سفارش تبلیغ
صبا

رابطه دین ،عرفان وفلسفه

صدر المتالهین در تعاضد عرفان و برهان در پایان فصل بیست و ششم مرحله ششم اسفار فرماید «: البرهان الحقیقى لا یخالف الشهود الکشفى» (ج 1 ط 1 ص 189)
همچنین در باب ششم نفس اسفار پس از اقامه براهین عقلى بر تجرد آن، در تمسک به ادله سمعیه نیز بر این مطلب چنین فرموده است «: فلنذک‏ر ادلة سمعیة لهذا المطلب حتى یعلم ان الشرع و العقل متطابقان فى هذه المساله کما فى سائر الحکمیات، و حاشى الشریعة الحقة الالهیة البیضاء ان یکون احکامها مصادمة للمعارف الیقینیة الضروریة، و تبا لفلسفة یکون قوانینها غیر مطابقة للکتاب و السنة» (ج 4 ط 1 اول فصل دوم باب 6 ص 75)

یعنى عقل و شرع در تجرد نفس ناطقه هم زبانند، چنانکه در دیگر مسائل حکمت هم، و از شریعت الهى دور است که احکام آن با معارف یقینى ضرورى سازگار نباشد. و نابودى باد مر آن فلسفه را که قوانین آن مطابق با کتاب و سنت نباشد.

صاحب فتوحات مکیه در آخر باب دوازدهم آن در بیان کریمه‏ وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ‏ (اسراء 44) مى فرماید «: و نحن زدنا مع الایمان بالاخبار الکشف» و، صاحب اسفار در فصل شانزدهم موقف هشتم الهیات آن در بیان همین آیه مى فرماید «: و نحن بحمدالله عرفنا ذلک بالبرهان و الایمان جمیعا» (فتوحات مکیه ص 345 ج 2 ط اخیر مصر و اسفارج 3 ص 139 ط 1).

آن عارف بالله گفته است که ما علاوه بر ایمان به فرموده شرع، به حسب کشف نیز جمیع اشیاء را حى ناطق یافته ایم، و این حکیم متاله گفته است که ما علاوه بر ایمان به فرموده شرع، به حسب برهان نیز جمیع اشیاء را حى ناطق یافته ایم‏

صاحب اسفار در آخرین فصل الهیات آن که در توفیق بین شریعت و حکمت در دوام فیض بارى تعالى و حدوث عالم عنوان نموده است چنین فرموده است:

فصل فى طریق التوفیق بین الشریعة و الحکمة فى دوام فیض البارى و حدوث العالم‏ قد اشرنا مرارا ان الحکمة غیر مخالفة للشرائع الحقة الالهیة بل المقصود منهما شى ء واحد هو معرفة الحق الاول و صفاته و افعاله. و هذه تحصل تارة بطریق الوحى و الرسالة فتسمى بالنبوة، و تارة بطریق السلوک و الکسب فتسمى بالحکمة او الولایة. و انما یقول بمخالفتهما فى المقصود من لا معرفة بتطبیق الخطابات الشرعیة على البراهین الحکمیة، (لا یقدر على ذلک الا مؤید من عند الله کامل فى العلوم الحکمیة مطلع على الاسرار النبویة، الخ (ج 3 ط 1 ص 185).

یعنى شریعت و حکمت در دوام فیض بارى که امساک فیاض از فیاض على الاطلاق مطلقا محال است و در این که عالم حادث به حدوث زمانى است، موافق باهم اند. و بارها اشاره نموده ایم که حکمت با شرایع حق الهیه مخالف نیست، بلکه مقصود از هر دو یک چیز است که معرفت حق تعالى و صفات و افعال اوست و این معرفت حاصل به طریق وحى و رسالت موسوم به نبوت است و به طریق سلوک و کسب مسماى به حکمت یا ولایت است. و آن کسى قابل به مخالفت حکمت با شرایع حقه الهیه در معنى و مقصود است که معرفت به تطبیق خطابات شرعیه بر براهین حکمیه ندارد و قادر بر این تطبیق نیست مگر کسى که مؤید من عندالله و کامل در علوم حکمیه و مطلع بر اسرار نبویه است.

در آخر فصل بیست و ششم مرحله ششم علم کلى اسفار (ج 1 ط 1 ص 189) افاده فرموده است که ترجمت پارسى آن به خامه نگارنده چنین است: مبادا به بینش کوتاهت گمان برى که مقاصد و اصطلاحات و کلمات مرموز اکابر اهل عرفان، خالى از برهان و از قبیل گزافهاى تخمینى و تخیلات شعرى است، این اکابر بیرون از چنین پندارند. عدم تطبیق کلامشان بر قوانین صحیح برهانى و مقدمات حق حکمى، ناشى از قصور ناظران و قلت شعورشان به فهم کلمات آنان و ضعف احاطه ایشان بدان قوانین است، و گر نه مرتبه مکاشفه آنان در افاده یقین، فوق مرتبه براهین است. بلکه برهان در اشیایى که سبب دارند سبیل مشاهده است زیرا که سبب برهان ذى سبب است، و در نزد ارباب حکمت مقرر است که علم یقینى به امورى که سبب دارند حاصل نمى شود مگر از جهت علم به سبب آنها، پس چگونه روا بود که مقتضى برهان مخالف موجب مشاهده باشد؟ و این که در کلام بعضى آمده است که اگر عارفان را به برهان تکذیب کنى، آنان تو را به مشاهده تکذیب مى کنند، معنى آن این است که اگر بدانچه اسم برهان بر آن نهادى آنان را تکذیب کنى یعنى این که نام برهان بر آن نهادى در حقیقت برهان نیست و گر نه برهان حقیقى مخالف شهود کشفى نیست.

اولیاى دین ما علیهم السلام در مقام احتجاج و استدلال به طریق فکر و نظر اقدام مى فرمودند و احتجاج شیخ اجل ابو منصور احمد بن على بن ابى طالب طبرسى متوفى سنه 588 ه ق، و احتجاج بحار در این مطلب سند زنده و دو شاهد عدل اند. و دیگر جوامع روایى ماثور از اهل بیت عصمت و وحى نیز در این امر برهان قاطع اند، بلکه قرآن مجید حجت بالغه است کما لا یخفى على اهله.

قرآن کریم به بینه و برهان دعوت مى فرماید «: أَ إِلهٌ مَعَ اللَّهِ قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ‏ (نمل 64). لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ وَ یَحْیى‏ مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ (انفال 42)، ادْعُ إِلى‏ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ‏ (نحل 126)

امام الموحدین و برهان عارفین و میزان قسط حضرت امیرالمؤمنین على علیه السلام فرماید: فبعث فیهم رسله، و واتر الیهم انبیائه لیستادوهم میثاق فطرته، و یذکروهم منسى نعمته، و یحتجوا علیهم بالتبلیغ، و یثیروا لهم دفائن العقول (نهج البلاغه خطبه یکم).

یعنى خداوند سبحان در میان مردم فرستادگانش را بر انگیخت و پى در پى، پیامبرانش را فرستاد تا پیمان خلقتش را از آنان بستانند، و نعمت فراموش شده الهى را بدانها یادآورى کنند و به تبلیغ با آنان احتجاج کن‏ند و حجت را بر آنان تمام کنند، و جواهر افکار و نفایس انظار را که در سرشت عقول نهفته است برانگیزانند.


فارابى در تحصیل السعادة تصریح کرده است که فیلسوف کامل و امام یکى است (ص 43 ط حیدر آباد دکن). یعنى فیلسوف کامل انسان کامل است و امام است، چه این که علم به طور کلى شرح حقایق و حالات موجودات و روابط آنها با یکدیگر است. و به عبارت کوتاهتر علم تشریح پیکر وجود است. آن کس که بدین علم تشریح، آشنایى کامل دارد در لسان فیلسوف، فیلسوف کامل یعنى امام است، و در لسان عارف، مبین حقایق اسماء است، چنانکه علامه ابن فنارى در مصباح الانس بدان تنصیص فرموده است، و در لسان منطق وحى معلم به جمیع اسماء الهى است. وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها (بقره 32). هر سه تعبیر بیان یک حقیقت اند، آرى قرآن و عرفان و برهان اینچنین اند.


