برمى‏گردد و شر به عدم؛ یعنى هر چیزى از آن جهت شر است که یا خودش نیستى است یا اگر خودش نیستى نیست نوعى از هستى است که سبب نیستیها مى‏شود، یعنى بدى‏اش بدان جهت است که سبب نیستیها مى‏شود.
یک وقت مى‏گوییم جهل بد است؛ چرا بد است؟ چون نیستى علم است. علم چون کمال است خوب است، و جهل از آن جهت که نیستى علم است بد است. فقر بد است، چون نادارى است، نداشتن است؛ نداشتن چه چیز؟ نداشتن ثروت، و ثروت امکان قدرت است و چون امکان قدرت است خوب است، و فقر چون فقدان آن امکان قدرت است بد است.
یا مثلًا مى‏گوییم کورى بد است، چون فقدان بینایى است، و بینایى خوب است.
این موارد چون عدمند، خودشان بد هستند.
ولى یک چیزهاى دیگرى هستند که ما به آنها «بد» مى‏گوییم اما خودشان عدم نیستند، بلکه خودشان وجودند. ولى این وجودها بالعرض بدند، یعنى خودشان فى‏حد ذاته خوبند، در وجود فى‏نفسه‏شان خوبند، اما در وجود اضافى و در رابطه‏شان با موجود دیگر بد هستند، چرا؟ چون در او موجب عدم مى‏شوند. چرا مى‏گوییم جنگ بد است، ولى مى‏گوییم صلح خوب است؟ براى اینکه جنگ منشأ تخریبها و کشتارها و مردنها مى‏شود، منشأ نیستیها مى‏شود. خود مردن را چرا مى‏گوییم بد است؟ چون فقدان حیات است. مردن از آن دید که فقدان حیات است بد است. اگر کسى مردن را از دید دیگرى که تطوّر حیات است ببیند، دیگر بد
                       
