سفارش تبلیغ
صبا

حیات سیاسی امام موسی بن جعفر علیه السلام

 حیات سیاسی امام موسی بن جعفر علیه السلام دربیان رهبر انقلاب

اولاً یک مقدمه‌اى را من عرض کنم که تا آن مقدمه معلوم نشود، زندگى هیچ یک از ائمه معلوم نخواهد شد. اینکه شما به کتابى که پانصد روایت، هزار روایت در باب زندگى موسى‌بن جعفر هست، مراجعه کنید، این زندگى موسى‌بن جعفر را به شما نشان نخواهد داد. باید اول معلوم بشود چهارچوب زندگى موسى‌بن جعفر چه بود. اصلاً ائمه (علیهم السّلام) آیا یک زندگى سیاسى داشتند یا نه؟ آیا زندگى ائمه (علیهم السّلام) فقط این بود که یک عده شاگرد، یک عده مرید، یک عده علاقه‌مند را دور خودشان جمع کنند احکام نماز و احکام زکات و احکام حج و اخلاقیات اسلامى و معارف و اصول دین و عرفان و این چیزها را به آنها بیان کنند و همین و بس؟ یا نه، غیر از این چیزهائى که گفته شد و روح آنچه که گفته شد، یک چهارچوب دیگرى در زندگى ائمه است که آن همان زندگى سیاسى ائمه (علیهم السّلام) است؛ این یک مطلب بسیار مهمى است که باید روشن بشود. البته در فرصتهاى کوتاه جاى بحث استدلالى و مشروح نیست. من رئوس مطالب را عرض میکنم براى اینکه آن کسانى که شوق دارند، دنبال این مسئله بروند، با این چهارچوب یک بار دیگر روایات را نگاه کنند و کتب تاریخ را ببینند. آنوقت معلوم میشود که زندگى موسى‌بن جعفر یا ائمه دیگر ما (علیهم السّلام) چه حقیقتى است که امروز هم همچنان مبهم و ناگفته و ناشناخته است. ائمه (علیهم السّلام) بعد از آنى‌که احساس کردند در محیط امامت و محیط اهل بیت هدف پیغمبر برآورده نشد، یعنى «یزکّیهم و یعلّمهم الکتاب و الحکمة»(2) انجام نگرفت، بعد از آنى که دیدند تشکیل یک نظام اسلامى، تشکیل یک دنیاى اسلامى آنطورى که پیغمبران خواسته بودند، بعد از دوران صدر اول بکلى فرمواش شد و جاى نبوت و امامت را سلطنت گرفت، کسرى‌ها و قیصرها و قلدرها و اسکندرها و دیگر نامداران ظالم و طاغى تاریخ در لباس جانشینى و خلافت با نام سلسله‌ى بنى‌امیه و بنى‌عباس روى کار آمدند و قرآن به آن شکلى که ارباب مُلک و قدرت میخواستند، تفسیر شد و ذهنهاى مردم تحت تأثیر عملکرد خائنانه‌ى آن عالمانى که سر در آخور مطامع و محبتهاى مادىِ ارباب حکومت و مُلک داشتند قرار گرفت، یک نقشه‌ى کلى در زندگى ائمه به وجود آمد.


 اینى که میگویم ائمه، یعنى همه‌ى ائمه؛ از امیرالمؤمنین تا امام عسگرى (علیهم السّلام). بنده بارها گفته‌ام زندگى ائمه (علیهم السّلام) را که دویست و پنجاه سال طول کشیده، زندگى یک انسان به حساب بیاورید؛ یک انسان دویست و پنجاه ساله؛ از هم جدا نیستند، «کلّهم نور واحد». هر کدام از اینها که یک حرفى زدند، این حرف در حقیقت از زبان آن دیگران هم هست. هر کدام از اینها که یک کارى انجام دادند، این در حقیقت کار آن دیگران هم هست. یک انسانى که دویست و پنجاه سال گوئى عمر کرده است. تمام کارهاى ائمه در طول این دویست و پنجاه سال، کار یک انسان با یک هدف، با یک نیت و با تاکتیکهاى مختلف است. ائمه (علیهم السّلام) وقتى که احساس کردند که اسلام رو به غربت افتاد و جامعه‌ى اسلامى تشکیل نشد، چند هدف را اهداف اصولى خود قرار دادند: یکى تبیین اسلام به شکل درست. اسلام از نظر آن کسانى که در رأس قدرت در طول این سالیان طولانى و درازمدت قرار داشتند، یک چیز مزاحم بود. اسلام پیغمبر، اسلام قرآن، اسلام جنگ بدر و حنین، اسلام ضد تجمل‌پرستى، اسلام ضد تبعیض، اسلام طرفدار مستضعفان، اسلام کوبنده‌ى مستکبران، به درد آن کسانى نمیخورد که میخواستند با ماهیت فرعونى، لباس موسوى بپوشند؛ با ماهیت نمرودى، لباس ابراهیمى بپوشند؛ امکان نداشت، مجبور بودند اسلام را تحریف کنند. امکان نداشت که اسلام را از دل مردم، از ذهن مردم یکباره دور کنند؛ چون مردم مؤمن بودند؛ مجبور بودند اسلام را از روح و محتوا و ماهیت خودش عوض کنند و خالى کنند.
