سفارش تبلیغ
صبا

امام علی علیه السلام در سرزمین کربلا

امام (علیه السلام) در مسیر خود از کوفه به صفّین از سرزمین کربلا عبور کرد. هرثمة بن سلیم مى گوید:امام در سرزمین کربلا فرود آمد وبا ما نماز گزارد. وقتى سلام نماز را گفت، مقدارى از خاک آن را برداشت وبویید وگفت:خوشا به حالت اى تربت کربلا که گروهى از تو محشور مى شوند وبدون حساب وارد بهشت مى گردند. آن گاه با دست خود به این نقطه وآن نقطه اشاره کرد وگفت:اینجا وآنجا.سعید بن وهب مى گوید: گفتم مقصود شما چیست؟فرمود: خانواده گران قدرى در این سرزمین فرود مى آیند. واى بر آنان از شما، واى بر شما از آنان، گفتیم: مقصود چیست؟گفت: واى بر آنان از شما که آنان را مى کشید; واى بر شما از آنان که شما را به سبب قتل آنان وارد آتش مى کنند.حسن بن کثیر از پدر خود نقل کرده که امام (علیه السلام) در سرزمین کربلا ایستاد وگفت: ذاتُ کَرْب وَ بَلاءسرزمین غم وبلاست.آن گاه به دست خود به نقطه خاصى اشاره کرد وگفت: اینجا بار انداز آنان وخواب گاه مرکب هایشان است.سپس به نقطه اى دیگر اشاره کرد وگفت:این نقطه قتلگاه آنان است.هرثمه، راوى نخست، مى گوید: جنگ صفّین به پایان رسید ومن به محل زندگى خود بازگشتم وگزارش امام (علیه السلام) را در سرزمین کربلا به همسر خود که شیعه امام بود گفتم وافزودم که: چگونه امام بر غیب دست یافته است؟ همسرم گفت:مرا رها کن که امام جز حق نمى گوید. روزگارى گذشت. عبید اللّه بن زیاد سپاه عظیمى را به سوى نبرد با حسین گسیل داشت ومن در میان آن سپاه بودم. وقتى به سرزمین کربلا رسیدم به یاد سخنان امام افتادم واز این پیشامد بسیار ناراحت شدم. اسب خود را به سوى خیمه هاى حسین تاختم وبه حضور او رسیدم وجریان را گفتم.حسین (علیه السلام) فرمود: سرانجام با ما هستى یا بر ضدّ ما؟ گفتم: هیچ کدام; من خانواده خود را در کوفه رها کرده ام واز ابن زیاد مى ترسم. فرمود:هرچه زودتر این سرزمین را ترک کن، چه به خدایى که جان محمّد (صلى الله علیه وآله وسلم) در دست اوست، هرکس فریاد استغاثه ما را بشنود وما را کمک نکند خداوند او را در آتش مى افکند. از این رو، فوراً آن نقطه را ترک گفتم تا روز شهادت را نبینم.


منبع :کتاب فروغ ولایت نوشته علامه سبحانی

آدرس روایات: وقعه صفین صص142ـ 140; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج3،صص170ـ 169.



کلمات کلیدی :

مکتب فلسفی صدرا دربیان امام خامنه ای

فلسفه‌ى اسلامى، پایه و دستگاهى بوده که انسان را به دین، خدا و معرفت دینى نزدیک مى‌کرده است. فلسفه براى نزدیک شدن به خدا و پیدا کردن یک معرفتِ درست از حقایق عالم وجود است؛ لذا بهترین فلاسفه‌ى ما ـ مثل ابن‌سینا و ملاصدرا ـ عارف هم بوده‌اند. اصلاً آمیزش عرفان با فلسفه در فلسفه‌ى جدید ـ یعنى فلسفه‌ى ملاصدرا ـ به‌خاطر این است که فلسفه وسیله و نردبانى است که انسان را به معرفت الهى و خدا مى‌رساند؛ پالایش مى‌کند و در انسان اخلاق به‌ وجود مى‌آورد. ما نباید بگذاریم فلسفه به یک سلسله ذهنیّات مجرّد از معنویت و خدا و عرفان تبدیل شود. راهش هم تقویت فلسفه‌ى ملاصدراست؛ یعنى راهى که ملاصدرا آمده، راه درستى است. بیانات در دیدار گروهى از فضلاى حوزه‌ى علمیه‌ى قم 1382/10/29

از وحدت وجود، از «بسیط الحقیقه کل الاشیا»، از مبانى ملاصدرا، - اگر نگوییم از همه‌ى اینها، از بسیارى از اینها - مى‌شود یک دستگاه فلسفى اجتماعى، سیاسى و اقتصادى درست کرد؛ فضلا از آن فلسفه‌هاى مضاف که آقایان فرمودند: فلسفه‌ى اخلاق، فلسفه‌ى اقتصاد و... این، یکى از کارهاى اساسى است. این کار را هم هیچ‌کس غیر از شما نمى‌تواند بکند؛ شما باید این کار را انجام دهید. بیانات در دیدار گروهى از فضلاى حوزه‌ى علمیه‌ى قم 1382/10/29