نیست. باز مردن از آن جهت که سبب مى‏شود یک موجودى قبل از اینکه به کمال خودش برسد متکوّن به دنیاى دیگرى مى‏شود و ناقص مى‏ماند، از آن جهت هم بد است. ولى به هر حال ما مرگ را از آن جهت بد مى‏دانیم که فقدان حیات است، نیستى است.
پس وقتى که خیر و شر را تحلیل کنیم بر مى‏گردد به وجود و عدم. یک شئ از آن جهت که موجود است خیر است، و از آن جهت که معدوم است شر است. یک شئ از آن جهت که کمال یک وجود است خیر است، و از آن جهت که فقدان کمال یک وجود است شر است. و یک شئ موجود به اعتبار اینکه منشأ نیستى دیگرى مى‏شود، در عین این که موجود است، شر است؛ مثل میکروب که از این نظر که خود یک موجود است و یک امر موجودى است، با سلولهاى دیگر هیچ فرق نمى‏کند، ولى چرا ما آن را شر مى‏دانیم اما آن سلولى را که پوست را مثلًا تشکیل مى‏دهد شر نمى‏دانیم؟ براى این که آن میکروب منشأ فقدانها مى‏شود، پس میکروب شر بالعرض است، ولى آن سلولى که پوست را تشکیل مى‏دهد یا آن گلبولى که در خون است منشأ فقدانى نمى‏شود و بلکه علاوه بر این که خودش موجود است و وجود فى‏حد ذاته‏اش خیر است، منشأ خیرات و وجودات هم مى‏شود. گلبول چگونه منشأ وجودات مى‏شود؟ وقتى که مثلًا از بدن دفاع مى‏کند، از حیات یک سلول دفاع مى‏کند، یا مثلًا مواد غذایى را از جایى به جایى و مواد زائد را از جایى به جایى منتقل مى‏کند و بدین وسیله به ادامه حیات کمک مى‏کند. پس هم وجود فى‏نفسه‏اش خیر است و هم وجود لغیره‏اش. از این جهت است که حکما همیشه در بحث خیر و شر، در تحلیل نهایى به این مى‏رسند که تمام خیریتها به وجود برمى‏گردد و تمام شریتها به عدم.
وجود مساوى با خیر است و عدم مساوى با شر، و ملاک خیریت وجود است و ملاک شریت عدم، و وقتى که ما ثابت کردیم که واجب‏الوجود ماهیته انیته و هو وجودٌ محضٌ، پس هو خیرٌ محضٌ.
 واجب‏الوجود چون ماهیتش عین وجودش و وجودش عین ماهیتش است و ذاتى غیر از وجود ندارد و [از طرفى‏] وجود خیر محض است، پس ذاته خیرٌ محضٌ. واجب‏الوجود چون افاده کننده خیر است نیز خیر است‏گاهى ما خیر و شر را به اعتبار افاده وجود شئ دیگر یا عدم افاده شئ دیگر مى‏گوییم. گفتیم که بعضى از شرور، شرور بالعرض‏اند، یعنى خیر بالذات‏اند و شر بالعرض، مثل جنگ و بیمارى، یعنى در وجود فى‏نفسه خیر هستند. مقصود از خیر بالذات و شر بالعرض این است که در وجود فى‏نفسه و وجود خودشان براى خودشان، فى حد ذاته خیر هستند، ولى خودشان براى دیگرى شر هستند. مثلًا غدّه سرطان براى غدّه سرطان شر نیست. غدّه سرطان براى آن موجودى که غدّه سرطان در او نفوذ مى‏کند شر است، چون منشأ عدم او مى‏شود. اگر خودش را هم ما براى خودش شر بدانیم، از این جهت است که خودش سبب مى‏شود که آن اندامى که این در آن اندام جا گرفته است معدوم شود و معدوم شدن آن اندام مع‏الواسطه منشأ مى‏شود که خودش هم نتواند به حیاتش ادامه دهد؛ یعنى مثل یک عمل خودکشى مى‏شود. خودش براى خودش باز یک وجود فى‏نفسه دارد و خودش براى خودش یک وجود لغیره. خودش براى خودش از آن جهت که وجود لنفسه است خیر است، و خودش براى خودش از آن جهت که وجود لغیره است شر است.
عین این مطلب در خیر هم مى‏آید. یک وقت یک چیز از آن جهت خیر است که خودش منشأ مطلوب بالذات‏هاست. مثلًا گفتیم که جنگ قطع نظر از رابطه و اضافه آن با اشیاء دیگر و قطع نظر از اعدامى که ایجاب مى‏کند، به اعتبار اینکه یک وجودفى‏نفسه است، خودش براى خودش خیر است. صلح هم در وجود فى‏نفسه‏اش، خودش براى خودش خیر است. از این جهت مثل یکدیگرند. ولى جنگ در وجود لغیره‏اش شر است، و صلح در وجود لغیره‏اش هم خیر است. دارو هم در وجود لغیره‏اش خیر است. فرض کنید که یک آدم خیّر، یک آدمى که وسائل بهداشت براى مردم ایجاد مى‏کند، وسائل تحصیل مردم را فراهم مى‏کند، وسائل رفع فقر و گرسنگى را ایجاد مى‏کند، این شخص مفید خیر است. این شخص وجود لغیره‏اش هم خیر است، یعنى خیر رسان است. از آن جهت که خیر مى‏رساند هم خیر است.
واجب تعالى گذشته از آن جهت که وجود محض است و خیر است، از آن جهت که هر خیرى به هر موجودى مى‏رسد، منبع آن خیر وجود اوست و از وجود او خیرات سرازیر مى‏شوند، باز هم خیر است؛ یعنى واجب‏الوجود به اعتبار مفیدبودن هم خیر است‏خیر به وجود برمى‏گردد و شر به عدم؛ یعنى هر چیزى از آن جهت شر است که یا خودش نیستى است یا اگر خودش نیستى نیست نوعى از هستى است که سبب نیستیها مى‏شود، یعنى بدى‏اش بدان جهت است که سبب نیستیها مى‏شود.