 عین همان کارى که شما یادتان هست و شاهد بودید در دوران رژیم گذشته نسبت به مظاهر اسلامى انجام میگرفت. در رژیم گذشته با تظاهرات اسلامى مخالفت نمیشد، اما با معناى اسلام و با روح اسلام چرا؛ با جهاد اسلام چرا؛ با امر به معروف و نهى از منکر اسلام چرا؛ با بیان حقایق اسلامى چرا؛ اما با ظواهر اسلامى که به گاو و گوسفند آنها صدمه‌اى نزند، مخالفت نمیشد. این حالت در دوران خلافتهاى اموى و عباسى هم وجود داشت. لذا براى اینکه اسلام را از روح و حقیقت خود خالى کنند، عده‌اى مزدور قلم به مزد و زبان به مزد داشتند. پول میدادند، حدیث درست میکردند؛ پول میدادند، منقبت براى آنها درست میکردند؛ پول میدادند، کتاب براى آنها مینوشتند. میگوید وقتى سلیمان‌بن عبدالملک از دنیا رفت، ما دیدیم کتابهاى فلان عالم بزرگ - که اسمش را نمى‌آورم - بر حیوانات بار شد، بر استرها بار شد و از خزانه‌ى سلیمان‌بن عبدالملک بیرون آمد. یعنى این کتاب‌نویس، این محدث بزرگ، این عالم معروف که این همه نام او در کتابهاى اسلامى وجود دارد، این براى سلیمان‌بن عبدالملک کتاب مینوشت! خب، کتابى که براى سلیمان‌بن عبدالملک نوشته بشود، شما توقع دارید در این کتاب چیزى باشد که سلیمان‌بن عبدالملک را ناخوش بیاید؟ خب سلیمان‌بن عبدالملکى که ظلم میکند، شراب میخورد، با کفار میسازد، مسلمین را زیر فشار قرار میدهد، بین مردم تبعیض قائل میشود، فقرا را رویشان فشار مى‌آورد، اموال مردم را میگیرد، این چه جور اسلامى را مى‌پسندد؟ این درد بزرگ جامعه‌ى ما، جامعه‌ى اسلامى در طول قرنهاى اول بود. ائمه (علیهم السّلام) این را میدیدند، احساس میکردند که میراث ارزشمند پیغمبر - یعنى احکام اسلامى که باید براى طول تاریخ بماند و انسانها را در تمام ادوار تاریخ هدایت بکند - دستخوش تحریف شده. یکى از هدفهاى ائمه که خیلى هم مهم بود، تبیین درست اسلام و تفسیر حقیقى قرآن و افشاگرى تحریفها و تحریف کننده‌ها بود. نگاه کنید در کلمات ائمه (علیهم السّلام)، مى‌بینید آنچه که گفته شده، در موارد بسیارى ناظر به آن چیزهائى است که به نام اسلام، علما و فقها و محدثین وابسته‌ى به دستگاه‌هاى حکومت و دربارهاى سلطنتى گفته بودند. ائمه آنها را رد میکردند و حقایق را بیان میکردند؛ این یک هدف اصلى و بزرگ براى ائمه، که تبیین احکام اسلامى بود؛ این یک. خب خود همین کار یک ماهیت سیاسى دارد. یعنى وقتى که ما میدانیم که تحریف با تحریک دستگاه سلطنت و خلافت انجام میگیرد و قلم به مزدها و مزدورهاى على‌الظاهر عالم، براى خاطر سلاطین و حکمرانان تحریف میکنند، طبیعى است که اگر کسى علیه آن تحریفها اقدام بکند، یقیناً کارى برخلاف سیاست آن حکام و سلاطین انجام داده.
 امروز که در بعضى از کشورهاى اسلامى، بعضى از قلم به مزدها و نویسندگان مزدور و عالمان مأجور از طرف دستگاه‌ها کتاب مینویسند تا ایجاد تفرقه‌ى بین مسلمانها بکنند یا چهره‌ى برادران مسلمان خودشان را زشت نشان بدهند، اگر تو این کشورها یک نویسنده‌ى آزادمنش پیدا بشود که کتابى بنویسد و درباره‌ى وحدت اسلامى و درباره‌ى برادرى بین جماعات اسلامى در آن قلم فرسائى کند، این کار یک کار سیاسى است در حقیقت، ضد دستگاه‌هاى حاکم است. ائمه یکى از قلمهاى درشت فعالیتشان این بود، احکام اسلامى را که بیان میکردند، معنایش این نبود که احکام اسلامى در آن روز در جامعه‌ى اسلامى گفته نمیشد. چرا، در هر گوشه و کنارى از دنیاى اسلام کسانى بودند که قرآن میگفتند، حدیث میگفتند، از پیغمبر نقل میکردند، هزاران حدیث را بعضى از محدثین بلد بودند، مخصوص مکه و مدینه و کوفه و بغداد و اینها هم نبود؛ در تمام اقطار عالم اسلامى، شما نگاه کنید به تاریخ. در خراسان، فلان جوان دانشمند چندین هزار حدیث مثلاً تدوین میکند. در طبرستان فلان عالم بزرگ چندین هزار حدیث از پیغمبر و از صحابه نقل میکند. حدیث وجود داشت، حکم اسلامى بیان میشد. آنچه بیان نمیشد، تفسیر و تبیین درست اسلام در همه‌ى شئون و امور جامعه اسلامى بود که ائمه (علیهم‌السّلام) میخواستند جلو این را بگیرند؛ این یک کار از کارهاى مهم ائمه (علیهم السّلام) بود. کار مهم دیگر تبیین مسئله‌ى امامت بود. امامت یعنى زمامدارى جامعه‌ى اسلامى. مسئله‌ى عمده‌اى که براى مسلمانها آن روز روشن نبود و عملاً و از لحاظ تئورى دچار تحریف شده بود، مسئله‌ى امامت بود. امامت جامعه‌ى اسلامى با کیه؟ کار به جائى رسیده بود که کسانى که به اغلب احکام اسلامى عمل نمیکردند و بیشتر محرمات را علناً انجام میدادند، ادعا میکردند که جانشین پیغمبرند و مى‌نشستند در مسند پیغمبر و خجالت هم نمیکشیدند. یعنى اینجور هم نبود که مردم ندانند. مردم میدیدند که یکى به نام خلیفه، مست و لایعقل به محل نماز جمعه مى‌آید و پیشنماز مردم میشود و بهش هم اقتدا میکردند. مردم میدانستند که یزیدبن معاویه دچار بیمارى‌هاى بزرگ اخلاقى و عامل به گناهان بزرگ است، درعین‌حال وقتى بهشان گفته میشد که علیه یزید قیام کنید، میگفتند ما با یزید بیعت کردیم، نمیشود قیام کنیم! مسئله‌ى امامت بر مردم روشن نبود. مردم خیال میکردند که امام مسلمین و حاکم جامعه‌ى اسلامى میتواند با این گناهان، با این خلافها، با این ظلمها، با این اعمالى که برخلاف صریح قرآن و اسلام هست، آمیخته و آلوده باشد؛ براى مردم مسئله‌ى مهمى نبود؛ این یک مشکل بزرگى بود که با توجه به اهمیت مسئله‌ى حکومت در یک جامعه و تأثیر حاکم در جهتگیرى جامعه، بزرگترین خطر براى عالم اسلام بود. لذا ائمه (علیهم السّلام) لازم میدانستند دو چیز را به مردم بگویند: یکى اینکه بگویند امام داراى این شرایط است، حاکم اسلامى داراى این خصوصیات است. این عصمت، این تقوا، این علم، این معنویت، این رفتار با مردم، این عمل در مقابل خدا؛ خصوصیات امام یعنى حاکم اسلامى را براى مردم بیان کند؛ این یک و دوم مشخص کنند که آن کسى که داراى این خصوصیات هست، امروز کیه، که معرفى میکردند و خودشان را بیان میکردند؛ این هم یک کار بزرگ ائمه. و مى‌بینید که این یکى از مهمترین کارهاى سیاسى و تبلیغات و تعلیمات سیاسى است. اگر ائمه (علیهم السّلام) غیر از این دو تا کارى که گفتم هیچ کار دیگر نداشتند، کافى بود که ما بگوئیم زندگى ائمه از اول تا به آخر یک زندگى سیاسى است. آنجائى که تفسیر هم میگویند، بیان معارف اسلامى را هم میکنند، در حقیقت یک عمل سیاسى انجام میدادند. آنجائى هم که درباره‌ى خصوصیات امام حرف میزنند، باز یک عمل سیاسى دارند انجام میدهند. یعنى ائمه تعلیماتشان اگر در همین دو خصوصیت، دو عنوان و دو موضوعى که گفتم خلاصه هم میشد، باز ائمه زندگیشان یک زندگى سیاسى بود، اما به این هم اکتفا نمیکردند. علاوه‌ى بر همه‌ى اینها، ائمه (علیهم السّلام) حداقل از دوران امام حسن مجتبى به بعد، یک حرکت زیر زمینى همه جانبه‌ى سیاسى و انقلابى را به قصد قبضه کردن حکومت شروع کرده بودند. هیچ شکى باقى نمیماند براى کاوشگر زندگى ائمه که ائمه (علیهم السّلام) این حرکت را داشتند. آنى که من عرض میکنم، ناشناخته است. این نکته‌ى قضیه است که متأسفانه در کتابهائى که در زندگى ائمه نوشته شده، درباره‌ى زندگى امام صادق، در زندگى موسى‌بن جعفر، در زندگى بسیار از ائمه‌ى دیگر، این نکته معرفى نشده است. اینى که ائمه (علیهم السّلام) یک حرکت سیاسى تشکیلاتى وسیع و گسترده را انجام میدادند، با اینکه این همه شواهد وجود دارد، این ناگفته مانده و ذکر نشده و این مشکل عمده‌ى فهم زندگى ائمه (علیهم السّلام) است. حقیقت این است که ائمه این کار را شروع کردند. البته شواهد خیلى زیادى هست. ممکن است بعضى اشکال کنند که ائمه (علیهم السّلام) چطور براى قبضه کردن حکومت مبارزه میکردند، در حالى که با علم الهى خودشان میدانستند که به حکومت نخواهند رسید؟ خب معلوم است دیگر، زندگى ائمه (علیهم السّلام) نشان داد که اینها نتوانستند به حکومت دست پیدا کنند و جامعه‌ى اسلامى را و نظام اسلامى را آنطورى که میلشان بود و وظیفه‌شان بود، آن را تشکیل بدهند. چطور ائمه با اینکه این را میدانستند و به الهام الهى از آن واقف بودند، این کار را انجام دادند؟ ممکن است این به ذهن بعضى برسد. در جواب این فکر باید بگویم دانستن اینکه به هدف نخواهند رسید، مانع از انجام وظیفه نمیشود. در زندگى پیغمبر شما نگاه کنید: پیغمبر اکرم میدانستند در جنگ احد شکست خواهند خورد. پیغمبر اکرم میدانستند آنهائى که در شکاف کوه نشاندند، آنها نخواهند نشست و به طمع غنیمت پایین خواهند آمد. پیغمبر آن روزى که به طائف رفت تا بنى‌ثقیف را هدایت کند و از شر مکى‌ها به طائفى‌ها پناه برد، میدانست که طائفى‌ها با پاره سنگ از او استقبال میکنند. اینقدر سنگ به او میزنند که ساق مبارکش خونى میشود و مجبور میشود برگردد؛ ائمه (علیهم السّلام) همه‌ى اینها را میدانستند. آن کسى که علم ائمه (علیهم السّلام) و علم معصومین را میخواهد دلیل بگیرد بر اینکه اینها مبارزه‌ى سیاسى نمیکردند، با علم پیغمبر چه میکند، که پیغمبر اکرم همه‌ى اینها را میدانست. امیرالمؤمنین میدانست که در بیست و یکم ماه رمضان به شهادت خواهد رسید، اما در عین با اینکه میدانست، اندکى قبل از ماه رمضان یک اردوگاه وسیعى درست کرد در بیرون کوفه براى اینکه به ادامه‌ى جنگ خود با معاویه بپردازد. اگر دانستن امیرالمؤمنین موجب میشود که او برطبق روال عادى و معمولى عمل نکند، چرا این اردوگاه را درست کرد، چرا این لشکرکشى را کرد؟ مردم را برد بیرون کوفه منتظر نگه داشت، چرا؟ چه فایده‌اى داشت؟ اینکه ائمه میدانستند که به حکومت نمیرسند، نباید موجب آن بشود که تلاش خودشان را نکنند. باید تلاش بکنند، مبارزه بکنند. آنجورى عمل کنند؛ مثل آن کسى که نمیداند، مثل آن کسى که اطلاع ندارد چه پیش خواهد آمد. تمام آن کارهائى را که یک آدمى که نمیداند چه پیش خواهد آمد، ائمه (علیهم السّلام) باید انجام بدهند. علاوه‌ى براین در باب آنچه مقدر است و در تقدیر الهى است، حرفهاى زیادى هست، که پروردگار عالم یک چیزهائى را تقدیر میکند و بعد بر اثر مصالحى آنها را عوض میکند، که در باب زندگى امام صادق (علیه السّلام) بنده این حدیث را گمان میکنم یا در اینجا یا در جاى دیگرى گفته باشم که یک حدیثى است که امام صادق (علیه الصّلاة و السّلام) فرمود که خداوند این امر را براى سال هفتاد معین کرده بود؛ یعنى قرار بود که حکومت اسلامى در سال هفتاد هجرى به وسیله‌ى ائمه (علیهم السّلام) انجام بگیرد. «فلمّا قتل الحسین اشتدّ غضب اللَّه على اهل الارض»،(3) وقتى که واقعه‌ى کربلا پیش آمد و حادثه‌ى فجیع عاشورا پیش آمد، این مطلب تأخیر افتاد براى سال 140؛ سال 140 یعنى درست در اوج تلاش تبلیغاتى امام صادق (علیه الصّلاة و السّلام). آنجا هم باز یک حوادثى پیش آمد که این تقدیر الهى را به عقب انداخت که تو خود این روایت هست که شماها افشا کردید، شما شیعیانى که دور و بر ما هستید گفتید مطلب را، کتمان نکردید، این بود که مطلب باز تأخیر افتاد؛ باز تأخیر افتاد. بنابراین همان طور که ملاحظه میکنید، هیچ اشکالى ندارد که خداى متعال یک مقصودى را تقدیر فرموده باشد براى یک زمان معینى، بعد به خاطر پیش آمدن یک حوادثى آن را عقب بیندازد. پس تلاش ائمه براى گرفتن حکومت و ایجاد رژیم اسلامى و حاکمیت اسلامى یک تلاشى است که با دانستن آنها حقایق را و آینده را، هیچ منافاتى ندارد. خب پس این را به طور خلاصه همه‌ى برادران و خواهران بدانند که ائمه (علیهم السّلام) همه‌یشان بمجرد اینکه بار امانت امامت را تحویل میگرفتند، یکى از کارهائى که شروع کردند، یک مبارزه‌ى سیاسى بود، یک تلاش سیاسى بود براى گرفتن حکومت. این تلاش سیاسى مثل همه‌ى تلاشهائى است که آن کسانى که میخواهند یک نظامى را تشکیل بدهند، انجام میدهند و این کار را ائمه (علیهم السّلام) هم میکردند و امام موسى‌بن جعفر (علیه الصّلاة و السّلام) هم این کار را شروع کرد از سال 148، یعنى سال وفات امام صادق (علیه‌الصّلاةوالسّلام) و ادامه پیدا کرد تا سال 183، یعنى سال وفات موسى‌بن جعفر؛ سى و پنج سال تلاش موسى‌بن جعفر ادامه پیدا کرد؛ این به طور خلاصه.
 و اما زندگى موسى‌بن جعفر یک زندگى شگفت‌آور و عجیبى است. اولاً در زندگى خصوصى موسى‌بن جعفر مطلب براى نزدیکان آن حضرت روشن بود. هیچ کس از نزدیکان آن حضرت و خواص اصحاب آن حضرت نبود که نداند موسى‌بن جعفر براى چى دارد تلاش میکند و خود موسى‌بن جعفر در اظهارات و اشارات خود و کارهاى رمزى‌اى که انجام میداد، این را به دیگران نشان میداد؛ حتى در محل سکونت، آن اتاق مخصوصى که موسى‌بن جعفر در آن اتاق مینشستند اینجورى بود که راوى که از نزدیکان امام هست، میگوید من وارد شدم، دیدم در اتاق موسى‌بن جعفر سه چیز است: یکى یک لباس خشن، یک لباسى که از وضع معمولى مرفه عادى دور هست، یعنى به تعبیر امروز ما میشود فهمید و میشود گفت لباس جنگ، این لباس را موسى‌بن جعفر را آنجا گذاشتند، نپوشیدند، به صورت یک چیز سمبولیک، بعد «و سیف معلق»؛(4) شمشیرى را آویختند، معلق کرده‌اند، یا از سقف یا از دیوار. «و مصحف»؛ و یک قرآن. ببینید چه چیز سمبلیک و چه نشانه‌ى زیبائى است، در اتاق خصوصى حضرت که جز اصحاب خاص آن حضرت کسى به آن اتاق دسترسى ندارد، نشانه‌هاى یک آدم جنگى مکتبى مشاهده میشود. شمشیرى هست که نشان میدهد که هدف جهاد است. لباس خشنى هست که نشان میدهد وسیله، زندگى خشونت بار رزمى و انقلابى است و قرآنى هست که نشان میدهد هدف این است؛ میخواهیم به زندگى قرآنى برسیم با این وسائل، و این سختى‌ها را هم تحمل کنیم. اما دشمنان حضرت هم این را حدس میزدند. اولاً زندگى موسى‌بن جعفر یعنى امامت موسى‌بن جعفر در سخت‌ترین دورانها شروع شد. هیچ دورانى به گمان من بعد از دوران امام سجاد به سختى دوران موسى‌بن جعفر نبود. موسى‌بن جعفر در سال 148 به امامت رسیدند، بعد از وفات پدرشان امام صادق (علیه الصّلاة و السّلام). سال 148 اینجورى است اوضاع که بنى‌عباس بعد از درگیرى‌هاى