مکتب فلسفى صدرالمتألّهین همچون شخصیت و زندگى خود او، مجموعه‌ى در هم تنیده و به وحدت رسیده‌ى چند عنصر گران بها است. در فلسفه‌ى او از فاخرترین عناصر معرفت یعنى عقل منطقى، و شهود عرفانى، و وحى قرآنى، در کنار هم بهره گرفته شده، و در ترکیب شخصیّت او تحقیق و تأمّل برهانى، و ذوق و مکاشفه‌ى عرفانى، و تعبّد و تدیّن و زهد و انس با کتاب و سنّت، همه با هم دخیل گشته، و در عمر علمىِ پنجاه ساله‌ى او رحله‌هاى تحصیلى به مراکز علمى روزگار، با مهاجرت به کهک قم براى عزلت و انزوا، و با هفت نوبت پیاده اِحرامىِ حج شدن، همراه گردیده است. همان‌گونه که فلسفه‌ى صدرایى ـ که خود او بحق آن را حکمت متعالیه نامیده ـ در هنگام پیدایش خود، نقطه‌ى اوج فلسفه‌ى اسلامى تا زمان او و ضربه‌یى قاطع بر حملات تخریبى مشکّکان و فلسفه‌ستیزان دوران‌هاى میانه‌ى اسلامى بوده است، امروزه پس از بهره‌گیرى چهارصد ساله از تنقیح و تحقیق برجستگان علوم عقلى، و نقد و تبیین و تکمیل در حوزه‌هاى فلسفه، و وَرز یافتن با دست تواناى فلاسفه‌ى نامدار حوزه‌هاى علمى بویژه در اصفهان و تهران و خراسان، نه تنها استحکام بلکه شادابى و سرزندگى مضاعفى گرفته و می‌تواند در جایگاه شایسته‌ى خود در بناى فرهنگ و تمدن، بایستد و چون خورشیدى در ذهن انسان‌ها بدرخشد و فضاى ذهنى را تابناک سازد. پیام به کنگره‌ى بزرگداشت صدرالمتألّهین (ملاصدرا)1378/03/01

مکتب فلسفى صدرالمتألّهین همچون همه‌ى فلسفه‌ها در محدوده‌ى ملیت و جغرافیا نمى‌گنجد و متعلق به همه‌ى انسان‌ها و جامعه‌ها است. همواره همه‌ى بشریت به یک چهارچوب و استخوان‌بندى متقن عقلانى براى فهم و تفسیر هستى نیازمندند. هیچ فرهنگ و تمدنى بدون چنین پایه‌ى مستحکم و قابل قبولى نمی‌تواند بشریت را به فلاح و استقامت و طمأنینه‌ى روحى برساند و زندگى او را از هدفى متعالى برخوردار سازد. و چنین است که بگمان ما فلسفه‌ى اسلامى بویژه در اسلوب و محتواى حکمت صدرایى، جاى خالى خویش را در اندیشه‌ى انسان این روزگار می‌جوید و سرانجام آن را خواهد یافت و در آن پابرجا خواهد گشت. ما ایرانیان بیش از همه به این فلسفه الهى وام دار و بیش از همه در برابر آن مکلّفیم. دوران ما با دمیدن خورشیدى چون امام خمینى که یگانه‌ى دین و فلسفه و سیاست و خود یکى از صاحبنظران برجسته در حکمت متعالیه بود، و نیز با حوزه‌ى درسى و تحقیقى پربرکت حکیم علامه‌ى طباطبایى که استاد یگانه‌ى مبانى ملاصدرا در طول سى سال در حوزه‌ى قم به شمار می‌رفت، و تلاش تلامذه و هم دوره‌هاى آنان، بی شک دوره‌ى با برکتى براى فلسفه الهى است.پیام به کنگره‌ى بزرگداشت صدرالمتألّهین (ملاصدرا)1378/03/01

از مرحوم دکتر زریاب که هم دانشگاهى مسلطِ خوبى بود، هم طلبه‏ ى خوبى بود- ایشان دوره‏ ى طلبگى خوبى را گذرانده بود و با علوم اسلامى آشنا بود و شاگرد امام بود- یکى از دوستانمان نقل‏ مى‏کرد- من خودم از ایشان نشنیدم- که یک فرصت مطالعاتى در اواخر عمرش گرفته بود و رفته بود اروپا، بعد که برگشته بود، گفته بود امروز آن چیزى که من در محیط هاى عملىِ دانشگاه هاى اروپا مشاهده کردم، نیاز به ملّاصدرا و شیخ انصارى است. شیخ انصارى کارش در حقوق است، فقه است؛ ملّا صدرا حکمت الهى است. مى‏گوید من مى‏بینم امروز این‏ها تشنه‏ى ملّاصدرا و شیخ انصارى‏اند. این برداشتِ یک استاد غرب‏ شناسِ زبان‏دانِ مسلط به چند زبان اروپائى است که سال ها هم در آنجاها زندگى کرده و درس خوانده بود و با علوم اسلامى هم آشنا بود. این، برداشت اوست، که برداشت درستى است. بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در دیدار اساتید و رؤساى دانشگاه‌ها  09/ 07/ 1386



کلمات کلیدی :