یک وقت مى‏گوییم جهل بد است؛ چرا بد است؟ چون نیستى علم است. علم چون کمال است خوب است، و جهل از آن جهت که نیستى علم است بد است. فقر بد است، چون نادارى است، نداشتن است؛ نداشتن چه چیز؟ نداشتن ثروت، و ثروت امکان قدرت است و چون امکان قدرت است خوب است، و فقر چون فقدان آن امکان قدرت است بد است.
یا مثلًا مى‏گوییم کورى بد است، چون فقدان بینایى است، و بینایى خوب است.
این موارد چون عدمند، خودشان بد هستند.
ولى یک چیزهاى دیگرى هستند که ما به آنها «بد» مى‏گوییم اما خودشان عدم نیستند، بلکه خودشان وجودند. ولى این وجودها بالعرض بدند، یعنى خودشان فى‏حد ذاته خوبند، در وجود فى‏نفسه‏شان خوبند، اما در وجود اضافى و در رابطه‏شان با موجود دیگر بد هستند، چرا؟ چون در او موجب عدم مى‏شوند. چرا مى‏گوییم جنگ بد است، ولى مى‏گوییم صلح خوب است؟ براى اینکه جنگ منشأ تخریبها و کشتارها و مردنها مى‏شود، منشأ نیستیها مى‏شود. خود مردن را چرا مى‏گوییم بد است؟ چون فقدان حیات است. مردن از آن دید که فقدان حیات است بد است. اگر کسى مردن را از دید دیگرى که تطوّر حیات است ببیند، دیگر بدنیست. باز مردن از آن جهت که سبب مى‏شود یک موجودى قبل از اینکه به کمال خودش برسد متکوّن به دنیاى دیگرى مى‏شود و ناقص مى‏ماند، از آن جهت هم بد است. ولى به هر حال ما مرگ را از آن جهت بد مى‏دانیم که فقدان حیات است، نیستى است. پس هم وجود فى‏نفسه‏اش خیر است و هم وجود لغیره‏اش. از این جهت است که حکما همیشه در بحث خیر و شر، در تحلیل نهایى به این مى‏رسند که تمام خیریتها به وجود برمى‏گردد و تمام شریتها به عدم.
یک تحلیل ساده نشان مى‏دهد که ماهیّت «شرور»، عدم است، یعنى بدیها همه از نوع نیستى و عدمند. مقصود کسانى که مى‏گویند «شر عدمى است» این نیست که آنچه به نام «شر» شناخته مى‏شود وجود ندارد، تا گفته شود این خلاف ضرورت است، بالحسّ و العیان مى‏بینیم که کورى و کرى و بیمارى و ظلم و ستم و جهل و ناتوانى و مرگ و زلزله و غیره وجود دارد، نه مى‏توان منکر وجود اینها شد و نه منکر شر بودنشان؛ و هم این نیست که چون شر، عدمى است پس شر وجود ندارد، و چون شرى وجود ندارد پس انسان وظیفه‏اى ندارد زیرا وظیفه انسان مبارزه با بدیها و بدها و تحصیل خوبیها و تأیید خوبها است، و چون هر وضعى خوب است و بد نیست، پس باید به وضع موجود همیشه رضا داد و بلکه آن را بهترین وضع ممکن دانست.
در قضاوت عجله نکنید، نه مى‏خواهیم منکر وجود کورى و کرى و ستم و فقر و بیمارى و غیره بشویم و نه مى‏خواهیم منکر شرّیّت آنها بشویم و نه مى‏خواهیم سلب مسؤولیّت از انسانها بکنیم و نقش انسان را در تغییر جهان و تکمیل اجتماع نادیده بگیریم. تکاملى بودن جهان- و بالخصوص انسان- و رسالت انسان در سامان دادن آنچه بر عهده‏اش گذاشته شده است جزئى از نظام زیباى جهان است. پس سخن در اینها نیست، سخن در این است که همه اینها از نوع «عدمیّات» و «فقدانات» مى‏باشند و وجود اینها از نوع وجود «کمبودها» و «خلأها» است و از این جهت شر هستند که خود، نابودى و نیستى و یا کمبودى و خلأ هستند، و یا منشأ نابودى و نیستى و کمبودى و خلأند؛ نقش انسان در نظام تکاملى ضرورى جهان، جبران کمبودها و پر کردن خلأها و ریشه کن کردن ریشه‏هاى این خلأها و کمبودهاست.
این تحلیل اگر مورد قبول واقع شود، قدم اول و مرحله اول است؛ اثرش این است که این فکر را از مغز ما خارج مى‏کند که شرور را کى آفریده است؟ چرا بعضى وجودات خیرند و بعضى شر؟ روشن مى‏کند که آنچه شر است از نوع هستى نیست بلکه از نوع خلأ و نیستى است،
اما از نظر عدل الهى و حکمت بالغه، هنوز مراحل دیگرى داریم که بعد از طىّ این مرحله باید آنها را طى کنیم.
خوبیها و بدیها در جهان، دو دسته متمایز و جدا از یکدیگر نیستند آنطورى که مثلًا جمادات از نباتات، و نباتات از حیوانات جدا هستند و صفهاى خاصى را بوجود مى‏آورند. این خطا است که گمان کنیم بدیها یک رده معیّنى از اشیاء هستند که ماهیّت‏
                       
