سفارش تبلیغ
صبا

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد...


خواستم خدارا درآغوش بگیرم،محراب جمکران تو به فریاد آمد... 


 

 یَا وَصِیَّ الْحَسَنِ وَ الْخَلَفَ الْحُجَّةَ أَیُّهَا الْقَائِمُ الْمُنْتَظَرُ الْمَهْدِیُّ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ یَا حُجَّةَ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ یَا سَیِّدَنَا وَ مَوْلانَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِکَ إِلَى اللَّهِ و قَدَّمْنَاکَ بَیْنَ یَدَیْ حَاجَاتِنَا یَا وَجِیها عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعْ لَنَا عِنْدَ اللَّهِ



کلمات کلیدی :

عشق وعاشق ومعشوق...

جوانی مراپرسیدکه عشق چیست؟ او راگفتم بی خویشتن شدن خودندیدن و از حب به ذات خود به حب ذات محبوب رسیدن ،عشق اکسیر وکیمیایی است که مس وجود راطلا می کندعشق است که می تواند قلب ماهیت کند. عشق مطلقاً اکسیر است و خاصیت کیمیا داردعشق است که دل را دل می کند و اگر عشق نباشد دل نیست، آب و گل است .عشق تولید قوّت و رقّت و صفا و توحّد و همت می کندوانسان را از خودى و خودپرستى بیرون می برد. عشق مبارزه با خودپرستى ومبارزه با «محدودیت خود» است عشق این خود را توسعه می دهد و این حصار که به دور خود کشیده شده است- که همه چیز دیگر غیر از آنچه به او به عنوان یک شخص و یک فرد مربوط گردد آن را بیگانه و ناخود و خارج از خود می بیند- می شکاند محبت «مودّت» و «رحمت» آن هنگام که به اوج خود رسد بدان سان که وجود انسان را مسخر کند و حاکم مطلق وجود او گردد «عشق» نامیده می شود.ووای برآنان که برعشق ظلم می کنند ونام متعالی عشق را براحساسات شهوانی و حیوانی می گذارند که بسی ظلم فاحشی برعشق است  عشق متعالی است که به روح شکوه و شخصیت و عظمت می دهد و هم این نوع از عشق است که پایدار است و با وصال تیزتر و تندتر می شود بر خلاف عشق حیوانی که زبون کننده وناپایدار است و وصال مدفن آن به شمار می آید.معشوق نزد عاشق چنان شکوه وعظمتی دارد که عاشق را ازخود بیرون می کندعاشق خویش را نزدمعشوق نمی بیند وچنین است که برای وصال خود را فداوقربانی می کندولی آن که تحت تأثیر شهوات خویش است(عشق حیوانی)، از خود بیرون نرفته ؛ شخص یا شئ مورد علاقه را براى خودش می خواهد و به شدت می خواهد. اگر درباره معشوق و محبوب می اندیشد، بدین صورت است که چگونه از رسیدن به او بهره مند شود و حداکثر تمتّع را ببرد. بدیهى است که چنین حالتى نمی تواند مکمّل و مربى روح انسان باشد بلکه ازآن خشونت و سبعیّت و جنایت بر می خیزد  .عشقهایى کز پى رنگى بود عشق نبود عاقبت ننگى بود/زانکه عشق مردگان پاینده نیست چونکه مرده سوى ما آینده نیست/عشق زنده در روان و در بصر هر دو می باشد ز غنچه تازهتر/عشق آن زنده گزین کو باقى است وز شراب جانفزایت ساقى است/عشق آن بگزین که جمله انبیا یافتند از عشق او کار و کیا .هُوَ الَّذى یَکونُ مَبْدَؤُهُ مُشاکَلَةَ نَفْسِ الْعاشِقِ لِنَفْسِ الْمَعْشوقِ فِى الْجَوْهَرِ، وَ یَکونُ أَکْثَرُ اعْجابِهِ بِشَمائِلِ الْمَعْشوقِ لِانَّها آثارٌ صادِرَةٌ عَنْنَفْسِهِ ... وَ هُوَ یَجْعَلُ النَّفْسَ لَیِّنَةً شَیِّقَةً ذاتَ وُجْدٍ وَ رِقَّةٍ مُنْقَطِعَةً عَنِ الشَّواغِلِ الدُّنْیَوِیَّةِ عشق آن است که مبدأش همرنگى ذاتى عاشق و معشوق است؛ بیشتر اهتمام عاشق به روشهاى معشوق و آثارى است که از نفس وى صادر می گردد. این عشق است که نفس را نرم و پرشوق و وجد قرار می دهد، رقّتى ایجاد می کند که عاشق را از آلودگیهاى دنیایى بیزار می گرداند.محبت به سوى مشابهت و مشاکلت می راند و قدرت آن سبب می شود که مُحب به شکل محبوب درآید.آری وَ الَّذینَ امَنوا اشَدُّ حُبّاً لِلّهِ آنان که ایمان آورده اند در دوستى خدا سخت ترند.بدان ولکنه اول من المعشوق والثانی من العاشق عشق از معشوق اول سرزند تابه عاشق جلوه ای دیگر دهد و بدان که عشق تنها لایق ذات احدیت است دراین عشق است که معشوق نزد عاشق چنان شکوه وعظمتی دارد که عاشق خویش را نزداو نمی بیند ووبرای وصالش خودرا فداوقربانی می کنددراین عشق است که عاشق ممصوص درذات معشوق وفانی دراومی شوداین عشق عاشق را می سوزاند،ویران می کند درنهایت آب می کند ومی کشد...