اصول اداری از نگاه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام


1. اصل سعه‌ی صدر:«ابزار و وسیله ریاست و مدیریت، گشادگی سینه است».[1] «داد و انصاف مردم را از خود بدهید و در برآوردن حاجت‌های آنان شکیبایی ورزید که شما خزانه‌داران مردم و وکیلان امت و سفیران پیشوایانید.»[2] امام جلوه‌های سعه‌صدر را گشاده رویی، نرم‌خویی و با عطوفت و محبت برخورد کردن با مردم معرفی نموده است.[3]
2. اصل مدارا:« هر کس با ملایمت عمل کند، موفق گردد.»[4] «هر گاه زما‌م‌دار شدی باید رفق و ملایمت ورزی.»[5]
3. اصل عدالت:«باید برای تو پسندیده‌ترین کارها میانه‌ترینشان در حق، شامل‌ترینشان در عدل و فراگیر‌ترینشان در جلب خشنودی مردم باشد.»[6]
4. اصل میانه‌روی:«انحراف به راست و چپ گم‌راهی است و راه مستقیم و میانه، جاده‌ی وسیع حق است. کتاب باقی ابدی و آثار نبوت بر این راه پرتوافکن است و از همین راه است پیشرفت سنّت؛ و به سوی همین مقصد است گردیدن عاقبت.»[7]
5. اصل آینده‌نگری:«بهترین دلیل زیادی عقل، حسن تدبیر است».[8] «کسی که بدون دقت در عاقبت کار دست به اقدام زند، خود را در معرض گرفتاری‌ها قرار می‌دهد.»[9]
6. اصل مشورت:«هیچ خردمندی از مشورت بی‌نیاز نمی‌شود.»[10] «البته با اشخاص ترسو، حریص، دروغ‌گو، جاهل، احمق نباید مشورت کرد.»[11]
7. اصل پرهیز از شتاب‌زدگی و سستی:«بپرهیز از کارهایی که وقت انجام دادنشان نرسیده است و از اهمال‌گری در کارهایی که وقت انجام دادنشان فرا رسیده است و از لجاجت کردن در اموری که مبهم است و از سستی نمودن در کارها، آن هنگام که راه عمل روشن شده است. پس هر امری را در جای خویش قرارده و هر کاری را به موقع خود به انجام رسان.»[12]
8. اصل نفی سلطه:«مبادا بگویی من اکنون بر آنان مسلّطم؛ از من فرمان دادن است و از آنان اطاعت کردن، که این عین راه یافتن فساد در دل و خرابی دین و نزدیک شدن تغییر و تحوّل است.»[13]
9. اصل پای‌بندی به عهد و پیمان:«همانا وفا، هم‌زاد راستی است و من هیچ سپری نگه‌دارنده‌تر از وفا سراغ ندارم. آن که می‌داند او را چگونه بازگشت‌گاهی است بی‌وفایی نکند. ما در روزگاری به سر می‌بریم که بیش‌تر مردم آن بی‌وفایی را زیرکی دانند و نادان، آن مردم را چاره‌اندیش خوانند. خدایشان کیفر دهد؛ چرا چنین می‌پندارند؟»[] «وفاداری، پناه و دژ سروری است.»[14]
10. اصل مساوات:«به او فرمان داد تا با مردمان به نرمی رفتار کند و همه را به یک چشم بنگرد و خویش و بیگانه را در حق برابر شمارد.»[15] «و همه را به یک چشم نگاه کن تا بزرگان در تبعیض تو طمع ستم بر ناتوانان نبندند و ناتوانان از عدالتت مأیوس نگردند.»[16]
11. اصل برپا داشتن حق:«هر که به حق عمل کند، نجات یابد و رستگار شود.»، «همانا برترین مردم در نظر خدا کسی است که عمل به حق نزد او محبوب‌تر از باطل باشد؛ گرچه از نفع و قدر او بکاهد و برایش مشکلاتی پیش آرد و باطل برای او منافعی فراهم سازد و برایش رتبت و زیادتی به بار آورد.»[17]
12. اصل خرد ورزی و درایت:«پیشوا و رهبر به قلبی‌ اندیشمند و زبانی گویا و دلی که بر اقامه‌ی حق استوار باشد نیازمند است.»[18]
13. اصل علم و آگاهی:«ای مردم، سزاوارترین مردمان به خلافت، قوی‌ترین آنان بدان و داناترینشان به دستورات خداوند است.»[19]
14. اصل توانایی و قوت:«ای مردم، سزاوارترین اشخاص برای حکومت کسی است که بدان تواناتر باشد».[20]
15. اصل زهد:«برای تو بسنده است رسول خدا(ص) را مقتدا گردانی و راه‌نمای شناخت بدی و عیب‌های دنیا و بسیاری خواری و زشتی‌های فراوانش بدانی که چگونه دل‌بستگی‌های آن از او گرفته شده و برای غیر او گسترده شده است؛ از نوش آن نخورد و از زیورهایش بهره نبرد».[21]
16. اصل مردمی بودن:رسول خدا می‌فرماید: «مردم، خانواده و عیال خدایند، پس محبوب‌ترین مردمان نزد خدا کسانی‌اند که به عیال خدا خدمت کنند و سود برسانند.»[22] امیرالمؤمنین در نامه‌ای به عثمان بن حنیف، والی بصره، فرمود: «آیا بدین بسنده کنم که مرا امیرمؤمنان گویند و در ناخوشایندی‌های روزگار شریک آنان نباشم؟ یا در سختی زندگی نمونه‌ای برایشان نشوم؟»[23]
17. اصل بهره برداری از فرصت‌ها:«فرصت‌ها هم‌چون عبور ابرها می‌گذرد؛ پس فرصت‌های نیک را غنیمت بشمارید.»[24]
18. اصل ارزش‌یابی و تشویق و تنبیه:«مبادا که نیکوکار و بدکار در نزدت یک‌سان باشند، که آن رغبت نیکوکار را در نیکی کم کند و بدکردار را به بدی وادار نماید؛ و درباره‌ی هر یک از آنان، آن را عهده‌‌دار باش که او بر عهده‌ی خود گرفت.»[25]
19. اصل دقت در گزینش:«سپس در کارگیری کارگزارانت دقّت کن و پس از آزمودن به کارشان گمار و به میل خود و بی‌مشورت دیگران و از سرخودکامگی مسئولیتی به آنان مسپار که به میل خود عمل کردن و به رأی دیگران ننگریستن، ستم‌گری و خیانت است.»[26]
20. اصل رعایت اهلیت‌ها:« اندوه من آن است که نابخردان و نابکاران، فرمان کار این امت به دست گیرند و مال خدای را دولت باد آورده‌ی خویش شمارند و آن را دست به دست گردانند و بندگان او را بردگان خود گیرند و به خدمت خویش گمارند با صالحان در پیکار باشند و فاسقان را یار.»[27]
21. اصل حساب‌رسی:« شخصی را به جای خود به عنوان جانشین قرارده و خود به همراه گروهی از یارانت تمام سرزمین سواد (عراق) را منطقه به منطقه بگردید و از چگونگی رفتار و اعمال کارگزاران جویا شوید و سیره‌ی آنان را مورد بررسی و پی‌گیری قرار دهید.»[28]


منبع :جامعه علوی درنهج البلاغه نوشته استاد خسروپناه

آدرس روایات در: ادامه مطلب...