مرحوم علامه طباطبایی: دین الهى را از فلسفه الهى جدا انگاشتن براستى ستمى بس بزرگ است. آیا دین جز مجموعه معارف اعتقادى الهى است که از آنها تعبیر به اصول مى شود، و مجموعه معارف دیگر فقهى و اخلاقى است که از آنها تعبیر به فروع مى شود؟

آیا جز این است که پیامبران مردانى بودند که به فرمان الهى جامعه بشرى را به حیات برترین و سعادت حقیقى هدایت مى فرمودند؟ آیا سعادت حقیقى بشر جز این است که با سرمایه خدادادیش که عقل و ادراک است به حقایق معارف آنچنانى که هستند برسد، و بعد از رسیدن بدانها در حیات عملى خود به طریق عدل و استقامت رفتار کند؟ آیا براى انسان در راه تحصیل این معارف چاره اى جز پناه بردن به استدلال و اقامه برهان هست؟

حال که چنین است چگونه بر پیامبران رواست که مردم را بدانچه مى خوانند به صرف شنیدن و پذیرفتن بدون دلیل و بینه و برهان بوده باشد با این که روشى مخالف با سرشت انسان و منافى با سرمایه خدادادى اوست؟

انبیا هر چند که از مبدء غیبى استمداد کردند و از پستان وحى ارتضاع نمودند، ولى از افق اعلا و مکانت و الاى خود به نحوى تنزل نمودند که به فراخور فهم دیگران سخن گفتند، چنانکه رسول خدا (ص) فرمود: انا معاشر الانبیاء امرنا ان نکلم الناس على قدر عقولهم. و حقیقت این است که در واقع مسلک انبیا دعوت بصریح حق یعنى معارف الهى است که انسان به شعور فطریش خواهان رسیدن بدان است.

و ساحت انبیا منزه است از این که مردم را کور کورانه به راه بیندازند، و آنان را چون بهایم به سوى خواسته خودشان برانند، بلکه براستى و درستى سیرت آنان‏

به عکس این پندار است، چه این که حقایق الهى را به مردم به فرا خور فهم آنان با دلیل و برهان و معجزه تفهیم مى فرمودند. این قرآن عادلترین شاهد است که از جهل و تقلید نکوهش مى کند، و به نیل معارف الهى با دلیل و برهان دعوت مى فرماید، و فرمود: قُلْ هذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی‏ (یوسف 108). کوتاه سخن این که دین انسان را دعوت نمى کند مگر این که با شعور استدلالیش به حقایق الهى برسد. از این معنى که نیل به حقایق الهى به شعور استدلالى انسانى است تعبیر به فلسفه الهى مى شود. پس چگونه مى شود که میان دین الهى و فلسفه الهى جدایى انداخت با این که یکى اند و تعدد و خلافى در آنها نیست».

منبع:
 اقتباس ازکتاب:قرآن و عرفان و برهان از هم جدائى ندارند نوشته علامه حسن زاده






کلمات کلیدی :

نقش پیش فرض های علوم درتفسیرقرآن ازمنظرعلامه طباطبایی

باتوجه به مقدمه تفسیرالمیزان مبنای مرحوم علامه طباطبایی درروش تفسیرقرآن همان روش عقلایی است به این معنا که قرآن باروش های زبان شناسی متعارف وعقلایی که هرکلامی فهم وتفسیر می شود فهمیده می شود اولا وثانیا محکمات وغررآیات قرآنی مفسر متشابهات آن است.این مبنا مبتنی برسه پیش فرض است یک :خدای متعال درقرآن به زبان متعارف سخن گفته ،دو:قرآن نوروهدایت وتبیان است خصوصا نسبت به الفاظ خودش؛سه :سمبلیک سخن نگفته وزبان قرآن واقع نماست ،فلذا درتفسیر قرآن  دردایره فهم الفاظ نیازی به پیش فرض های علوم بشری نیست اما ازیک نقطه نبایدغافل شد وآن این است که پیش فرض هایی که عقلا درروش عقلایی خود درفهم سخنان همدیگر مدنظرقرارمی دهند رانمی توان درتفسیرقرآن نادیده گرفت بلکه درنظرگرفتن آن ضروری است مثل لغت یااموری که درمقام تخاطب به طورقدرمتیقن میان دوطرف وجود داردو...مقصود علامه ازاینکه قرآن برای فهم مقاصدش نیازی به علمی خارج ازخود ندارددردایره مفهوم الفاظ ودرحوزه یافته های ظنی ونظریه های علمی بشراست وبدون نیاز به آن پیش فرض هم خودقرآن روشن وروشنگر خوداست لکن درتشخیص مصادیق مفاهیم الفاظ مفسرمی تواندنظریات قطعی علمی را دخالت دهد مثلاسماوات یک مفهوم لفظی دارد که طبق همان روش عقلایی فهم می شود اما اینکه مصداق این سماوات چیست مفسر میتواند طبق نظریات حدیثی یافلسفی یا عرفانی یاطبیعی اگر قطعی باشند مصداق سماوات رامعین نماید... فلذا قطعیات علوم بشری چه فلسفی-که عقل صریح حکم می کند به یقینی بودنشان- وچه طبیعی وچه تاریخی وچه مسلمات دینی ازمنظرمفسر ناخودآگاه درتفسیر به عنوان پیش فرض پذیرفته می شود واساسا مدنظر قرارندادن آن موجب پارادوکس نزد مفسرخواهدبودو درمقام عمل هم مرحوم علامه درالمیزان این قطعیات علوم رابه عنوان پیش فرض پذیرفته اند.اما سایر نظریات بشری که ظنی است بی شک به هیچ شکل فهم قرآن برآن متوقف نمی باشدلکن درتشخیص مصادیق الفاظ حتی آنها راهم میتوان به صورت احتمال ذکرکرد فلذا اینگونه نیست که مفسرقرآن مطلقا بی نیاز ازعلوم بشری باشد.



کلمات کلیدی :

مکتب عشق

شیعه مکتب عشق
از بزرگترین امتیازات شیعه بر سایر مذاهب این است که:
پایه و زیر بناى اصلى آن محبت است. از زمان شخص نبى اکرم که این مذهب پایه گذارى شده است زمزمه محبت و دوستى بوده است. آنجا که در سخن رسول اکرم جمله‏ «عَلِىٌّ وَ شیعَتُهُ هُمُ الْفائِزونَ»  را مى‏شنویم، گروهى را در گرد على مى‏بینیم که شیفته او و گرم او و مجذوب او مى‏باشند. از این رو تشیع مذهب عشق و شیفتگى است. تولّاى آن حضرت مکتب عشق و محبت است. عنصر محبت در تشیع دخالت تام دارد. تاریخ تشیع با نام یک سلسله از شیفتگان و شیدایان و جانبازان سر از پا نشناخته توأم است.
عشق چیست؟
علاقه به شخص یا شئ وقتى که به اوج شدت برسد به طورى که وجود انسان را مسخر کند و حاکم مطلق وجود او گردد «عشق» نامیده مى‏شود. عشق، اوج علاقه و احساسات است. ولى نباید پنداشت که آنچه به این نام خوانده مى‏شود یک نوع است، دو نوع کاملًا مختلف است. آنچه از آثار نیک گفته شد مربوط به یک نوع آن است و اما نوع دیگر آن کاملًا آثار مخرّب و مخالف دارد.
احساسات انسان انواع و مراتب دارد.
اقسام عشق
مجازی:عشق حیوانی مخرب(شهوانی)
حقیقی 1-عشق انسانی واخلاقی
2-عشق مقدس (عشق خدا واولیاءاو)
عشق حیوانی:برخى از آنها از مقوله شهوت و مخصوصاً شهوت جنسى است از لحاظ حقیقت و ماهیت، جز طغیان و فوران و طوفان شهوت چیزى نیست. از مبادى جنسى سرچشمه مى‏گیرد و به همان جا خاتمه مى‏یابد. افزایش و کاهشش بستگى زیادى دارد به فعالیتهاى فیزیولوژیکى دستگاه تناسلى و قهراً به سنین جوانى. با پا گذاشتن به سن از یک طرف و اشباع و افراز از طرف دیگر کاهش مى‏یابد و منتفى مى‏گردد.