 ابجد عشقت چوبیاموختم پیرهن محنت وغم دوختم حاصل عشقت سه سخن بیش نیست سوختم وسوختم وسوختم ...


امام صادق علیه السلام فرمود:
تَعْصَى الْالهَ وَ انْتَ تُظْهِرُ حُبَّهُ هذا لَعَمْرى فِى الْفِعالِ بَدیعُ
لَوْ کانَ حُبُّکَ صادِقاً لَاطَعْتَهُ انَّ الُمحِبَّ لِمَنْ یُحِبُّ مُطیعُ
خدا را نافرمانى کنى و اظهار دوستى او کنى؟! به جان خودم این رفتارى شگفت است. اگر دوستی ات راستین بود اطاعتش می کردى زیرا که دوستدار، مطیع کسى است که او را دوست دارد



کلمات کلیدی :

ارغنون دل

باجان نوشتم برای جانم که ستانده جانم...

بی تاب شدم !  التماس کردم چشمانت را، بی رحم شدی ....

مطرب شدم ! شب وصلت تا سحر ارغنون دل برای دلت بنوازم، هجررا برگزیدی ...

مست شدم ! تا پیمانه ها را بشکنم وپیش قدم های نازنینت شراب برزمین بریزم، کلاهی برایم کج نکردی....

بی هوش شدم ! آری خیال طاق ابروی تابه تای تو چنین مدهوشم نمود ، درخیالم نیامدی....

واکنون بی سرشدم ! ای بت من، قربانی آمدم به درگاهت بی خویشتن ،بی خویشتن آمدم، داری میایی؟ ...





کلمات کلیدی :

مطلق کمال کمال مطلق

قل_هو_الله_أحد_max600هنگامی که نفس انسانی خویش را بررسی می کنیم می بینیم حریص به کمال است ،حب ذات دارد وعاشق خویشتن وشیفته ی هرچیزی است که اثر وجودی داشته باشد به خود که نگاه می کنیم می بینیم که به هیچ حدی از کمالات قانع نیستیم ودر لذات هم چه خوراکی، چه دیدنی، چه شنیدنی ،چه جنسی، چه خیالی ،چه عقلی و چه فوق عقلی بی نهایت طلبیم وحتی می بینیم که انسان دایم برای خود لذت تولید می کند تا از کمال آن لذت ببرد ما در علم ،در قدرت، در ثروت وهرکمالی که فرض شود بی نهایت طلب هستیم آری انسان عاشق مطلق کمال وکمال مطلق است واین در نهاد تمام انسانها بدون استثتا گذاشته شده است وجود این طلب کمال در انسان معنا دار است اکنون به معانی این طلب در وجودمان می پردازیم :