کلمات کلیدی :

روایاتی از حضرت معصومه سلام الله علیها

روایاتی از حضرت فاطمه معصومه (س) نقل شده است که از مقام علمی آن حضرت حکایت دارد؛ به عنوان نمونه به روایات زیر توجه کنید:

1-روایتی را آن حضرت از دختر امام صادق(ع) نقل مى کند و سلسله سندش را در نهایت به فاطمه زهرا(س) مى رساند که دختر بزرگوار رسول اکرم (ص) فرمود: «… أنَسِیتُمْ قَوْلَ رَسُول ِاللّه ِصِلَّى اللّهُ عَلَیْه ِوَ سَلَّم یَوْمَ غَدیر ِخُمٍّ، مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوُلاهُ وَ قَوْلُهُ صَلَّى اللّهُ عَلَیْه ِوَ آله و سَلَّمَ ،أنْتَ مِنِّى بِمَنْز ِلَة هَارُونَ مِنْ مُوسى؟؛ آیا فرمایش رسول خدا(ص) را در روز غدیر خم فراموش کرده اید که فرمود: هر کس من مولاى اویم، على مولاى اوست، و (آیافراموش کرده اید) دیگر فرمایش آن حضرت را که فرمود: تو براى من همانند هارون براى موسى هستى؟».[1]

2- فاطمه معصومه(س)، از دختر امام صادق (ع) روایتى نقل مى کند که سلسله سندش به حضرت فاطمه زهرا(س) مى رسد که آن حضرت مى فرماید: حضرت رسول اکرم (ص) فرمود: ألا مَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آل ِمُحَمَّد ماتَ شَهِیداً؛ آگاه باشید! هرکس با محبّت آل محمّد بمیرد شهید از دنیا رفته است.[2]


1-بحرانى اصفهانى، عبد الله بن نور الله‏، عوالم العلوم و المعارف (مستدرک حضرت زهرا تا امام جواد علیهم السلام)، ج 21، ص 353 به نقل از اسنى المطالب ص 49 تا ص 51، ناشر: مؤسسة الإمام المهدى عجّل الله تعالى فرجه الشریف‏، مکان چاپ: ایران؛ قم‏، سال چاپ: 1413 ق‏، نوبت چاپ: اول‏.2-. همان،355


حکایتی زیبا ازحضرت معصومه (س)

روزی جمعی از شیعیان به قصد دیدار امام موسی بن جعفر (علیه السلام) به مدینه منوره مشرف شدند و پرسش هایی داشتند که می خواستند از محضر امام کاظم (علیه السلام) بپرسند. امام (علیه السلام) در سفر بود، ایشان پرسش های خود را نوشته و به حضرت معصومه (علیها السلام) تحویل دادند. روز بعد که می خواستند از مدینه به سوی وطن خود برگردند، برای دریافت پاسخ به منزل امام (علیه السلام) شرفیات شدند. امام کاظم (علیه السلام) مراجعت نفرموده بود و آنها امکان توقف نداشتند، از این رو حضرت معصومه (علیها السلام) پاسخ آن پرسش ها را نوشت و به آنها تسلیم کرد.
آنها با خوشحالی فراوان از مدینه خارج شدند. در مسیر، با امام کاظم (علیه السلام) رو به رو شدند و داستان خود را برای آن حضرت شرح دادند. هنگامی که امام (علیه السلام) پرسش های آنان و پاسخ های دخترش (حضرت معصومه(علیها السلام)) را ملاحظه کرد، سه بار فرمود: «فداها ابوها؛ پدرش فدایش باد!».


23- نقض، عبدالجلیل قزوینی رازی، تصحیح: جلال الدین محدث ارموی، ص 219.



کلمات کلیدی :