اول، بعد از اختلافات داخلى، بعد از آن جنگهائى که بین خود بنى‌عباس در اول خلافتشان به وجود آمد، از گردن‌کشان بزرگى که خلافت آنها را تهدید میکردند، مثل بنى‌الحسن، محمّدبن عبداللَّه حسن، ابراهیم بن عبداللَّه بن الحسن و بقیه‌ى اولاد امام حسن که جزو مبارزین و شورشگران علیه بنى‌عباس بودند، فارغ شدند و همه‌ى اینها را منکوب کردند، سرکوب کردند. تعداد بسیارى از سران و گردن‌کشان را بنى‌عباس کشتند که در آن مخزن و انبارى که بعد از مرگ منصور عباسى باز شد، معلوم شد که تعداد زیادى از شخصیتها و افراد را کشته بود و جسدهایشان را در یک جائى گذاشته بود که اسکلتهاى آنها در آنجا آشکار بود. اینقدر منصور از بنى‌الحسن و بنى‌هاشم، از خویشاوندان خودش، از کسانى که جزو نزدیکان خودش بودند، آدمهاى سرشناس و معروف را از بین برده بود که یک انبار اسکلت درست شده بود. از همه‌ى اینها فارغ شد، نوبت به امام صادق رسید. امام صادق را هم با حیله مسموم کرد. در فضاى زندگى سیاسى بنى‌عباس هیچ غبارى دیگر وجود نداشت؛ در کمال قدرت. در یک چنین شرایطى که منصور در کمال قدرت و در اوج سلطه‌ى ظاهرى زندگى میکند، نوبت به خلافت موسى‌بن جعفر (علیه‌الصّلاةوالسّلام) رسید که یک جوانى است تازه سال و با آن همه مراقب، به طورى که کسانى که میخواهند بعد از امام صادق بفهمند که دیگر حالا به کى باید مراجعه کرد، با زحمت میتوانند راه پیدا کنند و موسى‌بن جعفر را پیدا کنند و موسى‌بن جعفر به آنها توصیه میکند که مواظب باشید اگر بدانند که از من حرف شنفتید و از من تعلیمات دیدید و با من ارتباط دارید، «الذبح»؛ کشتن هست، مراقب باشید. در یک چنین شرایطى، موسى‌بن جعفر به امامت میرسد و مبارزه را شروع میکند. حالا اگر شما سئوال کنید که خب موسى‌بن جعفر وقتى به امامت رسید چه جورى مبارزه را شروع کرد، چه کار کرد، کى‌ها را جمع کرد، کجاها رفت، در این سى‌وپنج سال چه حوادثى براى موسى‌بن جعفر پیش آمد، متأسفانه بنده جواب روشنى ندارم و این همان چیزى است که یکى از غصه‌هاى آدمى است که در زندگى صدر اسلام تحقیق میکند، هیچى نداریم. یک زندگى مرتب و مدوّنى از این دوران سى‌وپنج ساله در اختیار هیچ کس نیست. اینکه عرض میکنم کتاب نوشته نشده، کار تحقیقاتى انجام نگرفته و باید بشود، به خاطر همین است. یک چیزهاى پراکنده‌اى هست که از مجموع اینها میتوان چیزهاى زیادى فهمید. یکى‌اش این است که چهار خلیفه در دوران امامت موسى‌بن جعفر در این سى‌وپنج سال به خلافت رسیدند. یکى منصور عباسى است، که ده سال از دوران اول امامت موسى‌بن جعفر بر سر کار بود، بعد پسر او مهدى است که او هم ده سال خلافت کرد، بعد پسر مهدى هادى عباسى است که یکسال خلافت کرد، بعد از او هم هارون الرشید است که در حدود دوازده، سیزده سال هم از دوران خلافت هارون، موسى‌بن جعفر (علیه الصّلاة و السّلام) مشغول دعوت و تبلیغ امامت بودند. هر کدام از این چهار خلیفه یک زحمتى و یک فشارى بر موسى‌بن جعفر وارد کردند. هم منصور حضرت را دعوت کرد، یعنى تبعید کرد، احضار اجبارى کرد به بغداد؛ از مدینه آورد بغداد - البته اینهائى که عرض میکنم، بعضى از آن حوادث است. وقتى انسان نگاه میکند زندگى موسى‌بن جعفر را، مى‌بیند که از این حوادث زیاد است - مدتى در بغداد حضرت را تحت نظر نگه داشته، بر حضرت فشار آورده، آنطور که در روایات به دست مى‌آید، حضرت را در محذورات فراوانى قرار داده. این یک نوبت است؛ چقدر طول کشیده، معلوم نیست. یک نوبت در همان زمان منصور ظاهراً حضرت را آوردند به یک نقطه‌اى در عراق به نام «ابجر» که مدتى در آنجا حضرت تبعید بوده، راوى میگوید من خدمت موسى‌بن جعفر رسیدم در آنجا در این حوادث، حضرت چنین فرمودند و چنین کردند. در زمان مهدى عباسى حداقل یک بار حضرت را از مدینه به بغداد آوردند. راوى میگوید من در «فى المقدمة الاولى»؛ در دفعه‌ى اولى که حضرت را میبردند بغداد - معلوم میشود چند دفعه حضرت را برده بودند، که من احتمال میدهم دوبار، سه بار در زمان مهدى حضرت را به بغداد برده بودند - خدمت امام رسیدم، اظهار تأسف کردم، اظهار ناراحتى کردم، فرمودند: نه، ناراحت نباش، من از این سفر سالم برمیگردم و در این سفر اینها نمیتوانند به من آسیب برسانند. این هم زمان مهدى. در زمان هادى عباسى باز حضرت را خواستند بیاورند به قصد کشتن که یکى از فقهاى دوروبر هادى عباسى ناراحت شد، دلش سوخت که فرزند پیغمبر را اینجور زیر فشار قرار میدهند، وساطت کرد، هادى عباسى منصرف شد. در زمان هارون هم که حضرت را در چند نوبت آوردند به بغداد و در جاهاى مختلف زندان کردند و بعد هم در زندان سندى‌بن