عشق انسانی:
اما انسان گاهى تحت تأثیر عواطف عالى انسانى خویش قرار مى‏گیرد، محبوب و معشوق در نظرش احترام و عظمت پیدا مى‏کند، سعادت او را مى‏خواهد، آماده است خود را فداى خواسته‏هاى او بکند. این گونه عواطف، صفا و صمیمیت و لطف و رقّت و از خود گذشتگى به وجود مى‏آورد، بر خلاف نوع اول که از آن خشونت و سبعیّت و جنایت برمى‏خیزد. مهر و علاقه مادر به فرزند از این مقوله است. ارادت و محبت به پاکان و مردان خدا، و همچنین وطن دوستى‏ها و مسلک دوستى‏ها از این مقوله است.
این نوع از احساسات است که اگر به اوج و کمال برسد همه آثار نیکى که قبلًا شرح دادیم بر آن مترتّب است، و هم این نوع است که به روح شکوه و شخصیت و عظمت مى‏دهد بر خلاف نوع اول که زبون کننده است؛ و هم این نوع از عشق است که پایدار است و با وصال تیزتر و تندتر مى‏شود برخلاف نوع اول که ناپایدار است و وصال مدفن آن به شمار مى‏آید.
در قرآن کریم رابطه میان زوجین را با کلمه «مودّت» و «رحمت» تعبیر مى‏کند  و این نکته بسیار عالى است، اشاره به جنبه انسانى و فوق حیوانى زندگى زناشویى است. اشاره به این است که عامل شهوت تنها رابط طبیعى زندگى زناشویى نیست؛ رابط اصلى، صفا و صمیمیت و اتحاد دو روح است و به عبارت دیگر آنچه زوجین را به یکدیگر پیوند یگانگى مى‏دهد مهر و مودّت و صفا و صمیمیت است نه شهوت که در حیوانات هم هست.
خشم و شهوت وصف حیوانى بود        مهر و رقّت وصف انسانى بود
اینچنین خاصیتى در آدمى است‏        مهر، حیوان را کم است، آن از کمى است‏
       
عشق مقدس:
عشق به خدا(کمال مطلق واولیاءخدا)

عشقهایى کز پى رنگى بود         عشق نبود عاقبت ننگى بود
 زانکه عشق مردگان پاینده نیست‏         چونکه مرده سوى ما آینده نیست‏
 عشق زنده در روان و در بصر         هر دو مى‏باشد ز غنچه تازه‏تر
 عشق آن زنده گزین کو باقى است‏         وز شراب جانفزایت ساقى است‏
 عشق آن بگزین که جمله انبیا         یافتند از عشق او کار و کیا

و این عشق است که در آیات بسیارى از قرآن با واژه «محبت» و احیاناً «وُدّ» یا «مودّت» از آن یاد شده است. این آیات در چند قسمت قرار گرفته ‏اند:
وَ الَّذینَ امَنوا اشَدُّ حُبّاً لِلّهِ‏ .
آنان که ایمان آورده‏اند در دوستى خدا سخت ترند.
انَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوّابینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرینَ‏ .
خدا دوست دارد توبه کنندگان و پاکیزگان را.
وَ اللَّهُ یُحِبُّ الُمحْسِنینَ‏ .
خدا دوست دارد نیکوکاران را.
انَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقینَ‏ .
خدا دوست دارد خود نگه داران را.
وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرینَ‏ .

انی لااسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی
بُرَیْد عِجلى مى‏گوید:
«در محضر امام باقر علیه السلام بودم. مسافرى از خراسان که آن راه دور را پیاده طى کرده بود به حضور امام شرفیاب شد. پاهایش را که از کفش درآورد شکافته شده و ترک برداشته بود. گفت: به خدا سوگند من را نیاورد از آنجا که آمدم مگر دوستى شما اهل البیت. امام فرمود: به خدا قسم اگر سنگى ما را دوست بدارد، خداوند آن را با ما محشور کند و قرین گرداند «وَ هَلِ الدّینُ الَّا الْحُبُ‏» آیا دین چیزى غیر از دوستى است؟»  مردى به امام صادق علیه السلام گفت: ما فرزندانمان را به نام شما و پدرانتان اسم مى‏گذاریم. آیا این کار، ما را سودى دارد؟ حضرت فرمودند: آرى به خدا قسم «وَ هَلِ الدّینُ الَّا الْحُبُ‏» مگر دین چیزى غیر از دوستى است؟ سپس به آیه : «انْ کُنْتُمْ تُحِبّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعونى یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ‏» استشهاد فرمود  اساساً علاقه و محبت است که اطاعت‏ آور است. عاشق را آن یارا نباشد که از خواست معشوق سربپیچد. ما این را خود با چشم مى‏بینیم که جوانک عاشق در مقابل معشوقه و دلباخته‏ اش از همه چیز مى‏ گذرد و همه چیز را فداى او مى ‏سازد.
عشق خدابا گناه جمع نمی شود

اطاعت و پرستش حضرت حق به نسبت محبت و عشقى است که انسان به حضرت حق دارد، همچنانکه امام صادق علیه السلام فرمود:
تَعْصَى الْالهَ وَ انْتَ تُظْهِرُ حُبَّهُ‏        هذا لَعَمْرى فِى الْفِعالِ بَدیعُ‏
لَوْ کانَ حُبُّکَ صادِقاً لَاطَعْتَهُ‏        انَّ الُمحِبَّ لِمَنْ یُحِبُّ مُطیعُ‏

خدا را نافرمانى کنى و اظهار دوستى او کنى؟! به جان خودم این رفتارى شگفت است. اگر دوستى‏ات راستین بود اطاعتش مى‏کردى زیرا که دوستدار، مطیع کسى است که او را دوست دارد.
مشاکلت خاصیت عشق
عشق انسانى- همچنانکه گفتیم- حیات است و زندگى، اطاعت‏آور است و پیرو ساز؛ و این عشق است که عاشق را مشاکل با معشوق قرار مى ‏دهد و وى مى‏ کوشد تا جلوه ‏اى از معشوق باشد و کپیه‏ اى از روش هاى او، همچنانکه خواجه نصیرالدین طوسى در شرح اشارات بوعلى مى‏گوید:
وَ النَّفْسانِىُّ هُوَ الَّذى یَکونُ مَبْدَؤُهُ مُشاکَلَةَ نَفْسِ الْعاشِقِ لِنَفْسِ الْمَعْشوقِ فِى الْجَوْهَرِ، وَ یَکونُ أَکْثَرُ اعْجابِهِ بِشَمائِلِ الْمَعْشوقِ لِانَّها آثارٌ صادِرَةٌ عَنْ‏
نَفْسِهِ ... وَ هُوَ یَجْعَلُ النَّفْسَ لَیِّنَةً شَیِّقَةً ذاتَ وُجْدٍ وَ رِقَّةٍ مُنْقَطِعَةً عَنِ الشَّواغِلِ الدُّنْیَوِیَّةِ  عشق نفسانى آن است که مبدأش همرنگى ذاتى عاشق و معشوق است؛ بیشتر اهتمام عاشق به روشهاى معشوق و آثارى است که از نفس وى صادر مى‏گردد. این عشق است که نفس را نرم و پرشوق و وجد قرار مى‏دهد، رقّتى ایجاد مى ‏کند که عاشق را از آلودگیهاى دنیایى بیزار مى‏ گرداند.