برخی خصوصیات ممتاز حضرت محمد صلی الله علیه وآله

*در احادیث فراوانی این مضمون به چشم می‏خورد که نور حضرت محمّد و علی و خاندان پاک او (علیهم‌السلام) پیش از آفرینش آسمان و زمین آفریده شد و هزاران سال پیش از خلقت آدم، در یمین عرش الهی جا داشت.
پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم می‏ فرماید: چون خداوند، آدم(علیه‌السلام) را آفرید، آن نور را در صُلب او قرار داد و در بهشت جا داد؛ آن‏ گاه در صلب نوح و سپس در صلب ابراهیم قرارداد: «فلم یزل ینقلنا اللّه عزّ وجلّ من أصلاب طاهرة إلی أرحام مطهّرة». سپس از صلب‏ های پاک به رحم ‏های پاک انتقال یافت تا در عبد المطّلب دو قسم شد؛ نیمی در صلب «عبد اللّه» قرار گرفت که پیامبر اسلام ‏صلی الله علیه و آله و سلم از آن متولّد شد و نیم دیگر در صلب «ابوطالب» واقع شد که از او علی(علیه‌السلام) به وجود آمد.
بنابراین، اجداد پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم همگی از افراد شایسته و صالح و پیامبر و پیامبر زاده و سیّد و بزرگوار و مادران پاک دامن و صالحه و شایسته ‏اند. در روایات فراوان، این نکته به چشم می‏ خورد که هیچ‏گاه به دامن ‏هایشان گرد و غبار گمراهی و ناپاکی و زنا و تاریکی ننشسته است و از راه مستقیم خدا انحراف نیافته‏ اند. بنابراین، حضرتش از اصل و نسب بسیار شکوهمند برخوردار است.
هنگام ولادت با سعادت پیامبر، آثار عجیب و غریب رخ داد. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) می‏ فرماید: هنگامی که پیامبر خداصلی الله علیه و آله و سلم متولّد شد، بت‏ های آویزان به کعبه، همگی به رو به زمین سقوط کردند و شب هنگام، ندایی از آسمان شنیده شد که حق آمد و باطل درهم کوبیده شد؛ به راستی که باطل نابود شدنی است: (جاء الحقّ و زهق الباطل إنّ الباطل کان زهوقاً)، دریای ساوه خشک،وآتشکده ‏های فارس خاموش شد و ایوان کسرا، چهارده کنگره ‏اش فرو ریخت.«آمنه بنت وهب»، مادر آن حضرت‏ صلی الله علیه و آله و سلم گوید: هنگام ولادت او هاتفی ندا داد که به این مولود مبارک، برگزیدگی آدم(علیه‌السلام) و رأفت و مهربانی نوح(علیه‌السلام) و حلم ابراهیم(علیه‌السلام) و زبان اسماعیل(علیه‌السلام) و زیبایی یوسف(علیه‌السلام) و صبر ایّوب(علیه‌السلام) و صوت داود(علیه‌السلام) و زهد یحیی(علیه‌السلام) و کرم عیسی(علیه‌السلام) وشجاعت موسی(علیه‌السلام) بلکه خلق و خوی همه پیامبران را به او بدهید. بنابراین، حضرت محمّدصلی الله علیه و آله و سلم شاه‏کار آفرینش است.
*
قد پیامبر، کمی بلندتر از مرد میانه، و سپید پوست گندم‏گون بود. آن حضرت، پیشانی گشاده و چهره افروخته و گِرد و ابروهای کمانی و به هم پیوسته و مژه‏ های بلند و پنجه‏ های ستبر، و هنگام راه رفتن به جلو تکیه داشت؛ گویی در زمین نشیب راه می‏رود. سرش تمام و کمال، و موهایش نه سرخ بود و نه سیاه. میان ابروانش رگی وجود داشت که هنگام خشم پر می‏شد.
بینی بلند و نوری از آن تابان و محاسن انبوه و دو (خدّ) گونه هموار و پر گوشت و چشمان سیاه و دندان‏ های پیشین روشن و گشاده و آبدار و گردنِ چون آهو سفید و شانه‏ هایی پهن و پشتی فراخ و با گوشت داشت و از سینه تا ناف او خطّی از مو کشیده شده بود. شکم و سینه هموار و بر ساعدها موی تمام و کف دست فراخ و دست و پای ستبر و به اندام داشت. به هنگام برگشتن و بازنگریستن، با جمله سر و گردن التفات می‏فرمود. پیوسته چشم او فروخوابیده بود و نظرش به زمین بیش‏تر بود تا به آسمان.
پیوسته در اندوه و همواره در اندیشه بود و به وقت نیاز سخن می ‏فرمود. سکوتش دراز و سخن او جامع بود و زاید و هذیان نداشت، بلکه همه خالص و فضل بود. آن حضرت‏ صلی الله علیه و آله و سلم خوش‏ خو بود و نعمت را بزرگ می ‏شمرد و خوردنی‏ ها را مذمّت نمی‏ کرد و دنیا او را به خشم نمی‏ آورد. خشم او درباره داد و حق دیگران بود و برای حق خود در خشم نمی‏ شد و هنگام خشم چهره بر می ‏گرداند و هنگام شادی، چشم بر هم می ‏نهاد و خنده او تبسّم بود.
در خانه، اوقات خویش را سه بخش کرده بود؛ بخشی برای عبادت خداوند و بخشی برای اهل و عیال و بخشی برای خود و مردمان. او اهل فضل و تقوا را بر دیگران مقدّم می‏داشت و با همه کس به صحبت و سخن مشغول می‏شد و نیاز همه را بر می ‏آورد و از حال یاران و صحابه جویا می‏شد و یاران را به هم الفت می‏داد و بزرگواران و کریمان را احترام می‏ کرد و نیکی‏ ها را تحسین و بدی ‏ها را تقبیح می‏ فرمود و بزرگ‏ترین کس را آن می‏ دانست که برادران مسلمان را یاری کند.
در نشستن و برخاستن، ذکر خدا بر زبان داشت و جای مخصوص نداشت، بلکه هر جا می‏ رسید می‏ نشست. مجلس او پایین و بالا نداشت و اصحاب را نیز چنین دستور می ‏داد و در تقسیم هر چیز عدالت داشت و با هر کس می ‏نشست، صبر می‏ کرد تا او بر خیزد. سخن او خوش و همراه با گشادگی چهره و نصیحت‏ های او بر همگان پدرانه بود. مجلس او مجلس حیا و حلم و صبر و امانت بود و به ادب سخن می‏راند و صدا را بلند نمی‏ کرد و سخن بد درحق مردم ادا نمی‏ کرد.
سالخوردگان را به وقار احترام می‏ گذاشت و بر کودکان مهربان بود و هرگز ترش رویی و درشتی نداشت و مردم را نومید نمی ‏کرد و نفاق و سخن بیهوده و زیاد نداشت و سخن دیگران را کاملاً گوش می‏ داد و آن را قطع نمی‏ کرد و عفوکننده و رحیم دل و بسیار باشرم و پیوسته در ذکر خدا و امانت‏دار بود. امانت‏داری او چنان بزرگ بود که به محمّد امین، ملقّب و مشهور شد. او راز پوش و بخشنده ومردم ‏دوست و بردبار و مهمان‏ دار و کریم و درست‏کار و در عبادت چابک و از شهوات بریده و روزه ‏دارترین مردم بود.او شب زنده‏ دار و متهجّد و فروتن و به دنیا بی‏رغبت و بلند همّت و دوست‏دار نیازمندان و مسکینان و طبیب توان‏گران و باانصاف و پارساترین پارسایان و راهنمای امّت و شجاع ‏ترین فرد امّت بود و منظری با هیبت و شریف و دست ‏گشاده و باسخاوت داشت. آن حضرت دیرخشم و لطیف‏ طبع بود و در او مکر و فریب و بخل و حیله و منّت و طعنه و حسد و گردن کشی و تکبّر و فخر فروشی و شتاب‏ زدگی وجود نداشت و به شهادت بلند قرآن، ایشان خُلق عظیم داشت: (وإنّک لَعلی خُلُقٍ عظیمٍ).
کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست  که تر کنم سر انگشت و صفحه بشمارم چنین ویژگی‏ هایی جز در پیامبر و وصی او یافت شدنی نیست. از این ‏رو، آن حضرت فرمود: خداوند مرا ادب فرمود و من علی(علیه‌السلام) را ادب کردم.
*عرق بدن پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم معطّر بود و آب دهان را به هر چه می‏ افکند برکت می‏ یافت؛ چنان که ده‏ها چاه از آن جوشش کرده است که در تواریخ ثبت است. آب دهان را به هر بیماری می‏مالید شفا می‏ یافت. او با هر زبان و لغت سخن می‏ گفت و قادر بر خواندن و نوشتن بود؛ هر چند که هرگز ننوشت. او سوار هر مرکبی می‏ شد، دیگر آن مرکب پیر نمی‏ شد و به هر سنگ و درختی می‏ گذشت، او را سلام می ‏دادند. مگس و پشه به او نمی‏ نشست و مرغ‏ ها از فراز سر او عبور نمی‏ کردند و گاهی جای پای اوبر سنگ سخت رسم می‏شد و زمانی بر زمین نرم رسم نمی‏شد.
*
در طول پیکارهای فراوان، هرگز شنیده و دیده نشد که پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم از میدان نبرد عقب نشینی کند. پایداری او چون کوه زبان‏ زد است، گرچه با خطر شدید روبه ‏رو شود و مجروح شود و احیاناً لشگریان او متزلزل و گریزان و منهزم شوند؛ آن‏سان که در جنگ‏ های «اُحُد» و «حنین» پیش آمد: (إذ تصعدون ولاتَلوُون علی أحد والرّسول یدعوکم فی أُخراکم فأثابکم غمّاً بغمّ لکیلا تحزنوا علی ما فاتکم ولا ما أصابکم والّله خبیرٌ بما تعملون)؛ یاد کنید هنگامی را که در حال گریز از کوه بالا می‏ رفتید و به هیچ کس توجّه نمی‏ کردید و پیامبر شما را از پشت سرتان فرا می‏ خواند. پس، خداوند به سزای این بی‏ انضباطی، غمّی بر غمّتان افزود تا سرانجام بر آنچه از کف داده ‏اید و برای آنچه به شما رسیده است اندوهگین نشوید و خداوند از آنچه می‏ کنید آگاه است.امام، امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) می‏ فرماید: «کنّا إذا أحمرّ البأس، اتّقیْنا برسول‏ اللّه ‏صلی الله علیه و آله و سلم فلم یکن أحد منّا أقرب إلی العدوّ منه»؛ همواره این‏ گونه بود که چون تنور جنگ تافته، و آتش نبرد سرخ می‏ شد، ما به رسول خدا پناه می‏ گرفتیم و هیچ کس از ما به دشمن نزدیک‏ تر از رسول خداصلی الله علیه و آله و سلم نبود.
پیامبر، در امر دین، آن‏ گونه معتقد بود که خود و یاران نزدیک از خاندانش، همیشه از پیشتازان و خط شکنان بودند و سینه خود و اهل بیت را سپر بلا می‏ کرد: «وکان رسول اللّه‏ صلی الله علیه و آله و سلم إذا أحمرّ البأس وأحجم النّاس قدّم أهل بیته فوقی بهم أصحابه حرّ السّیوف والأسنّة، فقتل عبیدة الحارث یوم بدر وقُتل حمزة یوم أحد وقُتل جعفر یوم موتة... »؛ و چون کارزار سخت می ‏شد که مردم از بیم و ترس باز می‏ ایستادند، رسول خداصلی الله علیه و آله و سلم اهل بیت خود را جلو می‏ انداخت و به وسیله آنان یاران و لشگریانش را از گرمی و حرارت شمشیر و نیزه ‏ها حفظ می ‏کرد؛ چنان که «عبیدة بن حارث» پسر عموی آن حضرت در جنگ بدر، و حمزه عموی آن بزرگوار در پیکار احد کشته شدند و جعفر بن ابی طالب برادر حضرت علی(علیه‌السلام)در جنگ «موته» به درجه شهادت نایل شدند.هنگامی که پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم قصد لشگرکشی داشت و فرماندهی نیرو را به یکی از سرداران می‏ سپرد، این چنین وصیت می ‏فرمود: با نام و کمک خدا حرکت کنید و در راه خدا گام بردارید و بر ملّت رسول خداصلی الله علیه و آله و سلم باشید. در نبرد به مردم خیانت نکنید و کشتگان را مثله نکنید (بینی و گوش و لب‏ ها را نبرید). فریب ندهید و پیر مردان فرتوت، کودکان و زنان را نکشید و درختان را نبرید، جز به ناچاری.هرگاه یکی از پایین‏ ترین مردان مسلمان یا از افضل آنان به یکی از مشرکان پناه دهد، او در پناه اسلام است تا سخن و دستور خدا را بشنود و اگر پیرو شما شد، برادر دینی شما شده است؛ وگرنه به جایگاه امنش برسانید و از خدا کمک بخواهید: «سیروا بسم اللّه وباللّه وفی سبیل اللّه وعلی ملّة رسول اللّه، لا تغلّوا ولا تمثّلوا ولاتغدروا ولا تقتلوا شیخاً فانیاً ولا صبیّاً ولا إمرأة، ولا تقطعوا شجراً إلّاأن تضطرّوا إلیها، وأیما رجل من أدنی المسلمین أو أفضلهم نظر إلی أحد من المشرکین فهو جارٍ حتّی یسمع کلام اللّه، فإن تبعکم فأخوکم فی الدّین، وإن أبی فابلغوه مَأمنه واستعینوا باللّه». در کجای دنیا شنیده و دیده شده است که فرمانده نیرو، چنین دستوری صادر کند؟! بلکه برخی معتقدند که با استفاده از هر وسیله، باید به هدف رسید و هدف وسیله را توجیه می‏ کند.
*در صدر اسلام، کافران قریش خدمت ابوطالب (عموی پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم) رسیدند و گفتند: ای ابوطالب! تو در میان ما مردی شریف و سالخورده ‏ای. از شما خواستیم که پسر برادرت را (از کار تبلیغ اسلام) بازداری ولی عمل نکردی. به خدا سوگند! دیگر در برابر دشنام به خدایان و پدران و نسبت سفاهت به خردمندان قوممان صبر نخواهیم کرد، مگر این که تو او را از این کار بازداری یا این که با او نبرد کنیم تا یکی از دو گروه از بین برود.ابوطالب پیام آنان را به حضرت رسول الله ‏صلی الله علیه و آله و سلم رساند و پیامبر در پاسخ فرمود: «یا عمّاه لو وضعت الشّمس فی یمینی والقمر فی شمالی علی أن أترک هذا الأمر، حتّی یظهره اللّه أو أهلک فیه ما ترکت هذا القول حتّی أنفذه أو أقتل دونه ثم استعبر فبکی ثم قام یولّی فقال أبوطالب إمض لأمرک فوالله لا أخذلک أبداً»؛ ای عمو! اگر آفتاب در دست راست و ماه در دست چپم قرار داده شود تا امر نبوّت را ترک گویم، هرگزچنین نخواهم کرد تا آن که خداوند این امر را چیره کند یا من در این راه هلاک شوم. سپس گریست و بپا خاست، و چون برای رفتن پشت کرد، ابوطالب او را صدا زد و گفت: فرزند برادرم! برو و آنچه دوست داری بگو. به خدا سوگند! من تو را تسلیم چیزی و کسی نمی‏کنم (همچنان از تو حمایت خواهم کرد). پیداست که چنین عزم راسخی می‏تواند شاهد پیامبری فرد قلم‏داد شود.