آنها را بدى تشکیل داده و هیچگونه خوبى در آنها نیست، و خوبیها نیز به نوبه خود، دسته‏اى دیگرند جدا و متمایز از بدیها. خوبى و بدى آمیخته بهمند؛ تفکیک ناپذیر و جدا ناشدنى هستند. در طبیعت، آنجا که بدى هست خوبى هم هست، و آنجا که خوبى هست همانجا بدى نیز وجود دارد. در طبیعت، خوب و بد چنان با هم سرشته و آمیخته‏اند که گویى با یکدیگر ترکیب شده‏اند اما نه ترکیبى شیمیایى، بلکه ترکیبى عمیق‏تر و لطیف‏تر، ترکیبى از نوع ترکیب وجود و عدم.
وجود و عدم در خارج دو گروه جداگانه را تشکیل نمى‏دهند. عدم، هیچ و پوچ است و نمى‏تواند در مقابل هستى، جاى خاصى براى خود داشته باشد، ولى در جهان طبیعت که جهان قوّه و فعل، و حرکت و تکامل، و تضادّ و تزاحم است همانجا که وجودها هستند عدمها نیز صدق مى‏کنند. وقتى از «نابینایى» سخن مى‏گوییم نباید چنین انگاریم که «نابینایى» شى‏ء خاص و واقعیّت ملموسى است که در چشم نابینا وجود دارد. نه، «نابینایى» همان فقدان و نداشتن «بینایى» است و خود، واقعیّت مخصوصى ندارد.
خوبى و بدى نیز همچون هستى و نیستى است، بلکه اساساً خوبى عین هستى، و بدى عین نیستى است. هر جا که سخن از بدى مى‏رود حتما پاى یک نیستى و فقدان در کار است. «بدى» یا خودش از نوع نیستى است و یا هستیى است که مستلزم نوعى نیستى است، یعنى موجودى است که خودش از آن جهت که خودش است خوب است و از آن جهت بد است که مستلزم یک نیستى است، و تنها از آن جهت که مستلزم نیستى است بد است نه از جهت دیگر. ما، نادانى، فقر و مرگ را بد مى‏دانیم. اینها ذاتا نیستى و عدمند. گزندگان، درندگان، میکروبها و آفتها را بد مى‏دانیم. اینها ذاتاً نیستى نیستند، بلکه هستیهایى هستند که مستلزم نیستى و عدمند.
 «نادانى» فقدان و نبودن علم است. علم، یک واقعیّت و کمال حقیقى است، ولى جهل و نادانى، واقعیّت نیست. وقتى مى‏گوییم: «نادان، فاقد علم است» چنین معنى نمى‏دهد که وى صفت خاصى به نام «فقدان علم» دارد و دانشمندان آن صفت را ندارند. دانشمندان قبل از اینکه دانش بیاموزند، جاهلند؛ زمانى که تحصیل علم مى‏کنند چیزى از دست نمى‏دهند، بلکه منحصراً چیزى بدست مى‏آورند. اگر نادانى، یک واقعیّت حقیقى بود، تحصیل علم چون همراه با از دست دادن نادانى است صرفاً تبدیل یک صفت به صفت دیگر مى‏بود، درست مانند آنکه جسمى، شکل و کیفیّتى را از دست مى‏دهد و شکل و کیفیّت دیگرى پیدا مى‏کند.
 «فقر» نیز بى‏چیزى و نادارى است نه دارایى و موجودى. آنکه فقیر است چیزى‏را به نام ثروت فاقد است نه آنکه او هم به نوبه خود چیزى دارد و آن فقر است و فقیر هم مانند غنى از یک نوع دارایى بهره‏مند است، چیزى که هست غنى داراى ثروت است و فقیر داراى فقر.
 «مرگ» هم از دست دادن است نه بدست آوردن. لذا جسمى که صفت حیات را از دست مى‏دهد و به جمادى تبدیل مى‏شود تنزّل یافته است نه ترقّى.