محبت به سوى مشابهت و مشاکلت مى‏راند و قدرت آن سبب مى‏شود که مُحب به شکل محبوب درآید. محبت مانند سیم برقى است که از وجود محبوب به محب وصل گردد و صفات محبوب را به وى منتقل سازد، و اینجاست که انتخاب محبوب اهمیت اساسى دارد. لهذا اسلام در موضوع دوستیابى و اتخاذ صدیق بسیار اهتمام ورزیده و در این زمینه آیات و روایاتى بسیار وارد شده است، زیرا دوستى همرنگ ساز است و زیباساز و غفلت‏آور؛ آنجا که پرتو افکند عیب را هنر مى‏بیند و خار را گل و یاسمن‏.



دوری ازگناه خاصیت دوستان امامان

دوستان واقعى امیر المؤمنین (ع) همواره از گناهان دورى مى‏گزیده‏اند؛ ولایت آن حضرت نگاهدارنده از گناه بوده است نه تشویق کننده به آن.
امام باقر (ع) مى‏فرماید:
ما تنال ولا یتنا الّا بالعمل و الورع‏ .
تقوادرنهج البلاغه
«تقوا» در نهج‏البلاغه‏ عجیب است! تعبیراتى در باره تقوا هست که از جنبه روانى بسیار لطیف و عالى است. مثلًا مى‏فرماید: «فَصونوها وَ تَصَوَّنوا بِها»  تقوا را نگه دارید و خود را به وسیله تقوا حفظ کنید. خیلى عجیب است! شما تقوا را نگه دارید و تقوا شما را نگه دارد. آیا این دوْر است؟ نه. گفته‏ایم مثل این است که انسان لباس را نگه مى‏دارد و لباس انسان را. انسان لباس را نگه مى‏دارد از اینکه گم شود یا دزد ببرد و لباس انسان را نگه مى‏دارد از اینکه سرما یا گرما بخورد. ایندو با هم منافات ندارند. مى‏فرماید شما تقوا را نگه دارید و تقوا شما را نگه دارد. شما باید نگهدار آن باشید و آن نگهدار شما باشد. «... وَ انْ تَسْتَعینوا عَلَیْها بِاللَّهِ وَ تَسْتَعینوا بِها عَلَى اللَّه»  [شما را سفارش مى‏کنم به اینکه ...] و اینکه از خدا براى رسیدن به تقوا کمک بخواهید و از تقوا براى رسیدن به خدا کمک بگیرید. و از این‏جور تعبیرات. در جاى دیگر درست نشان مى‏دهد که تقوا غیر از ترس و غیر از اجتناب از معاصى است؛ مى‏فرماید: «انَّ تَقْوَى‏ اللَّهِ حَمَتْ اوْلیاءَ اللَّهِ مَحارِمَهُ وَ الْزَمَتْ قُلوبَهُمْ مَخافَتَهُ»  تقواى الهى سبب اجتناب از معاصى و سبب ترس از خدا مى‏شود. اجتناب از معصیت و ترس از خدا را به عنوان دو لازم براى تقوا ذکر کرده نه عین تقوا. این یک مطلب که راجع به ماهیت تقوا بود.

نتایج وخواص تقوی

به عبارت دیگر، کمترین نشانه قبولى عمل انسان در نزد پروردگار این است که اوّلًا بینشى نافذ پیدا مى‏ کند، روشن و بیناى خود مى‏ گردد؛ قرآن کریم مى‏ فرماید:
انْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً .
اگر تقواى الهى را داشته باشید، خداوند مایه تمیزى براى شما قرار مى‏ دهد.
و نیز مى‏ فرماید:
وَ الَّذینَ جاهَدوا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا .
آنان که در راه ما بکوشند، ما راههاى خویش را به آنها مى‏ نمایانیم.
و ثانیاً آدمى بر نفس و قواى نفسانى خویش غالب و قاهر مى‏ گردد، اراده انسان در برابر خواهش هاى نفسانى و حیوانى نیرومند مى‏ گردد، آدمى حاکم وجود خویش مى‏ شود، مدیریّت لایقى نسبت به دایره وجود خودش کسب مى‏ کند. قرآن کریم درباره نماز مى ‏فرماید:
انَّ الصَّلاةَ تَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ .
محقّقا نماز انسان را از کارهاى زشت و ناپسند باز مى‏ دارد.
درباره روزه مى‏فرماید:
کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُ کَما کُتِبَ عَلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقونَ‏ .
بر شما روزه نوشته شد آنچنانکه بر امّتان پیشین نوشته شد، بدان جهت که باشد تقوا و نیروى خود نگهدارى کسب کنید.
درباره هر دو عبادت مى‏فرماید:
در این مرحله از عبودیّت، آن چیزى که نصیب انسان مى‏گردد این است که ضمن یک روشن بینى، خواهشها و تمایلات نفسانى انسان مسخّر وى مى‏گردد. به عبارت دیگر، اوّلین اثر عبودیّت، ربوبیّت و ولایت بر نفس امّاره است‏ .
مرحله دوم، تسلّط و ولایت بر اندیشه‏هاى پراکنده، یعنى تسلّط بر نیروى متخیّله است.
مرحله سوم این است که روح در مراحل قوّت و قدرت و ربوبیّت و ولایت خود به مرحله‏اى مى‏رسد که در بسیارى از چیزها از بدن بى‏نیاز مى‏گردد در حالى که بدن صد در صد نیازمند به روح است.
مرحله چهارم این است که خود بدن از هر لحاظ تحت فرمان و اراده شخص در مى‏آید به طورى که در حوزه بدن خود شخص اعمال خارق العاده سر مى‏زند. این مطلب دامنه بحث زیادى دارد. امام صادق (علیه السّلام) فرمود:
ما ضعف بدن عمّا قویت علیه النّیّة .
آنچه که همّت و اراده نفس در آن نیرومند گردد و جدّاً مورد توجّه نفس واقع شود، بدن از انجام آن ناتوانى نشان نمى‏دهد.
مرحله پنجم که بالاترین مراحل است این است که حتّى طبیعت خارجى نیز تحت نفوذ اراده انسان قرار مى‏گیرد و مطیع انسان مى‏شود. معجزات و کرامات انبیاء و اولیاء حق از این مقوله است.
مسأله معجزات و کرامات خود مسأله قابل بحثى است که جداگانه درباره توجیه آن باید بحث شود. تدیّن به یکى از ادیان آسمانى ملازم با قبول و ایمان به خرق عادت و معجزه است؛ مثلًا یک نفر مسلمان نمى‏تواند مسلمان باشد و به قرآن ایمان و اعتقاد داشته باشد ولى منکر معجزه و خرق عادت باشد. از نظر حکمت الهى اسلامى، مشکل معجزه یک مشکل حل شده است و البتّه بررسى این مسأله مستلزم بحث در مقدّمات زیادى است. ما در اینجا از نظر بحث «ولایت تصرّف» در آن بحث مى‏کنی
نتیجه تقوی درکلام امام صادق
امام صادق (علیه السّلام) از رسول اکرم (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم) روایت مى‏کند که:
قال اللّه عزّ و جلّ: ما تقرّب الىّ عبد بشى‏ء احبّ الىّ ممّا افترضت علیه و انّه لیتقرّب الىّ بالنّافلة حتّى احبّه فاذا احببته کنت سمعه الّذى یسمع به و بصره الّذى یبصر به و لسانه الّذى ینطق به و یده الّتى یبطش بها. ان دعانى اجبته و ان سألنى اعطیته‏ .
خداوند مى‏گوید: هیچ بنده‏اى با هیچ چیزى به من نزدیک نشده است که از فرائض نزد من محبوب‏تر باشد. همانا بنده من به وسیله نوافل و مستحبّات- که من فرض نکرده‏ام ولى او تنها به خاطر محبوبیّت آنها نزد من انجام مى‏دهد- به من نزدیک مى‏شود تا محبوب من مى‏گردد. همینکه محبوب من گشت، من گوش او مى‏شوم که با آن مى‏شنود و چشم او مى‏شوم که با آن مى‏بیند و زبان او مى‏شوم که با آن سخن مى‏گوید و دست او مى‏شوم که با آن حمله مى‏کند. اگر مرا بخواند، اجابت مى‏کنم و اگر از من بخواهد، مى‏بخشم.
در این حدیث جان مطلب ادا شده است: عبادت موجب تقرّب، و تقرّب موجب محبوبیّت نزد خداست؛ یعنى با عبادت انسان به خدا نزدیک مى‏شود و در اثر این نزدیکى قابلیّت عنایت خاص مى‏یابد و در اثر آن عنایتها گوش و چشم و دست و زبان او حقّانى مى‏گردد؛ با قدرت الهى مى‏شنود و مى‏بیند و مى‏گوید و حمله مى‏کند، دعایش مستجاب و مسؤولش برآورده است.
حقیقت این است که روح مذهب تشیّع که آن را از سایر مذاهب اسلامى ممتاز مى‏کند و بینش اسلامى خاص به پیروان خود مى‏دهد، دید خاصّ این مذهب درباره «انسان» است. از طرفى استعدادهاى انسان را بسى شگرف مى‏داند- که بدان اشاره شد- و جهان انسان را هیچگاه از وجود «انسان کامل» که همه استعدادهاى انسانى در او به فعلیّت رسیده
باشد خالى نمى‏داند، و از طرف دیگر طبق بینش این مذهب عبودیّت، یگانه وسیله وصول به مقامات انسانى است و طىّ طریق عبودیّت به صورت کامل و تمام جز با عنایت معنوى و قافله سالارى انسان کامل که ولىّ و حجّت خداست میسّر نیست. از این رو اولیاء این مذهب گفته‏اند:
بنى الاسلام على خمس: على الصّلوة و الزّکوة و الصّوم و الحجّ و الولایة و لم یناد بشى‏ء کما نودى بالولایة