منبع:کتاب وحی ونبوت درقرآن ص 389 نوشته علامه جوادی آملی



کلمات کلیدی :

سیداحمدبرقعی شهیدی که تازه باهم دوست شدیم

این هم عکس سیداحمد رو دیوار خونشون که همین دوروز پیش توفیق شدبریم همدان وخدمت پدرومادر بزرگوارش برسیم

و ماجرای لحظات شهادت سید احمد از زبان هم رزمش آقای محمدی....

درگیری شروع شد
ما شروع کردیم به زدن
نمیدونم سید احمد چی شد در این شلوغی...
صادق دو تا گلوله به من داد زدم طرف عراقی ها ..
درگیری شدید شد.دو سه تا خاکریز روگرفتیم...
محمود اجاقی تیر خورده بود ولی صداش میومد میگفت برادرا مراقب باشید عراقی ها از پشت نزنن...
من گلوله تموم کردم هیشکی ام گلوله نداشت بهم بده
داد میزدم گلوله بیارید...
یدفعه دیدم سید احمد شلان شلان اومد داد زد محمدی...گفتم بیا سید احمد پس کجایی؟
یه گلوله دستش بود بوس کرد گلوله روگفت این ماله فرزند زهراس بزن تانک رو...
گفتم کو تانک؟من تانک نمیبینم
گفت همون تیرباری که زرد رنگه اون تانکه همونو بزن...من رفتم رو خاکریز ...سید احمد گفت بزن...
زدم و تانک منهدم شد...
صدای سید احمد هنوز تو ذهنم هست بلند داد میزد یا حسین.....
گفتم سید احمد
گفت من گلوله میارم تو بزن
میرفت از بین شهدا از تو لباساشون یکی یکی گلوله های آرپی جی رو در میاورد و میبست و میداد دست من
تا آماده شدم آرپیجی رو بزنم یدفعه سکوتی شد
من گفتم سید احمد چی شد پس؟؟
سید احمد رفت رو خاکریز
گفتم سید احمد بیا پایین
گفت محمدی عراقیها اسیر گرفتن
گفتم بابا تو بیا پایین...
از ما جلوتر که کسی نیست...
همه شهید شدن...
هاشم و مسعود رستمی...محمدرضا بابایی...حمید تقوا طلب...
اینا همه جنازه هاشون رو جاده موند....
یه منور زردی زدن...
عقب ما روشن شد...
من دیدم دوتا عراقی دولا دولا کنار ما دارن میرن ازینور جاده برن اونور جاده
گفتم سید احمد بیا پایین اون عراقیه ها...
گفت کو؟؟؟
همین که گفت کو....یه تیر دوتا تیر سه تا تیر خورد تو سینه ی سید احمد
چهارتا پنج تا شش تا 10 تا...
گفتم سید احمد....
تمام دار و ندارم داشت جلو چشمم تیر میخورد........
گفتم سید احمد.......
فقط گفت یا زهرا......
تیر بعدی تو سینه اش خورد....
یا زهرا.......



کلمات کلیدی :

امام صادق علیه السلام وتبیین وتبلیغ امامت

امام صادق علیه‌السلام نیز مانند دیگر امامان شیعه، محور برجسته‌ی دعوتش را موضوع «امامت» تشکیل می‌داده است. برای اثبات این واقعیت تاریخی، قاطع ترین مدرک، روایات فراوانی است که ادعای امامت را از زبان امام صادق علیه‌السلام به روشنی و با صراحت تمام نقل می‌کند. امام در هنگام اشاعه و تبلیغ این مطلب، خود را در مرحله‌ای از مبارزه می‌دیده است که می‌بایست به طور مستقیم و صریح، حکام زمان را نفی کند و خویشتن را به عنوان صاحب حق واقعی ولایت و امامت به مردم معرفی نماید؛ و قاعدتاً این عمل فقط هنگامی صورت می‌گیرد که همه‌ی مراحل قبلی مبارزه با موفقیت انجام گرفته، آگاهی‌های سیاسی و اجتماعی در قشر وسیعی پدید آمده، آمادگی‌های بالقوه در همه‌جا احساس شده، زمینه‌های ایدئولوژیک در جمع قابل توجهی ایجاد گردیده، لزوم حکومت حق و عدل برای جمعی کثیر به ثبوت رسیده و بالاخره رهبر تصمیم راسخ خود را برای مبارزه‌ا‌ی نهایی گرفته است. بدون این همه، مطرح کردن نام یک شخص معین به عنوان امام و زمامدار محق جامعه، کاری عجولانه و بی‌فایده خواهد بود.

نکته‌ی دیگری که باید مورد توجه قرار گیرد، این است که امام در مواردی به این بسنده نمی‌کند که امامت را برای خویش اثبات کند؛ بلکه همراه نام خود، نام امامان بحق و اسلاف پیشین خود را نیز یاد می‌کند و در حقیقت سلسله‌ی امامت اهلبیت علیهم‌السلام را متصل و جدایی‌ناپذیر مطرح می‌سازد. این عمل با توجه به اینکه تفکر شیعی، همه‌ی زمامداران نابحق گذشته را محکوم کرده و آنان را «طاغوت» بهشمار میآورده، میتواند اشاره به پیوستگی جهاد شیعیان این زمان بهزمانهای گذشته نیز باشد. در واقع امام صادق
علیه‌السلام با این بیان، امامت خود را یک نتیجه‌ی قهری که بر امامت گذشتگان مترتب است، می‌شمارد و آن را از حالت بی‌سابقه و بی‌ریشه و پایه بودن؛ بیرون می‌آورد و سلسله‌ی خود را از کانالی مطمئن و تردیدناپذیر به پیامبر بزرگوار صلی‌الله‌علیه‌وآله متصل می‌کند.