شاهک، و حضرت را به شهادت رساندند. شما ببینید در طول این سى‌وپنج سال، سى‌وچهار سال که موسى‌بن جعفر مشغول تبلیغ امامت و مشغول انجام وظیفه و مبارزات خودشان بودند، دفعات مختلف حضرت را آوردند. علاوه بر اینها، چندین بار خلفاى زمان موسى‌بن جعفر حضرت را به قصد کشتن برایشان توطئه چیدند. مهدى عباسى پسر منصور، اولى که به خلافت رسید، به وزیر خودش یا به حاجب خودش - ربیع - گفت که باید یک ترتیبى بدهى که موسى‌بن جعفر را از بین ببرى، نابود کنى؛ احساس میکرد که خطر عمده از طرف موسى‌بن جعفر است. هادى عباسى همان طورى که گفتم در اوایل خلافتش یا اول خلافتش تصمیم گرفت. حتى شعرى سرود،گفت: گذشت آنوقتى که نسبت به بنى‌هاشم ما سهل‌انگارى میکردیم، من دیگر عازم و جازم هستم که از شماها کسى را باقى نگذارم و موسى‌بن جعفر اول کسى خواهد بود که از بین خواهم برد. بعد هم که هارون الرشید همین کار را میخواست بکند و کرد و این جنایت بزرگ را مرتکب شد. ببینید چه زندگى پرماجرائى زندگى موسى‌بن جعفر است. علاوه بر اینها یک نکات بسیار ریز و روشن نشده‌اى در زندگى موسى‌بن جعفر است. موسى‌بن جعفر یقیناً یک دورانى را در خفا زندگى میکرده است. اصلاً زندگى زیرزمینى که معلوم نبوده کجاست، که در آن زمان خلیفه‌ى وقت افراد را میخواست، از آنها تحقیق میکرد که موسى‌بن جعفر را شما ندیدید؟ نمیدانید کجاست؟ و آنها اظهار میکردند که نه؛ حتى یکى از افراد را آنطور که در روایت هست، موسى‌بن جعفر به او گفتند که تو را خواهند خواست. و راجع به من از تو سئوال خواهند کرد که تو کجا دیدى موسى‌بن جعفر را، بکلى منکر بشو، بگو من ندیدم؛ همین‌جور هم شد. آن شخص زندانش کردند، بردند براى اینکه از او بپرسند موسى‌بن جعفر کجاست. شما ببینید زندگى یک انسان اینجورى، زندگى کیست. یک آدمى که فقط مسئله میگوید، معارف اسلامى بیان میکند، هیچ کارى به کار حکومت ندارد، مبارزه‌ى سیاسى نمیکند، که زیر چنین فشارهائى قرار نمیگیرد. حتى در یک روایتى من دیدم که موسى‌بن جعفر (علیه‌السّلام) در حال فرار و در حال اختفا در دهات شام میگشته: «وقع موسى‌بن جعفر فى بعض قرى الشّام هاربا متنکرا فوقع فى غار»(5) که توى حدیث هست، روایت هست، که موسى‌بن جعفر مدتى اصلاً در مدینه نبوده است؛ در روستاهاى شام تحت تعقیب دستگاه‌هاى حاکم وقت و مورد تجسس جاسوسها، از این ده به آن ده، از آن ده به آن ده، با لباس مبدل و ناشناس که حضرت به یک غارى میرسند و در آن غار وارد میشوند و یک فرد نصرانى در آنجاست، حضرت با او بحث میکنند و در همان وقت هم از وظیفه و تکلیف الهى خودشان که تبیین حقیقت هست، غافل نیستند؛ با آن نصرانى صحبت میکنند و نصرانى را مسلمان میکند. زندگى پرماجراى موسى‌بن جعفر یک چنین زندگى است که شما ببینید این زندگى چقدر زندگى پرشور و پرهیجانى است. ما امروز نگاه میکنیم موسى‌بن جعفر، خیال میکنیم یک آقاى مظلوم بى‌سروصداى سربه زیرى در مدینه بود و رفتند مأمورین این را کشیدند آوردند در بغداد، یا در کوفه، در فلان جا، در بصره زندانى کردند، بعد هم مسموم کردند، از دنیا رفت، همین و بس؛ قضیه این نبود. قضیه یک مبارزه‌ى طولانى، یک مبارزه‌ى تشکیلاتى، یک مبارزه‌اى با داشتن افراد زیاد در تمام آفاق اسلامى بود. موسى‌بن جعفر کسانى داشت که به او علاقه‌مند بودند. آنوقتى که پسر برادر ناخلف موسى‌بن جعفر که جزو افراد وابسته‌ى به دستگاه بود، درباره‌ى موسى‌بن جعفر با هارون حرف میزد، تعبیرش این بود که «خلیفتان یجبى الیه ما الخراج»؛ گفت هارون تو خیال نکن فقط تو هستى که خلیفه در روى زمین هستى در جامعه‌ى اسلامى و مردم به تو خراج میدهند، مالیات میدهند. دو تا خلیفه هست؛ یکى توئى، یکى موسى‌بن جعفر. به تو هم مردم مالیات میدهند، پول میدهند؛ به موسى‌بن جعفر هم مردم مالیات میدهند، پول میدهند و این یک واقعیت بود. او از روى خباثت میگفت؛ او میخواهد سعایت کند. اما یک واقعیت بود؛ از تمام اقطار اسلامى کسانى بودند که با موسى‌بن جعفر ارتباط داشتند، منتها این ارتباطها در حدى نبود که موسى‌بن جعفر بتواند به یک حرکت مبارزه‌ى مسلحانه‌ى آشکارى دست بزند که خود این یک بحث مفصلى دارد که جایش در بحث در زندگى امام صادق (علیه‌السّلام) است، که اگر یک وقتى فرصت کنم، توفیق پیدا کنم در زندگى امام صادق صحبت کنم، آنجا باید گفته بشود که چرا ائمه (علیهم السّلام) و چرا مشخصاً امام صادق (علیه السّلام) که وضعش از این جهت بهتر از بقیه ائمه بود، به یک قیام مسلحانه دست نزد و حرکت نکرد که آن خودش یکى از بحثهاى شنیدنى و بسیار مهم زندگى ائمه است؛ این وضع زندگى موسى‌بن جعفر بود.