منبع:برگرفته ازآثارشهیدمطهری



کلمات کلیدی :

چیستی وچرایی قیام امام حسین علیه السلام

گزیده‏ ى زندگى‏ نامه‏ امام حسین علیه السلام
نام ایشان حسین است و لقب‏ هاى شریفش عبارت‏ اند از: طیّب و وفىّ و زکّى و سید و کنیه‏ اش ابوعبداللَّه مى ‏باشد. آن حضرت، فرزند على بن ابى طالب- علیه‏ السّلام- و مادرش حضرت فاطمه- علیهاالسّلام- سرور زنان دو عالم مى‏ باشد.آن حضرت در سوم شعبان سال چهارم هجرى در مدینه متولد گردید و خلافتش بعد از دوران برادرش- علیه‏ السّلام- بود و در روز شنبه یا دوشنبه، دهم محرم سال شصت و یکم هجرى در کربلاء به شهادت رسید
محبّت به سیّدالشّهدا علیه السلام‏
1. امام على- علیه‏ السّلام- فرمود: رسول اللَّه- صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم مکرّراً به من مى‏فرمودند:«یا عَلِىٌّ، لَقَدْ أَذْهَلَنى هذانِ الْغُلامانِ، یَعنِى الحَسَنَ وَ الحُسَیْنَ- علیهماالسّلام- أَن‏أُحِبَّ بَعْدَهُما أَحَداً أَبَداً إِنَّ رَبّى أَمَرَنى أَنْ أُحِبَّهُما وَ أُحِبَّ مَنْ یُحِبُّهُما.»
اى على، محبّت این دو پسر، یعنى حسن و حسین- علیهماالسّلام-، محبّتم به دیگران را براى همیشه به فراموشى سپرده است. همانا، پروردگارم به من امر کرده که ایشان و هر که ایشان را دوست دارد، دوست داشته باشم.
روایات‏ در فضیلت گریه بر سیّدالشّهدا- علیه‏ السّلام- بسیار است که به تناسب به ذکر چند روایت اکتفا مى‏ شود:
1. در چند روایت آمده است که امام حسین- علیه ‏السّلام- فرمود:
«أَنَا قَتیلُ الْعَبْرَةِ.»من، کشته‏ى اشکم.
2. از امام صادق- علیه ‏السّلام- روایت شده که امیر مؤمنان- علیه ‏السّلام- به حسین- علیه ‏السّلام- نگاه کرد و فرمود:
«یا عَبْرَةَ کُلِّ مُؤْمِنٍ.»اى اشک هر مؤمن.
6. امام باقر- علیه‏السّلام- فرمود: على‏ بن الحسین- علیه ‏السّلام- بارها مى‏ فرمود:«أَیُّما مُؤْمِنٍ دَمَعَتْ عَیْناهُ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِىٍّ- علیه‏السّلام- دَمْعَةً حَتّى‏ تَسیلَ عَلى‏ خَدِّهِ، بَوَّأَهُ اللَّهُ بِها فِى الْجَنَّةِ غُرَفاً یَسْکُنُها أَحْقاباً؛ وَ أَیُّما مُؤْمِنٍ دَمَعَتْ عَیْناهُ حَتّى‏ تَسیلَ عَلى‏ خَدِّهِ فِینا لِأَذىً مَسَّنا مِنْ عَدُوِّنا فِى الدُّنْیا، بَوَّأَهُ اللَّهُ بِها فِى الْجَنَّةِ مُبَوَّأ صِدْقٍ؛ وَ أَیُّما مُؤْمِنٍ مَسَّهُ أَذَىً فینا فَدَمَعَتْ عَیْناهُ حَتّى‏ تَسیلَ عَلى‏ خَدِّهِ مِنْ مَضاضَةِ ما أُوذِىَ فِینا، صَرَفَ اللَّهُ عَنْ وَجْهِهِ الْأَذى‏ وَ آمَنَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ مِنْ سَخَطِهِ وَ النّارِ.»
هر مؤمنى که براى کشته شدن حسین‏ بن على- علیه‏ السّلام- قطره‏ اى اشک بریزد، و بر گونه‏ اش جارى گردد، خداوند او را در ساختمان‏هاى بلند منزل مى‏ دهد، تا روزگارانى در آن جا زندگى کند؛ و هر مؤمنى، به خاطر اذیّتى که در دنیا، از دشمنان ما به ما رسیده، از چشمانش اشک بریزد تا بر گونه ‏اش جارى شود، خداوند او را در بهشت، در جایگاه صدق منزل مى‏ دهد؛ و هر مؤمنى اذیّتى در [راه‏] ما به او برسد، و از دردِ آن چشمانش اشک بریزد، تا بر گونه‏ اش جارى شود، خداوند در روز قیامت، رنج آن را از صورتش برمى‏ گرداند، و از غضب خود و آتش، ایمن مى‏ گرداند.
علل قیام امام حسین علیه السلام‏
حضرت سیّدالشّهدا- علیه‏ السّلام- در شرایط گوناگون، سخنانى درباره ‏ى انگیزه حرکت خود یادآور شده که هر یک، جهت خاصّى از آن قیام جاودانه را روشن مى‏نماید، به بعضى از آن‏ها اشاره مى‏ کنیم.
1. حرمت خلافت بر آل ابى‏سفیان‏
هنگامى که مروان بن حکم، درباره‏ى بیعت سیّدالشّهدا- علیه‏السّلام- با یزید خواست از راه نصیحت وارد شود، حضرت فرمود:«إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ‏، وَ عَلَى الاسلامِ السَّلامُ إِذْ قَدْ بُلِیَتِ الأُمَّةُ بِراعٍ مِثْلِ یَزیدَ، وَ لَقَدْ سَمِعْتُ جَدّى رَسُولَ اللَّهِ- صلّى اللَّه علیه وآله وسلّم- یَقُولُ: أَلْخِلافَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلى‏ آلِ أَبى سُفیانَ.»ما براى خدا هستیم و به سوى او رجوع مى‏کنیم»، و با اسلام باید خداحافظى نمود آن هنگام که امّت، به حاکمى چون یزید مبتلا گردید. همانا از جدّم رسول اللَّه- صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم- شنیدم که مى‏فرمود: خلافت، بر خاندان ابوسفیان حرام است.
2. امر به معروف و نهى از منکر
حضرت سیّدالشّهدا- علیه‏ السّلام- پیش از خروج از مدینه به سوى مکّه، در دومین بارى که به زیارت مزار رسول اکرم- صلّى اللَّه علیه وآله وسلّم- رفت، چنین عرض نمود:«أَللَّهُمَّ هذا قَبْرُ نَبِیِّکَ مُحَمَّدٍ، وَ أَنَا بْنُ بِنْتِ نَبِیِّکَ وَ قَدْ حَضَرَنى مِنَ الْأَمْرِ ما قَدْ عَلِمْتَ. أَللَّهُمَّ إِنِّى أُحِبُّ الْمَعْرُوفَ وَ أُنْکِرُ الْمُنْکَرَ ...»
بارالها! این قبر پیامبر تو محمّد- صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم- است و من، پسر دختر پیامبرت. و براى من امرى پیش آمده که خود بدان آگاهى. بارالها، من معروف را دوست دارم و منکر و کار زشت را نمى‏پسندم ...
3.اصلاح امت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله‏ در وصیّت‏نامه‏ ى امام حسین- علیه‏ السّلام- به محمّد بن حنفیّه، چنین آمده است:«... وَ إِنِّى لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لا بَطِراً وَ لا مُفْسِداً وَ لا ظالِماً وَ إِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلاحِ فِى أُمَّةِ جَدّى- صلّى اللَّه علیه وآله وسلّم- أُریدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهى‏ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أَسیرَ بِسیرَةِ جَدّى وَ أَبى عَلِىِّ بنِ أَبى طالبِ- علیه‏السّلام-.فَمَنْ قَبِلَنى بِقَبُولِ الْحَقِّ فَاللَّهُ أَوْلى‏ بِالْحَقِّ وَ مَنْ رَدَّ عَلىَّ هذا، أَصْبِرُ حَتّى‏ یَقْضِىَ اللَّهُ بَیْنى وَ بَیْنَ الْقَوْمِ بِالْحَقِّ وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمینَ ...»