1-همیشه بین طالب ومطلوب سنخیت وجود دارد پس اگر ما کمال مطلق را طالبیم بین ما واو سنخیت وجود دارد مثلا وقتی ما گرسنه هستیم نمی رویم سنگ وکلوخ بخوریم بلکه چیزی را می خواهیم که با ساختار ما سنخیت داشته باشد اساسا طلب ،سنخیت می طلبد وطلب بی نهایت هم نشان دهنده سنخیت طالب با بی نهایت است قال رسول الله صلی الله علیه وآله :خلق الله آدم علی صورته خدا آدم را برصورت خویش آفرید...

2-طلب هرچیزی نشان گر ظرفیت طالب آن چیزاست اگر بی نهایت طلبیم معلوم است ظرفیت ما هم بی نهایت است وگرنه با به دست آوردن محدودها راضی می شدیم در حالی که هیچ انسانی با به دست آوردن محدود راضی نمی شود پس ما بی نهایت ظرفیت داریم ومی توانیم بی نهایت راجذب کنیم وبدون جذب آن به آرامش نمی رسیم .

3-طلب هرچیزی نشان گر وجود آن چیزاست زیرا طلب معدوم مطلق محال است امکان ندارد موجودی با طلب خلق شده باشد ومطلوب آن وجود نداشته باشد اگر چیزی می طلبیم حتما متعلق آن در خارج وجوددارد پس کمال مطلق هست واگرنبود تمنای ان لغو و بیهوده بود مثلا انسان وقتی گرسنه است یا عطش دارد حتما در خارج غذاوآبی وجود داردباید باشد نمی شود نباشد.

4-طلب هرچیزی معلول آگاهی وشناخت به آن چیز است زیرا طلب مجهول مطلق محال است چیزی که ما اصلا ازآن خبرنداریم چه طور میتوانیم ان را بخواهیم ؟بالاخره یک شناختی هرچند ضعیف یا متوسط وجود دارد اگر بی نهایت را می طلبیم معلوم است که نسبت به او شناخت داریم او برای ما معروف است سیدالشهدا علیه السلام در دعای عرفه می فرماید متی غبت حتی تحتاج الی دلیل؟ توکی ازمن غایب وپنهان بودی تا برای اثباتت دلیل بیاورم ؟یارنزدیک ترازمن به من است وین عجب ترکه من از او دورم ...

5-طلب هرچیزی معلول چشیدن وبهره برداری از آن چیز است اگر چیزی را می طلبیم نحوه ای از آن بهره برداری داشته ایم وآن را چشیده ایم بنابراین ما بی نهایت را چشیده ایم که آن را می طلبیم ما قبلا با او بوده ایم واو در ذایقه ما جادارد برای همین طالب وخواهان اوییم .

پس با برسی وجود خود پی بردیم  که ما بی نهایت طلبیم ،بااو سنخیت ومشابهت داریم، ظرفیتش را داریم، هست، می شناسیمش وقبلا هم با او بوده ایم حال عقل ما در مورد آن وجود بی نهایت مطلق این گزارش ها را به می دهد :

1- آن وجود بی نهایت احد است او یکی است چون اگر دوتا باشد دیگر بی نهایت نیست اصلا امکان تصور دو برایش وجود ندارد زیرا دو اورا محدود می کند پس امکان دو برای او وجود ندارد واو مطلق وقیوم است امیرالمونین علیه السلام می فرماید وباسمایک التی ملأت ارکان کل شیء وبه اسماء تو که ارکان همه چیز را پر کرده است وجود بی نهایت یعنی وجودی که همه جا از او پراست وجایی نیست که او نباشد تابخواهد غیراو باشد.