اما گزندگان، درندگان، میکروبها، سیلها، زلزله‏ها و آفتها از آن جهت بد هستند که موجب مرگ یا از دست دادن عضوى یا نیرویى مى‏شوند یا مانع و سدّ رسیدن استعدادها به کمال مى‏گردند. اگر گزندگان، موجب مرگ و بیمارى نمى‏شدند بد نبودند؛ اگر آفتهاى نباتى موجب نابودى درختان یا میوه آنها نمى‏شدند بد نبودند؛ اگر سیلها و زلزله‏ها تلفات جانى و مالى ببار نمى‏آوردند بد نبودند. بدى در همان تلفات و از دست رفتن‏ها است. اگر درنده را بد مى‏نامیم نه به آن جهت است که ماهیت خاص آن، ماهیت بدى است بلکه از آن جهت است که موجب مرگ و سلب حیات از دیگرى است. در حقیقت، آنچه ذاتاً بد است همان فقدان حیات است. اگر درنده وجود داشته باشد و درندگى نکند، یعنى موجب فقدان حیات کسى نشود، بد نیست، و اگر وجود داشته باشد و فقدان حیات تحقق یابد بد است.
از نظر رابطه علّت و معلولى، غالبا همان فقدانات واقعى، یعنى فقر و جهل، سبب امورى مانند میکروب و سیل و زلزله و جنگ و غیره مى‏شوند که از نوع بدیهاى قسم دوم مى‏باشند، یعنى موجوداتى هستند که از آن جهت بدند که منشأ فقدانات و نیستیها مى‏شوند.
ما در مبارزه با این نوع از بدیها باید اول با بدیهاى نوع اول مبارزه کنیم و خلأهایى از قبیل جهل و عجز و فقر را پر کنیم تا بدیهاى نوع دوم راه پیدا نکند.
در مورد کارهاى اخلاقى و صفات زشت نیز جریان از همین قرار است. ظلم، بد است زیرا «حق» مظلوم را پایمال مى‏کند. حق، چیزى است که یک موجود استحقاق آن را دارد و باید آن را دریافت کند. مثلًا علم براى انسان یک کمال است که استعداد انسانى، آن را مى‏طلبد و به سوى آن رهسپار است و به همین دلیل استحقاق آن را دارد. اگر حق آموزش را از کسى سلب کنند و به او اجازه تعلیم ندهند ظلم است و بد است، زیرا مانع کمال و موجب فقدان شده است. همچنین ظلم براى خود ظالم نیز بد است از آن جهت که با استعدادهاى عالى او مزاحمت دارد؛ اگر ظالم، غیر از قوّه غضبیّه، قوّه‏اى ما فوق آن نداشت، ظلم براى او بد نبود بلکه ظلم براى او مفهوم نداشت.
در جهان یک نوع موجود بیش نیست و آن خوبیها است؛ بدیها همه از نوع نیستى است و نیستى مخلوق نیست. نیستى از «خلق نکردن» است نه از «خلق کردن». نمى‏توان گفت جهان دو خالق دارد، یکى خالق هستیها و دیگر خالق نیستیها. مثل هستى و نیستى مثل آفتاب و سایه است. وقتى شاخصى را در آفتاب نصب مى‏کنیم قسمتى را که به سبب شاخص تاریک مانده و از نور آفتاب روشن نشده است «سایه» مى‏نامیم. سایه چیست؟ «سایه» ظلمت است، و ظلمت چیزى جز نبودن نور نیست. وقتى مى‏گوییم نور از کانون جهان افروز خورشید تشعشع یافته است نباید پرسید که سایه از کجا تشعشع کرده و کانون ظلمت چیست؟ سایه و ظلمت از چیزى تشعشع نکرده و از خود، مبدأ و کانون مستقلّى ندارد.
این است معنى سخن حکما که مى‏گویند: «شرور» مجعول بالذات نیستند، مجعول بالتبع و بالعرض‏اند.