من از روى طغیان و تکبّر و تباهى و ظلم- از مدینه- خارج نشده ‏ام؛ بلکه تنها براى طلب اصلاح در امّت جدّم- صلّى اللَّه علیه وآله وسلّم- خارج شده ‏ام، مى‏ خواهم امر به معروف و نهى از منکر کنم و به سیره و روش جدّم، و پدرم علىّ بن ابى طالب- علیه ‏السّلام- رفتار نمایم؛ پس هر کس مرا به حقّ بپذیرد، خداوند سزاوارتر است به حق؛ وهر کس این عمل مرا ردّ نموده و قبول نکند، صبر مى‏ کنم تا خداوند میان من و این قوم، به حقّ حکم کند که او، بهترین حکم کنندگان است ...
4. احیاى سنّت نبوى صلى الله علیه و آله‏
در نامه‏ اى که به سران اهل بصره نوشت، چنین آمده است:«إِنّى أَدْعُوکُمْ إلَى اللَّهِ وَ إِلى‏ نَبِیِّهِ، فَإِنَّ السُّنَّةَ قَدْ امیتَتْ. فَإِنْ تُجیبُوا دَعْوَتى وَ تُطیعُوا أَمْرى، أَهْدِکُمْ سَبیلَ الرَّشادِ.»
من شما را به خدا و پیامبرش دعوت مى‏ کنم؛ زیرا سنّت پیامبر مرده است. اگر دعوتم را اجابت کنید و دستورم را اطاعت نمایید، شما را به راه رشد و صلاح هدایت مى‏ کنم.
5.عمل نکردن حکومت به حق‏
حضرت هنگام ورود به کربلا، خطبه‏ اى براى یاران ایراد فرمود، که در قسمتى از آن‏آمده است:«إِنَّهُ قَدْ نَزَلَ مِنَ الأَمْرِ ما قَدْ تَرَوْنَ، وَ أَنَّ الدُّنْیا تَغَیَّرَتْ وَ تَنَکَّرَتْ وَ أَدْبَرَ مَعْروفُها وَ لَمْ یَبْقَ مِنها إِلّا صُبابَةٌ کَصُبابَةِ الْإِناءِ وَ خَسیسُ عَیشٍ کَالْمَرعَى الْوَبیل. أَلا تَرَوْنَ إِلَى الْحَقِّ لَا یُعْمَلُ بِهِ وَ إِلَى الْباطِلِ لَا یُتَناهى‏ عَنْهُ لِیَرْغَبِ الْمُؤْمِنُ فِى لِقاءِ رَبِّهِ حَقّاً حَقّاً، فَإِنِّى لا أَرَى الْمَوْتَ إِلّا سَعادَةً وَ الْحَیاةَ مَعَ الظّالِمینَ إِلّا بَرَماً.»همانا امرى که نازل شده مى‏ بینید و [مى‏ بینید] که دنیا دگرگون و بدمنظر گشته و نیکى‏ هاى آن پشت کرده و از آن جز ته مانده ‏اى، مثل ته مانده ‏ى ظرفى که آب یا غذایش را خورده‏ اند، و معیشت پستى مثل چراگاه خشک باقى نمانده است؟! آیا نمى‏ بینید که به حقّ عمل و از باطل پرهیز نمى ‏شود؟ [در این هنگام‏] باید شخص مؤمن حقّاً و واقعاً، خواهان دیدار پروردگارش باشد. همانا من مرگ را جز سعادت و خوشبختى، و زندگى با ستمگران را جز ناراحتى و ملامت نمى‏ بینم.
6. امامت بر مردم‏
طرمّاح بن حکم به حضرت سیّدالشّهدا- علیه ‏السّلام- عرض کرد:«أُذَکِّرُکَ فِى نَفْسِکَ لا یَغُرَنَّکَ أَهْلُ الْکُوفَةِ، فَوَاللَّهِ لَئِنْ دَخَلْتَها لَتُقْتَلَنَّ وَ إِنِّى لَأَخافُ أَنْ لا تَصِلَ إِلَیْها.»به تو تذکّر مى ‏دهم، مبادا فریب اهل کوفه را بخورى. به خدا قسم، اگر وارد کوفه شوى، حتماً کشته خواهى شد؛ بلکه مى‏ ترسم که به آن جا نرسى.
حضرت در پاسخ فرمود:«إِنَّ بَیْنى وَ بَیْنَ الْقَوْمِ مَوْعِداً أَکْرَهُ أَنْ أُخْلِفَهُمْ. فَإِنْ یَدْفَعِ اللَّهُ عَنّا فَقَدیماً مَا أَنْعَمَ عَلَیْنا وَ کَفى‏، وَ إِنْ یَکُنْ ما لابُدَّ مِنْهُ فَفَوْزٌ وَ شَهادَةٌ إِنْ شاءَ اللَّهَ.»
میان من و این قوم، عهد و پیمانى است که دوست ندارم خلف وعده کنم. اگر خداوند [دشمن را] از ما دفع نماید، دیر زمانى است که نعمتش را شامل حال ما کرده و او کافى است؛ و اگر آن چه که چاره‏اى از آن نیست، پیش آمد، ان شاء اللَّه رستگارى و شهادت است.
7. تشکیل حکومت دینى‏
در نامه‏اى که پس از ورود به کربلا، براى سران کوفه نوشت، چنین آمده است:«... أَمّا بَعدُ، فَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ- صلّى اللَّه علیه وآله وسلّم- قَدْ قالَ فِى حَیاتِهِ:مَنْ رَأى‏ سُلْطاناً جائِراً مُسْتَحِلًاّ لِحُرُمِ اللَّهِ، ناکِثاً لِعَهْدِ اللَّهِ، مُخالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ، یَعْمَلُ فِى عِبادِ اللَّهِ بِالإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ، ثُمَّ لَمْ یُغَیِّرْ بِقَوْلٍ أَوْ فِعْلٍ، کانَ حَقیقاً عَلَى اللَّهِ أَنْ یُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ. وَ قَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ هؤلاءِ الْقَوْمَ قَدْ لَزِمُوا طاعَةَ الشَّیْطانِ وَ تَوَلَّوا عَنْ طاعَةِ الرَّحمَنِ وَ أَظْهَرُوا الْفَسادَ وَ عَطَّلُوا الْحُدُودَ وَ اسْتَأْثَرُوا بِالْفَىْ‏ءِ وَ أَحَلُّوا حَرامَ اللَّهِ وَ حَرَّمُوا حَلالَهُ وَ إِنِّى أَحَقُّ بِهَذَا الْأَمْرِ لِقَرابَتِى مِنْ رَسُولِ اللَّهِ- صلّى اللَّه علیه وآله وسلّم- ...»... امّا بعد، به تحقیق مى‏دانید که رسول اللَّه- صلى اللَّه علیه وآله وسلّم- در حال حیاتش فرمود: هر کس سلطان ستمگر و جائرى را ببیند که حرام‏هاى الهى را حلال مى‏شمرد، عهد و پیمان با خدا را مى‏ شکند، با سنّت رسول خدا مخالفت مى‏ نماید، و در مورد بندگان خدا به گناه و ظلم رفتار مى‏کند، و سپس با گفتار یا عمل با او مخالفت نکند، بر خدا سزاوار است که او را در جایگاه او جاى دهد [او را با آن ظالم محشور کند]. و مسلّماً مى‏دانید که این قوم، پیوسته شیطان را اطاعت کرده و از اطاعت رحمان روى گردان شده‏اند، و فساد را آشکار نموده و حدود الهى را تعطیل کرده و غنایم را به خود اختصاص داده، و حرام خدا را حلال، و حلال او را حرام مى‏شمرند. و همانا من، به واسطه نزدیکى و قرابت با رسول خدا- صلّى‏ اللَّه‏ علیه وآله‏ وسلّم-، به این امر [حکومت و خلافت‏] سزاوارترم ...
8. مخالفت با حکومت باطل‏
عتبة بن ابى سفیان، حاکم مدینه، هنگامى که جواب نامه‏ ى یزید را مبنى بر بیعت نکردن سیّدالشّهدا- علیه‏السّلام- براى او فرستاد، یزید در جواب نوشت:«أَمّا بَعْدُ، فَإِذا أَتَاکَ کِتَابى هَذا، فَعَجِّلْ عَلَىَّ بِجَوابِهِ وَ بَیِّنْ لى فِى کِتَابِکَ کُلَّ مَنْ فى طاعَتى أَوْ خَرَجَ عَنْها وَلْیَکُنْ مَعَ الْجَوابِ رَأسُ الحُسَیْنِ بنِ عَلِىٍّ.
فَبَلَغَ ذَلِکَ الْحُسَیْنَ- علیه‏السّلام- فَهَمَّ بِالْخُرُوجِ مِنْ أَرْضِ الْحِجازِ إِلَى أَرْضِ الْعِراقِ.»امّا بعد، هنگامى که این نامه به تو رسید، جوابش را زود بفرست و در نامه‏ ات، موقعیت تمام کسانى را که از من اطاعت، یا از طاعتم سرپیچى مى‏ کنند روشن کن.و باید سر حسین بن على، همراه جواب نامه باشد.همین که این خبر به امام حسین- علیه ‏السّلام- رسید، تصمیم گرفت از حجاز، به سوى عراق خارج شود.
منبع:کتاب فروغ شهادت نوشته آیت الله سعادت پرور