2-آن وجود بی نهایت صمد است یعنی فرض اضافه کردن کمالی به او وجود ندارد چون خارج از وجودش چیزی نیست تا بخواهد به او اضافه شود زیرا بعد از وجود نیستی وعدم است ووجود مطلق وپر است وچیزی خارج از او وجود ندارد پس امکان ندارد چیزی که نیست به او اضافه شود .

3-آن وجود بی نهایت زایش ندارد زیرا لازمه اش این است که چیزی را خارج از وجودش تولید کند که غیر خودش است .

4-آن وجود بی نهایت زاییده هم نیست یعنی کسی نمی تواند آن را به وجود آورد عقل نمی پذرید که وجود بی نهایت علت داشته باشد چون دیگر بعداز بی نهایت کس وغیری وجود ندارد!

5-آن وجود بی نهایت مثل ومانندی ندارد چون چیزی غیر او نیست که بخواهد مثل او باشد .

قال الله تبارک وتعالی فی محکم کتابه :قل هوالله احد الله الصمد لم یلد ولم یولد ولم یکن له کفوا احد




نکته ظریف:مطلوب در زبان عرب به معنای اله است وعرب کسی راکه می شناسد ومعروف اوست سر اسمش ال می آورد اله +ال=الله یعنی ذاتی که همه ی کمالات را جمع کرده وداراست



کلمات کلیدی :

خدا کجاست؟

اساسا این سوال اشتباه است لازمه این سخن آن است که شما سه وجود فرض کنید خدا -فاصله-شیءواین شرک است اصلا فرض چیزی به اسم زمان یا مکان یا فاصله با خدا معنا ندارد این سوال برای ظرف ومظروف مادی است وذات مجرد محض رابطه ای به نام ظرف ومظروف بااین عالم نداردحال سوال این است که پس رابطه خدای متعال با عالم چگونه است؟ جواب راازاین جا شروع می کنیم موسی علیه السلام به خدای متعال عرضه داشت :اقریب انت فاناجیک ام بعید فانادیک خدایا آیا تو به من نزدیکی تا باتو نجوا کنم یا دوری تا ندایت کنم ؟خدای متعال درجواب فرمود :انا جلیس من ذکرنی(1) من همنشین کسی هستم که مرا یاد کند این همنشینی که خدای متعال میفرماید یک همنشینی حقیقی است او حقیقتا کنار کسی است که اورایادمی کندحق تعالی در قرآن میفرماید :نحن اقرب الیه من حبل الورید ما به او از رگ گردن نزدیک تریم بعد مرتبه بالاتری را ذکرمی کندومیفرماید:ان الله یحول بین المرءوقلبه خدا بین انسان وقلبش حایل میشود به عبارتی ازخودت هم به خودت نزدیک تراست باز خدا مرتبه ی بالاتری را ذکرمی کند ومی فرماید :ان الله علی کل شیءمحیط خدا برهمه چیزاحاطه دارد به عبارتی هیچ شیی نیست مگراین که خدابا اوهست  واینما تولوا فثم وجه الله به هرطرف که روی کنید چهره ی خداست به این نکته توجه داشته باشید که این رابطه واحاطه تولیدی نیست- لم یلد ولم یولد -بلکه قیومی است انتم الفقراءالی الله والله غنی حمید یعنی وجود همه چیز قایم به خداوند است اگرنازی کند درهم فروریزندقالب ها همه چیز در ذات خود گدا وفقیر ،محتاج، نیازمند ووابسته به خداست برای تقریب به ذهن مثالی میزنم -از اون جایی که نفس ما از خداست  ونفخت فیه من روحی برای شناخت خداهم خیلی خوب میتوان از نفس مون استفاده کنیم چون نفس ماهم مثل خدا عمل میکنه من عرف نفسه فقدعرف ربه والجاهل بمعرفت النفس جاهل بکل شیء-مانند رابطه وحضور شما در تمام ذرات فکرتان وتصورات ذهنیتان بگذارید از روایتی از امیرالمونین علیه السلام کمک بگیریم حضرت میفرماید :داخل فی الاشیاءلا بالممازجه وخارج عنها لابالمزایله خدا در همه چیز داخل است نه این که با او مخلوط باشد -تو بودن وبیرون بودن برای ظرف ومظروف مادی است -وخارج از آنهاست بدون اینکه فاصله ای داشته باشد چون گفتیم لازمه فرض فاصله سه وجود وشرک است وخدای متعال یک وجود با تجلیات خود است باز برای روشن تر شدن این رابطه سراغ نفس خودمان می رویم ببینید این رابطه مثل رابطه نفس با بدن است همانطور که من انسانی شما توی بدن شما نیست -مثلا اگر خداینکرده پای شما قطع شود من شما کم نمی شود-  نفس شما هم ازشما خارج نیست وبدن شما راتدبیرمیکند ودرذره ذره های وجود شما هم حضور دارد خداهم همینگونه است که ان الله علی کل شیء محیط= احاطه ی قیومی ...

گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزی

گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی


(1)در باب ذکر اهل معرفت می فرمایند ولکنه اول من المذکور والثانی من الذاکر تا مذکور وخدا تورا یاد نکند تواورا یادنمیکنی اگرازجانب معشوق نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد





کلمات کلیدی :

ای انسان توانسانی ...

ای انسان تو انسانی نه جماد و نه گیاه ونه حیوان وحتی نه فرشته ...

تو به واسطه داشتن حس وخیال ووهم حیوانی وبرای داشتن عقل فرشته اما انسانیت تو به خاطر بعد فوق عقلانی وفوق تجرد توست همان نفخه را میگویم ونفخت فیه من روحی ...

بخش فوق عقلانی (انسانی)ات را فعال کن آنوقت تماشاکن  که کیستی!

بدان روح الهی تو خوراک می خواهد خوراکی متناسب با فوق عقل

وتو ای انسان ای که بلندای تو به قامت ابدیت است روزی انسانی تو خود ذات حق تعالی است خوراکت خداست ...

اللهم ارزقنی التجافی عن دارالغرور والانابه الی دارالخلود والاستعدادللموت قبل حلول الفوت

خدایا روزی ام کن تا از این دنیا از این خانه ی فریب کنده شوم -مرا بکن -وروزی ام کن که به سرای ابدیت بازگردم -به سوی خودت،همان وطنم -وروزی ام گردان تا برای مرگ آماده شوم _همان تولد در سرای تو تادرآن جا سالم متولدشوم- قبل ازاین که عمرم تمام وضایع شود...

آری ای انسان روزی تو این است ،خودت را به دنیا نفروش ...ظرفیت تو دنیا نیست

وخدا به هرکس به قدر ظرفیتش روزی میدهد -کل نمد هولاءوهولاء -...

بدان که اگر متوجه جایگاه خود نبودی یضربون ادبارهم ووجوههم... هنگام مرگ با پس گردن میزنند ونفست را از بدنت جدامی کنند وازآن طرف هم باسیلی تحویلت می گیرند چون اصلا متوجه نیستی که انسانی که یک عمرباخدابودی وبا حیوانیتت با اوزندگی کردی با حیوانیتت با اوصحبت کردی وبا بخش حیوانیت صدایش کردی -میدانی که حیوان هاهم نماز می خوانند کل قدعلم صلاته وتسبیحه...

ای انسان توانسانی، انسان باش وبا بخش انسانیت باخداباش. همین...



کلمات کلیدی :