روایت «عمروبن‌ابی‌المقدام» منظره‌ی شگفت‌آوری را ترسیم می‌کند: روز نهم ذیحجه روز عرفه است. محشری از خلایق در عرفات برای ادای مراسم خاص آن روز گردآمده‌اند و نمایندگان طبیعی مردم سراسر مناطق مسلمان‌نشین، از اقصای خراسان تا ساحل مدیترانه، جمع شده‌اند. یک کلمه حرف به‌جا در اینجا می‌تواند کار گسترده‌ترین شبکه‌ی وسایل ارتباط‌جمعی را در آن زمان بکند. امام، خود را به این جمع رسانده است و پیامی دارد. می‌گوید: دیدم امام در میان مردم ایستاد و با صدای هر چه بلندتر – با فریادی که باید در همه‌جا و در همه‌ی گوش‌ها طنین بی‌افکند و به‌وسیله‌ی شنوندگان به سراسر دنیای اسلام پخش شود- پیام خود را سه مرتبه گفت. روی را به طرف دیگری گرداند و سه مرتبه همان سخن را ادا کرد. باز روی را به سمتی دیگر گرداند و باز همان فریاد و همان پیام. و بدین ترتیب امام دوازده مرتبه سخن خود را تکرار کرد. این پیام با این عبارات ادا می‌شد: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ رَسُولَ اللهِ (ص) کَانَ الْإِمَامَ- ثُمَّ کَانَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ (ع) ثُمَّ الْحَسَنُ(ع) ثُمَّ الْحُسَیْنُ(ع)- ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ(ع) ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ(ع) ثُمَّ . . . »

حدیث دیگر از ابی‌الصباح‌کنانی است که در آن، امام صادق علیه‌السلام خود و دیگر امامان شیعه را چنین توصیف می‌کند: «ما کسانی هستیم که خدا اطاعت ما را بر مردم لازم ساخته است. انفال و صفوالمال در اختیار ماست».

صفوالمال، اموال گزیده‌ای است که طواغیت گردنکش به خود اختصاص داده و دست‌های مستحق را از آن بریده بودند و هنگامی‌که این اموال مغصوب، با پیروزی سلحشوران مسلمان از تصرف ستمگران مغلوب خارج می‌شود، مانند دیگر غنایم تقسیم نمی‌شود تا در اختیار یک نفر قرار گیرد و به او حشمتی کاذب و تفاخری دروغین ببخشد، بلکه به حاکم اسلامی سپرده می‌شود و او از آنها در جهت مصالح عموم مسلمانان استفاده می‌کند. امام در این روایت، خود را اختیاردار صفوالمال و نیز انفال - که آن نیز مربوط به امام است - معرفی می‌کند و با این بیان، به روشنی می‌رساند که امروز حاکم جامعه‌ی اسلامی اوست و این همه باید به دست او و در اختیار او باشد و به نظر او در مصارف درستش به کار رود.


امام در حدیثی دیگر، امامان گذشته را یک‌یک نام می‌برد و به امامت آنان و اینکه اطاعت از فرمانشان واجب و حتمی است، شهادت می‌دهد و چون به نام خود می‌رسد، سکوت می‌کند. شنوندگان سخن امام به خوبی می‌دانند که پس از امام باقر
علیه‌السلام میراث علم و حکومت در اختیار امام صادق علیه‌السلام است. و بدین ترتیب، هم حق فرمانروایی خود را مطرح می‌سازد و هم با لحن استدلال‌گونه، ارتباط و اتصال خود را به نیای والامقامش علی‌بن‌ابیطالب علیه‌السلام بیان می‌کند. در ابواب «کتاب الحجه» از کافی و نیز در جلد 47 بحارالانوار از اینگونه حدیث که به صراحت یا به کنایه، سخن از ادعای امامت و دعوت به آن است، فراوان می‌توان یافت.

مدرک قاطع دیگر، شواهدی است که از شبکه‌ی گسترده‌ی تبلیغاتی امام در سراسر کشور اسلامی یاد می‌کند و بودن چنین شبکه‌ای را مسلم می‌سازد. این شواهد، چندان فراوان و مدلل است که اگر حتی یک حدیث صریح هم وجود نمی‌داشت، خدشه‌ای بر حتمیت موضوع وارد نمی‌آمد. مطالعه‌گر زندگینامه‌ی مدون ائمه علیهم‌ا‌لسلام از خود می‌پرسد: آیا امامان شیعه در اواخر دوران بنی‌امیه، داعیان و مبلغانی در اطراف و اکناف کشور اسلامی نداشتند که امامت آنان را تبلیغ کنند و از مردم قول اطاعت و حمایت برای آنان بگیرند؟ پس در این صورت، نشانه‌های این پیوستگی تشکیلاتی که در ارتباطات مالی و فکری میان ائمه و شیعه به وضوح دیده می‌شود، چگونه قابل توجیه است؟ این حمل وجوه و اموال از اطراف عالم به مدینه؟ این همه پرسش از مسائل دینی؟ این دعوت همه‌جاگستر به تشیع؟ و آنگاه این وجهه و محبوبیت بینظیر آل‌علی
علیه‌السلام در بخش‌های مهمی از کشور اسلامی؟ و این خیل انبوه محدثان و راویان خراسانی و سیستانی و کوفی و بصری و یمانی و مصری در گرد امام؟ کدام دست مقتدر، این همه را به وجود آورده بود؟ آیا میتوان تصادف یا پیشامدهای خودبه‌خودی را عامل این پدیده‌های متناسب و مرتبط به هم دانست؟


منبع :سخنرانی آیت الله العظمی خامنه ای ، 33 سال پیش در 1358/3/21 انجام شده است 

farsi.khamenei.ir/speech-content?id=20957



کلمات کلیدی :
   1   2   3   4   5   >>   >