کلمات کلیدی :

چیستی وچرایی حجاب

 

معناى لغوى «حجاب» که در عصر ما این کلمه براى پوشش زن معروف شده است چیست؟ کلمه «حجاب» هم به معنى پوشیدن است و هم به معنى پرده و حاجب. بیشتر، استعمالش به معنى پرده است. این کلمه از آن جهت مفهوم پوشش مى‏دهد که پرده وسیله پوشش است. استعمال کلمه «حجاب» در مورد پوشش زن یک اصطلاح نسبتاً جدید است. در قدیم و مخصوصاً در اصطلاح فقها کلمه «سَتر» که به معنى پوشش است به کار رفته است. فقها چه در کتاب الصلوة و چه در کتاب النکاح که متعرض این مطلب شده ‏اند کلمه «ستر» را به کار برده‏ اند نه کلمه «حجاب» را .

بهتر این بود که این کلمه عوض نمى‏ی شد و ما همیشه همان کلمه «پوشش» را به کار مى‏ بردیم، زیرا چنانکه گفتیم معنى شایع لغت «حجاب» پرده است و اگر در مورد پوشش به کار برده می ‏شود به اعتبار پشت پرده واقع شدن زن است و همین امر موجب شده که عده زیادى گمان کنند که اسلام خواسته است زن همیشه پشت پرده و در خانه محبوس باشد و بیرون نرود.وظیفه پوشش که اسلام براى زنان مقرر کرده است بدین معنى نیست که از خانه‏ بیرون نروند. زندانى کردن و حبس زن در اسلام مطرح نیست. در برخى از کشورهاى قدیم مثل ایران قدیم و هند چنین چیزهایى وجود داشته است ولى در اسلام وجود ندارد.پوشش زن در اسلام این است که زن در معاشرت خود با مردان بدن خود را بپوشاند و به جلوه ‏گرى و خودنمایى نپردازد. آیات مربوطه همین معنى را ذکر مى‏ کند و فتواى فقها هم مؤید همین مطلب است. حقیقت امر این است که در مسأله پوشش- و به اصطلاح عصر اخیر حجاب- سخن در این نیست که آیا زن خوب است پوشیده در اجتماع ظاهر شود یا عریان؟روح سخن این است که آیا زن و تمتعات مرد از زن باید رایگان باشد؟ آیا مرد باید حق داشته باشد که از هر زنى در هر محفلى حداکثر تمتعات را به استثناى زنا ببرد یا نه؟.اسلام که به روح مسائل مى‏ نگرد جواب مى‏ دهد: خیر، مردان فقط در محیط خانوادگى و در کادر قانون ازدواج و همراه با یک سلسله تعهدات سنگین مى ‏توانند از زنان به عنوان همسران قانونى کامجویى کنند، اما در محیط اجتماع استفاده از زنان‏ بیگانه ممنوع است. و زنان نیز از اینکه مردان را در خارج از کانون خانوادگى کامیاب سازند به هر صورت و به هر شکل ممنوع مى‏ باشند.برخلاف سیستم غربى عصر حاضر که کار و فعالیت را با لذت جویی هاى جنسى به هم مى‏ آمیزد اسلام مى‏ خواهد این دو محیط را کاملًا از یکدیگر تفکیک کند.

فلسفه حجاب

1. آرامش روانى.

نبودن حریم میان زن و مرد و آزادى معاشرتهاى بى‏ بند و بار هیجانها و التهابهاى جنسى را فزونى مى‏ بخشد و تقاضاى سکس را به صورت یک عطش روحى و یک خواست اشباع نشدنى درمى‏ آورد. غریزه جنسى غریزه ‏اى نیرومند، عمیق و «دریا صفت» است، هرچه بیشتر اطاعت شود سرکش‏ تر مى ‏گردد، همچون آتش که هرچه به آن بیشتر خوراک بدهند شعله ورتر مى‏ شود.