دقیقترین برهان براثبات وجود خدا

این برهان چون متوقف بر فهمیدن مقدماتیست وفهمیدن آن مقدمات نیاز به سالها زحمت کشیدن داردولکن ما به طور اختصار آن را توضیح میدهیم تا دوستانی که فلسفه خوانده اند استفاده کنند

1-حققت وجود نه مفهوم آن اصالت دارد وچیز دیگری در برابرآن اصالت ندارد

2-از طرفی حقیقت وجود -صرف وخالص بوده چیز دیگری مخلوط آن نمیباشد ،چون غیر حقیقت وجود چیز دیگری نیست وهر چیزی جز آن باطل است -وواجب است چون وجود برای خود وجود همچون موارد دیگر ثبوت شی لنفسه ضروری است

3-حقیقت وجود وصدق عدم برآن امتناع دارد

4-وجوب وضرورت حقیقت مزبور بالذات است نه بالغیرزیرا غیری نداریم که به حقیقت وجود ضرورت بدهد نتیجه اینکه پس حقیقت وجود واجب الوجد بالذات است

این همان برهان صدیقین است که حقیقت وجود یک حقیقت شخصی است نه یک حقیقت کلی (که وحدت مجازی دارد )وحقیقت شخصی مزبور همان خداوند است وجز شخص خداوند وجود دیگری نداریم ووجودات امکانی دیگر که معلول اوهستند همگی شعاع وتجلی او هستند

مطلب پایین (پست قبلی )شناخت خدا به واسطه خود خداست یعنی همان برهان صدیقین که در قرآن وروایات بدان اشاره شده است وشالوده اصلی فکر یک موحد را میسازد نه مخلوقاتش توصیه میکنم آن را بخوانید



کلمات کلیدی :

دلی اندر دل صاحب دلان است که آن دل جای آن آرام جان است

تکه ای از نوای دل دوست شهید عظیم جعفری سرباز حجت بن الحسن که با زمزمه  سوختم سوختم یاصاحب الزمان به لقای محبوب رفت واکنون در قبرستان شیخان آرمیده است


اگر امروز در آخرین لحظات از عمرم  که مرگ فراروی من است و شاید تنها لحظه ای مانده باشد تا از این دنیای خاکی رهانیده شوم و تو ازمن بپرسی سرمایه ی این چند صباحی که در دنیا بودی وگرانبها ترین میوه وجودت دراین مدت چه بود؟خواهم گفت : عالم راگشتم ،کتب فلسفی رانگریستم ،پبش عارف وفیلسوف وفقیه زانوزدم تاگمشده ام را پیداکنم فهمیدم اورا در لابه لای کتاب نتوان جست !!!فهمیدم اوراحتی پای درس استادمعرفت هم نخواهی پیداکردکه هرجا بروی وهرچقدر بگردی وهرچه بخوانی چون غیراو نبینی ونیابی اورا پیدا نکنی گرطالب اویی ازاوبخواه خود رابه توبنمایاندتا اورا باخودش بشناسی وانک لا تحتجب عن خلقک الا ان تحجبهم الاعمال دونک عمل تو حجاب بین تو واوست و کوراست آن که اورا با اثرش یا برهانی براو بشناسد که نشناسد. منکرصحت براهین عقل نیستم که عقل حجت اوست وتوخودعقلی امابدان که پی بردن به او کجا؟وادراک او کجا؟وتماشای او ...؟دراین بدن که تو داری دلی نهفته خدای که گنج خانه ی عشق است عرش رحمانی گر طالب وقابل نیستی که ومن لم یجعل الله له نورا فما له من نور وگر طالبی ، علم نوریست که گرقابل شدی یجعله فی قلب من یشاءکه اوست لطیف  گر طالب اویی چشم برماسوایش ببندکه تا سنگ سیه زآینه ی دل نزدایی عکس رخ دلدار در آن رخ ننمایدوگوش به فرمانش باش وبسیاردرفراقش وازخشیتش گریه کن، گریه کن تا نشانت دهند که جزتعلق وجزربط به او  نیستی ونیست هویتی مگر هویت او چگونه نفسی که آینه اوست کدر کرده ای که دوست نزدیکتر از من به من است وین عجب تر که من از وی دورم چه کنم باکه توان گفت که دوست درکنار من ومن مهجورم  اولین مخلوق او فرمود فان الدنیا خلقت لکم وانتم خلقتکم للآخره بدان حقیقت محمدصلوات الله علیه واتصال آن با حقیقت نورانی امیرالمونین علی وایمه علیهم السلام تنها ریسمانیست که با چنگ زدن به آن ومنورشدن به نور ولایت کلییه الهی آنان است که تو را این قابلیت دهد که او وجه خود که مظهر تام او وولی اوست به تو بنمایاند وبه وسیله ولیش به خودش برسی ودراین میان باب الحسین اوسع ابواب واسرع آن است امروز امیر در میخانه تویی تو فریادرس این دل دیوانه تویی تو مرغ دل ما را که به کس رام نگرددآرام تویی دام تویی دانه تویی توآری شنیدم  حسین  علیه السلام بخدا چنین گفت انت الذی ازلت الاغیارعن قلوب احبایک نقش کردم رخ زیبای تو در خانه ی دل خانه ویران شدوآن نقش به دیوار بماندبگذریم که دلی اندر دل صاحب دلان است که آن دل جای آن آرام جان است ...