اسلام به قدرت شگرف این غریزه آتشین توجه کامل کرده است.روایات زیادى درباره خطرناک بودن «نگاه»، خطرناک بودن خلوت با زن، و بالأخره‏ خطرناک بودن غریزه‏ اى که مرد و زن را به یکدیگر پیوند مى‏ دهد وارد شده است.اسلام تدابیرى براى تعدیل و رام کردن این غریزه اندیشیده است و در این زمینه، هم براى زنان و هم براى مردان تکلیف معین کرده است. یک وظیفه مشترک که براى زن و مرد هر دو مقرر فرموده مربوط به نگاه کردن است:قُلْ لِلْمُؤْمِنینَ یَغُضّوا مِنْ ابْصارِهِمْ وَ یَحْفَظوا فُروجَهُمْ ... قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ ابْصارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُروجَهُنَّ.خلاصه این دستور این است که زن و مرد نباید به یکدیگر خیره شوند، نباید چشم چرانى کنند، نباید نگاه هاى مملوّ از شهوت به یکدیگر بدوزند، نباید به قصد لذت بردن به یکدیگر نگاه کنند. یک وظیفه هم خاص زنان مقرر فرموده است و آن این است که بدن خود را از مردان بیگانه پوشیده دارند و در اجتماع به جلوه‏ گرى و دلربایى نپردازند، به هیچ وجه و هیچ صورت و با هیچ شکل و رنگ و بهانه‏ اى کارى نکنند که موجبات تحریک مردان بیگانه را فراهم کنند. هیچ مردى از تصاحب زیبارویان و هیچ زنى از متوجه کردن مردان و تصاحب قلب آنان و بالأخره هیچ دلى از هوس سیر نمى‏ شود.و از طرفى تقاضاى نامحدود خواه ناخواه انجام ناشدنى است و همیشه مقرون است به نوعى احساس محرومیت. دست نیافتن به آرزوها به نوبه خود منجر به اختلالات روحى و بیماری هاى روانى مى‏ گردد.چرا در دنیاى غرب این همه بیمارى روانى زیاد شده است؟ علتش آزادى اخلاقى جنسى و تحریکات فراوان سکسى است که به وسیله جراید و مجلات و سینماها و تئاترها و محافل و مجالس رسمى و غیررسمى و حتى خیابانها و کوچه‏ ها انجام مى‏ شود.

2. استحکام پیوند خانوادگى.

شک نیست که هر چیزى که موجب تحکیم پیوند خانوادگى و سبب صمیمیت رابطه زوجین گردد براى کانون خانواده مفید است و در ایجاد آن باید حداکثر کوشش مبذول شود، و بالعکس هر چیزى که باعث سستى روابط زوجین و دلسردى آنان گردد به حال زندگى خانوادگى زیانمند است و باید با آن مبارزه کرد.اختصاص یافتن استمتاعات و التذاذهاى جنسى به محیط خانوادگى و در کادر ازدواج مشروع، پیوند زن و شوهرى را محکم مى ‏سازد و موجب اتصال بیشتر زوجین به یکدیگر مى‏ شود.فلسفه پوشش و منع کامیابى جنسى از غیرهمسر مشروع، از نظر اجتماع خانوادگى این است که همسر قانونى شخص از لحاظ روانى عامل خوشبخت کردن او به شمار برود؛ در حالى که در سیستم آزادى کامیابى، همسر قانونى از لحاظ روانى یک نفر رقیب و مزاحم و زندانبان به شمار مى ‏رود و درنتیجه کانون خانوادگى براساس دشمنى و نفرت پایه گذارى مى‏ شود.

3. استوارى اجتماع.

کشانیدن تمتعات جنسى از محیط خانه به اجتماع، نیروى کار و فعالیت اجتماع را ضعیف مى‏ کند. آنچه موجب فلج کردن نیروى اجتماع است آلوده کردن محیط کار به لذت جویی هاى شهوانى است.

آیا اگر پسر و دخترى در محیط جداگانه‏ اى تحصیل کنند و فرضاً در یک محیط درس مى‏ خوانند دختران بدن خود را بپوشانند و هیچ گونه آرایشى نداشته باشند بهتر درس مى‏ خوانند و فکر مى‏ کنند و به سخن استاد گوش مى‏ کنند یا وقتى که کنار هر پسرى یک دختر آرایش کرده با دامن کوتاه تا یک وجب بالاى زانو نشسته باشد؟ آیا اگر مردى در خیابان و بازار و اداره و کارخانه و غیره با قیافه‏ هاى محرّک و مهیّج زنان آرایش کرده دائماً مواجه باشد بهتر سرگرم کار و فعالیت مى‏ شود یا در محیطى که با چنین مناظرى روبرو نشود؟ اگر باور ندارید، از کسانى که در این محیط ها کار مى‏ کنند بپرسید

4. ارزش و احترام زن.

حریم نگه داشتن زن میان خود و مرد یکى از وسائل مرموزى بوده است که زن براى حفظ مقام و موقع خود در برابر مرد از آن استفاده کرده است.

اسلام زن را تشویق کرده است که از این وسیله استفاده کند. اسلام مخصوصاً تأکید کرده است که زن هر اندازه متین‏تر و باوقارتر و عفیفتر حرکت کند و خود را در معرض نمایش براى مرد نگذارد بر احترامش افزوده مى ‏شود.

حجاب درقرآن:

آیه 31سوره نور:

وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لا یُبْدینَ زینَتَهُنَّ إِلاَّ ما ظَهَرَ مِنْها وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى‏ جُیُوبِهِن‏....

و به زنان باایمان بگو: چشمان خود را از آنچه حرام است فرو بندند، و شرمگاه خود را حفظ کنند، و زینت خود را [مانند لباس‏هاى زیبا، گوشواره و گردن بند] مگر مقدارى که [طبیعتاً مانند انگشتر و حنا و سرمه، بر دست و صورت‏] پیداست [در برابر کسى‏] آشکار نکنند، و [براى پوشاندن گردن و سینه‏] مقنعه‏هاى خود را به روى گریبان‏هایشان بیندازند، و زینت خود را آشکار نکنند

 

آیه 59سوره احزاب چنین است:

یا ایُّهَا النَّبِىُّ قُلْ لِازْواجِکَ وَ بَناتِکَ وَ نِساءِ الْمُؤْمِنینَ یُدْنینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلابیبِهِنَّ ذلِکَ ادْنى‏ انْ یُعْرَفْنَ فَلا یُؤْذَیْنَ وَ کانَ اللَّهُ غَفوراً رحیماً 

اى پیغمبر! به همسران و دخترانت و به زنان مؤمنین بگو که جِلبابهاى خویش را به خود نزدیک سازند. این کار براى اینکه شناخته شوند و مورد اذیت قرار نگیرند نزدیکتر است و خدا آمرزنده و مهربان است.

«جلباب» شامل هر جامه وسیع مى‏شده است ولى غالباً در مورد روسریهایى که از چارقد بزرگتر و از ردا کوچکتر بوده است به کار مى‏رفته است. ضمناً معلوم مى‏شود دو نوع روسرى براى زنان معمول بوده است: یک نوع روسریهاى کوچک که آنها را «خِمار» یا «مقنعه» می نامیده‏ اند و معمولًا در داخل خانه از آنها استفاده مى‏ کرده‏ اند. نوع دیگر روسریهاى بزرگ که مخصوص خارج منزل بوده است.

منبع:اقتباس ازکتاب مساله حجاب شهید مطهری



کلمات کلیدی :

چراحسین؟

عاشورا،کربلا،قیام تو،شهادت تو...حسین  جان تو همچنان پرازسری،چرا؟

اصلاچرا؟چراوقتی دوست ودشمن توراازرفتن به کوفه منع کردند؛بازهم رفتی؟اصلاچراازمدینه خارج شدی؟چرادرمکه نماندی؟چراوقتی درراه کوفه به توگفتند مردم بیعت شکسته مسلم وهانی راکشتند،چرابازنگشتی؟

توکه هم بیعت نکرده بودی وهم بانقض پیمان ازطرف کوفیان دیگروظیفه ای دربرابرحکومت آنان نداشتی وهم باخروج اعتراض آمیزوپرسروصدایت مشروع نبودن یزیدرابه مردم گوش زدوامربه معروف ونهی ازمنکرکرده بودی.

پس چرابازهم راه راادامه دادی وتاآخرخط رفتی؟آن هم با اهل بیت ؟باکودکان!

عزیزم ؛من گمان میکنم توازآن به بعد حرکتی فراترازتاریخ وزمان خود انجام دادی ،توفداشدی برای فردا،برای امروز ما !آری .توخودرابرای امروز مافداکردی حسین ،فداشدی تاابدحق پنهان نماند،تاابد....لیستنقذعبادک من الجهاله وحیره الضلاله.



کلمات کلیدی :