شهید عظیم جعفری فرزند قدیر، در هفدهم شهریور ماه سال 1337 در خانواده‌ای مذهبی و از طبقه متوسط ورامین متولد شد. از همان اوان نوجوانی به اهل بیت(ع) عشق می‌ورزید. هشت سال بیشتر نداشت که در هیأت فاطمیه تهران نزد سید محمد هاشمی به آموختن قرآن پرداخت و با اصول دین مبین اسلام آشنا شد. دوره تحصیلات ابتدایی را با موفقیت سپری کرد و در سال اول راهنمایی علاقه شدید وی به شرکت در نماز جماعت، سبب شد تا بعدازظهرها دیرتر از ساعت مقرر به مدرسه برود و به همین خاطر توسط مربیان مدرسه  تنبیه می‌شد. او با اصرار و التماس از والدینش اجازه تحصیل در علوم حوزوی را اخذ کرد و در مدرسه ملامحمد جعفر به فراگیری علوم حوزوی پرداخت. به علت فعالیتهای سیاسی در زمان طلبگی بدون اطلاع خانواده، به مشهد مقدس عزیمت کرد و پس از بازگشت از مشهد توسط ساواک مورد تعقیب و بازجویی قرار گرفت و چون ساواک از او مدرکی نیافت، آزاد شد. ارادت او به خاندان عصمت و طهارت(ع) بارها او را از خطرات نجات داد و به سبب ارادت به امام زمان(عج) هر سه‌شنبه شب در مسجد جمکران به راز و نیاز با خالق یکتا و امام خود می‌پرداخت. زندگی او بسیار ساده و محقر بود در حجره‌ای که درس می‌خواند تنها یک میز کوچک و کتابهای درسی‌اش جلب توجه می‌کرد. از ویژگیهای اخلاقی او احترام و محبت عمیق و شدیدش به پدر ومادر و پرهیز و تقوی و پایبندی به اصول اعتقادی مکتب بود. وی در اوج تظاهرات علیه رژیم شاهنشاهی در اول محرم سال 57 در سرچشمه تهران به دست مزدوران شاه مورد اصابت گلوله قرار گرفت و مجروح شد. پس از عمل جراحی به طرز معجزه‌آسایی از بیمارستان مرخص شد و ساواک نتوانست او را در میان مجروحان انقلاب دستگیر کند. به علت نیاز مجروحان انقلاب به خون با وجود جراحت سه بار در اهدای خون پیشقدم شد.
پس از شروع جنگ تحمیلی شهید عظیم جعفری با وجود اینکه تحت درمان بود راهی جبهه‌های حق علیه باطل شد. و در تاریخ 18/9/59 در جاده آبادان ماهشهر به دست مزدوران رژیم بعث شربت شهادت نوشید و پیکر مطهرش پس از ده ماه ماندن درآفتاب سوزان آبادان سالم و پاک باقی ماند و پس از فتح آبادان در گلزار شیخان شهر قم آرام گرفت.
 

حضور مقام معظم رهبری در قبرستان شیخان قم

باید گذشتن از دنیا به آسانی


باید مهیا شد از بهر قربانی


با چهره خونین سوی حسین رفتن


‌زیبا بود این سان معراج انسانی



کلمات کلیدی :

نمازبی ولایت بی نمازیست

کلیپ تصویری شعرخوانی محمد سجاد هاشمی در حضور امام خامنه ای

نماز بی ولایت بی نمازیست           تعبد نیست نوعی حقه بازیست

به منکر علی بگو نماز خود رها کند         نماز بی ولای او عبادتی است بی وضو

 

دانلود کلیپ تصویری



کلمات کلیدی :

یاهو یامن لاهو الا هو

در کتاب‌ «توحید» صدوق‌ از أمیرالمؤمنین‌ علیه‌ السّلام‌ روایت‌ است‌ که‌ فرمود:

رَأَیْتُ الْخِضْرَ عَلَیْهِ السَّلَامُ فِی‌ الْمَنَامِ قَبْلَ بَدْرٍ بِلَیْلَةٍ ، فَقُلْتُ لَهُ: عَلِّمْنِی‌ شَیْئًا أُنْصَرُ بِهِ عَلَی‌ الاعْدَآءِ !

فَقَالَ: قُلْ: یَا هُوَ یَا مَنْ لَا هُوَ إلَّا هُوَ !

فَلَمَّا أَصْبَحْتُ قَصَصْتُهَا عَلَی‌ رَسُولِ اللَهِ صَلَّی‌ اللَهُ عَلَیْهِ وَ ءَالِهِ فَقَالَ لِی‌: یَا عَلِیُّ ! عُلِّمْتَ الاِسْمَ الاعْظَمَ ! فَکَانَ عَلَی‌ لِسَانِی‌ یَوْمَ بَدْرٍ .

وَ إنَّ أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامُ قَرَ: قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَدٌ . فَلَمَّا فَرَغَ قَالَ: یَا هُوَ یَا مَنْ لَا هُوَ إلَّا هُوَ ، اغْفِرْلِی‌ وَ انْصُرْنِی‌ عَلَی‌ الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ !

«من‌ حضرت‌ خضر علیه‌ السّلام‌ را در خواب‌ ، یک‌ شب‌ مانده‌ به‌ غزوه بدر دیدم‌ ، و به‌ او گفتم‌: چیزی‌ به‌ من‌ تعلیم‌ نما تا بدان‌ چیز بر دشمنان‌ ظفر یابم‌ !

خضر گفت‌: بگو: یَا هُوَ یَا مَنْ لَا هُوَ إلَّا هُوَ ! (ای‌ هُویّت‌ مطلقه عامّه‌ ! ای‌ کسیکه‌ هویّتی‌ در عالمْ وجود ندارد بجز هویّت‌ او!)

چون‌ شب‌ را به‌ صبح‌ آوردم‌ آن‌ رؤیا را بر رسول‌ خدا صلّی‌ الله‌ علیه‌ وآله‌حکایت‌ کردم‌ . رسول‌ خدا به‌ من‌ گفت‌: ای‌ علیّ ! این‌ اسم‌ اعظم‌ حقّ است‌ که‌ به‌ تو تعلیم‌ شده‌ است‌ ! و آن‌ ذکر بر زبان‌ من‌ در روز معرکه بدر جاری‌ بود .

و أمیرالمؤمنین‌ علیه‌ السّلام‌ سوره قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَدٌ را قرائت‌ کرد ، و چون‌ فارغ‌ شد گفت‌: یَا هُوَ یَا مَنْ لَا هُوَ إلَّا هُوَ ! (ای‌ هویّت‌ مطلقه عامّه‌ ! ای‌ کسیکه‌ هویّتی‌ در عالم‌ وجود ندارد بجز هویّت‌ او!) غفرانت‌ را شامل‌ حالم‌ بفرما! و مرا بر گروه‌ کافران‌ پیروزی‌ ده‌!»

 



کلمات کلیدی :

طبیب قلب ها

 

صبح ازل چو خیمه برون از عدم زدند                آهنگ "کن" زپرده ساز قدم زدند
احمد که شد تعین ذات احد به میم                  ازعشق او صحیفه هستی رقم زدند
از نور روی او صور هشت و چهار را                 اندر حریم عرش به لوح حرم زدند
نقشی به خلوت ازهمه اغیار در حجاب             از بهر انس حوری جنت قلم زدند
ساقی چو ریخت جام بلا از خم الست              مست ارادتش همه جام نعم زدند
آمد به دیده ام که به حسنش نظر کند             خون شد دلم دمی که درآن زلف خم زدند
زآن انبیا  بلا کش دیر بلا  شدند                        با پای شوق در طلب از سرقدم زدند
در دولت خراب چشم تو بر نقد قلب ما             ضرب حیات عشق تو بر نقش غم زدند
صوفی زعجب خرقه تقوا به آب داد                 رندان تشنه لب زخرابات دم زدند
فیضش گرفته عالم امکان و ای دریغ               بر ما و مردمی که دم از بیش و کم زدند
زاهد مکن نصیحتم که به سر دفتر قضا            ما را نصیبه ازلی این رقم زدند
صبح ازل که تیغ ارادت کشیده بود                    جام بلا نداده بلی را شنیده بود

 

طبیب دوار بطبه قد أحکم مراهمه و أحمى مواسمه یضع ذلک حیث الحاجة إلیه

 من قلوب عمی و آذان صم و ألسنة بکم و یتتبع بدوائه مواضع الغفلة و مواطن الحیرة 

 پیامبر طبیبی است که برای درمان بیماران سیار است. مرهم های شفابخش او آماده، و ابزار داغ کردن زخم ها را گداخته. برای شفای قلب های کور و گوش های ناشنوا و زبان های لال آماده، و با داروی خود در پی یافتن بیماران فراموش شده و سرگردان است

خطبه 108 نهج البلاغه

 



کلمات کلیدی :
   1   2      >