 تا نوبت به هارون الرشید میرسد. وقتى نوبت به هارون‌الرشید رسید، اوقاتى است که اگر چه در جامعه‌ى اسلامى دستگاه خلافت معارضى ندارد و تقریباً بى‌دردسر و بى‌دغدغه مشغول حکومت هست، اما با این حال وضع زندگى موسى‌بن جعفر و گسترش تبلیغات امام هفتم جورى است که علاج این مطلب براى آنها اینقدر هم آسان نیست. و هارون یک خلیفه‌ى سیاستمدار و بسیار با ذکاوتى بود. یکى از کارهائى که هارون کرد این بود که خودش بلند شد رفت مکه که طبرى مورخ معروف احتمال میدهد - درست الان یادم نیست، چون نتوانستم حالاها مراجعه کنم به این منابع، از دور در ذهنم هست - یا به طور یقین میگوید هارون‌الرشید حرکت کرد به عزم سفر حج، در خفا مقصودش این بود که برود مدینه، از نزدیک موسى‌بن جعفر را ببیند چه جور موجودى است. ببیند این شخصیتى که این همه درباره‌ى او حرف هست، این همه دوستان دارد، حتى در بغداد کسانى از دوستان او هستند، این چه جور شخصیتى است؛ آیا باید از او ترسید یا نه؟ که آمد و چند ملاقات با موسى‌بن جعفر دارد که از آن ملاقاتهاى فوق‌العاده مهم و حساس است. یکى در مسجد الحرام است که ظاهراً به صورت ناشناس موسى‌بن جعفر با هارون برخورد میکند و یک مذاکرات تندى بین آنها رد و بدل میشود و موسى‌بن جعفر ابهت خلیفه را در مقابل حاضران میشکند؛ او آنجا موسى‌بن جعفر را نمیشناسد. بعد که مى‌آید مدینه، چند ملاقات با موسى‌بن جعفر دارد که اینها ملاقاتهاى مهمى است. البته اگر من بخواهم اینها را شرح بدهم و حتى همین ملاقاتها را بیان کنم که چه گذشته، وقت را زیادى خواهد گرفت. من همین قدر اشاره میکنم براى اینکه کسانى که اهل مطالعه‌اند، اهل تحقیقند و علاقه‌مند به این مسائل هستند -  مظانش اینها است - بروند دنبالش پیدا کنند. از جمله اینکه حالا در این ملاقاتها هارون‌الرشید تمام آن کارهائى را که باید براى قبضه کردن یک انسان مخالف و یک مبارز حقیقى انجام داد، همه را انجام میدهد: تهدید، تطمیع، فریبکارى؛ همه‌ى اینها را انجام میدهد. یکى از حرفهائى که آنجا با موسى‌بن جعفر میزند، این است که میگوید شما بنى‌هاشم از فدک محروم شدید، آل‌على. فدک را از شماها گرفتند، حالا من میخواهم فدک را به شما برگردانم. بگو فدک کجاست، حدود فدک چیه، تا من فدک را به شما برگردانم. خب معلوم است که این یک فریبى است که میخواهد فدک را برگرداند، به عنوان کسى که حق از دست رفته‌ى آل محمّد را میخواهد به آنها برگرداند، چهره‌اى براى خودش درست کند. حضرت میگوید بسیار خب، حالا میخواهى فدک را به بدهى، من حدود فدک را براى تو معین میکنم. بنا میکنند حدود فدک را معین کردن؛ آن حدودى که امام موسى‌بن جعفر براى فدک معین میکنند، تمام کشور اسلامى آن روز را در بر میگیرد؛ فدک یعنى این. یعنى اینکه تو خیال کنى که ما دعوامان در آن روز بر سر یک باغستان بود، چند تا درخت خرما بود، این ساده‌لوحانه است. مسئله‌ى ما آن روز هم مسئله‌ى چند تا نخلستان و باغستان فدک نبود، مسئله‌ى خلافت پیغمبر بود؛ مسئله‌ى حکومت اسلامى بود. منتها آن روز آن چیزى که فکر میشد ما را از این حق بکلى محروم خواهد کرد، گرفتن فدک بود. لذا ما در مقابل این مسئله پافشارى میکردیم. امروز آن چیزى که در مقابل ما تو غصب کردى، باغستان فدک نیست که ارزشى ندارد. آنچه که تو غصب کردى، جامعه‌ى اسلامى است، کشور اسلامى است. حدود چهارگانه‌اى را ذکر میکند موسى‌بن جعفر (علیه الصّلاة و السّلام)، میگوید این فدک است. یا اللَّه، حالا اگر میخواهى بدهى، این را بده. یعنى صریحاً مسئله‌ى داعیه‌ى حاکمیت و خلافت را آنجا امام موسى‌بن جعفر مطرح میکند. آنوقتى که هارون الرشید در ورود به حرم پیغمبر در مدینه - در همین سفر - میخواست در مقابل مسلمانهائى که دارند زیارت خلیفه را تماشا میکنند، یک تظاهرى بکند و خویشاوندى خودش را به پیغمبر نشان بدهد، میرود نزدیک، وقتى میخواهد سلام بدهد به قبر پیغمبر، میگوید: «السّلام علیک یابن عمّ»؛ نمیگوید: «یا رسول اللَّه»، اى پسر عمو سلام بر تو. یعنى من پسر عموى پیغمبر هستم. موسى‌بن جعفر بلافاصله مى‌آیند در مقابل ضریح مى‌ایستند، میگویند: «السّلام علیک یا ابّ»؛ سلام بر تو اى پدر. یعنى اگر پسر عموى تو است، پدر من است. درست آن شیوه‌ى تزویر او را در همان مجلس از بین میبرد. مردمى که دوروبر هارون الرشید بودند، آنها هم احساس میکردند که بزرگترین خطر براى دستگاه خلافت، وجود موسى‌بن جعفر است. یک مردى از دوستان دستگاه حکومت و سلطنت ایستاده بود آنجا، دید که یک شخصى سوار بر یک درازگوشى آمد بدون تجمل، بدون تشریفات، بدون اینکه بر یک اسب قیمتى سوار شده باشد که حاکى باشد که جزو اشراف هست. تا آمد، راه را باز کردند -  ظاهراً در همین سفر مدینه بوده، گمان میکنم - و او وارد شد. پرسید این کى بود که وقتى آمد اینطور همه در مقابلش خضوع کردند و اطرافیان خلیفه راه را باز کردند تا او وارد بشود. گفتند این موسى‌بن جعفر است. تا گفتند موسى‌بن جعفر است، گفت اى واى از حماقت این قوم - یعنى بنى‌عباس - کسى را که مرگ آنها را میخواهد و حکومت آنها را واژگون خواهد کرد، اینجور احترام میکنند؟ میدانستند. خطر موسى‌بن جعفر براى دستگاه خلافت، خطر یک رهبر بزرگى بود که داراى دانش وسیع است؛ داراى تقوا و عبودیت و صلاحى است که همه‌ى کسانى که او را میشناسند، این را در او سراغ دارند؛ داراى دوستان و علاقه‌مندانى است در سراسر جهان اسلام؛ داراى شجاعتى است که از هیچ قدرتى در مقابل خودش ابا ندارد، واهمه ندارد. لذاست که در مقابل عظمت ظاهرى سلطنت هارونى آنطور بى‌محابا حرف میزند و مطلب میگوید. یک چنین شخصیتى؛ مبارز، مجاهد، متصل به خدا، متوکل به خدا، داراى دوستانى در سراسر جهان اسلام و داراى نقشه‌اى براى اینکه حکومت و نظام اسلامى را پیاده بکند، این بزرگترین خطر براى حکومت هارونى است. لذا هارون تصمیم گرفت که این خطر را از پیش پاى خودش بردارد. البته مرد سیاستمدارى بود، این کار را دفعتاً انجام نداد. اول مایل بود که به یک شکل غیرمستقیم این کار را انجام بدهد. بعد دید بهتر این است که موسى‌بن جعفر را به زندان بیندازد، شاید در زندان بتواند با او معامله کند، به او امتیاز بدهد، زیر فشارها او را وادار به قبول و تسلیم بکند. لذا بود که موسى‌بن جعفر را از مدینه دستور داد دستگیر کردند، منتها جورى که احساسات مردم مدینه هم جریحه‌دار نشود و نفهمند که موسى‌بن جعفر چگونه شد. لذا دو تا مرکب و مهمل درست کردند، یکى به طرف عراق، یکى به طرف شام که مردم ندانند که موسى‌بن جعفر را به کجا بردند. و موسى‌بن جعفر را آوردند در مرکز خلافت و در بغداد زندانى کردند و این زندان، زندان طولانى بود. البته احتمال دارد - مسلّم نیست - که حضرت را از زندان یک بار آزاد کرده باشند، مجدداً دستگیر کرده باشند. آنچه مسلم است، بار آخرى که حضرت را دستگیر کردند، به قصد این دستگیر کردند که امام (علیه‌السّلام) را در زندان به قتل برسانند و همین کار را هم کردند. البته شخصیت موسى‌بن جعفر در داخل زندان هم همان شخصیت مشعل روشنگرى است که تمام اطراف خودش را روشن میکند، ببینید حق این است. حرکت فکر اسلامى و جهاد متکى به قرآن یک چنین حرکتى است، هیچ وقت متوقف نمیماند، حتى در سخت‌ترین شرایط، که ما در زمان خودمان هم، در دوران اختناق شدید رژیم، دیدیم کسانى بودند در تبعید، در زندان زیر شکنجه، در شرایط سخت، بلکه در سخت‌ترین شرایط، اما در همان حال هم نه فقط نمیشکستند خودشان، بلکه دشمنشان را میشکستند. نه فقط تحت تأثیر قرار نمیگرفتند، بلکه زندان‌بانها را تحت تأثیر قرار میدادند و این همان کارى بود که موسى‌بن جعفر کرد که در این‌باره داستانهاى زیادى و روایات متعددى هست که یکى از جالبترین آنها این است که سندى‌بن شاهک معروف که شما میدانید که یک زندان‌بان بسیار غلیظ و خشن و از سرسپردگان بنى‌عباس و از وفاداران به دستگاه سلطنت و خلافت آن روز بود، این زندانبان موسى‌بن جعفر بود و موسى‌بن جعفر را در خانه‌ى خودش در یک زیرزمین بسیار سختى زندانى کرده بود. خانواده‌ى سندى بن شاهک گاهى اوقات از یک روزنه‌اى زندان را نگاه میکردند، وضع زندگى موسى‌بن جعفر آنها را تحت تأثیر قرار داد و بذر محبت اهل بیت و علاقه‌مندى به اهل بیت در خانواده‌ى سندى بن شاهک پاشیده شد، یکى از فرزندان سندى‌بن شاهک به نام «کشاجم» از بزرگان و اعلام تشیع است. شاید دو نسل یا یک نسل بعد از سندى‌بن شاهک یکى از اولاد سندى بن شاهک، کشاجم است که از بزرگترین ادبا و شعرا و از اعلام تشیع در زمان خودش است که این را همه ذکر کرده‌اند؛ اسمش کشاجم السندى است. این وضع زندگى موسى‌بن جعفر است که در زندان، موسى‌بن جعفر اینجور گذراند. البته بارها آمدند در زندان حضرت را تهدید کردند، تطمیع کردند، خواستند آن حضرت را دلخوش کنند؛ اما این بزرگوار با همان صلابت الهى و با اتکا به پروردگار و لطف الهى ایستادگى کرد و همان ایستادگى بود که قرآن را، اسلام را تا امروز حفظ کرد.
 این را بدانید که استقامت ائمه‌ى ما در مقابل آن جریانهاى فساد موجب این شد که امروز ما میتوانیم اسلام حقیقى را پیدا کنیم. امروز نسلهاى مسلمان و نسلهاى بشرى میتوانند چیزى به نام اسلام، به نام قرآن، به نام سنت پیغمبر در کتب پیدا کنند، اعم از کتب شیعه و حتى در کتب اهل تسنن. اگر این حرکت مبارزه‌جویانه‌ى سرسخت ائمه (علیهم السّلام) در طول این دویست و پنجاه سال نبود، بدانید که قلم به مزدها و زبان به مزدهاى دوران بنى‌امیه و بنى‌عباس اسلام را تدریجاً آنقدر عوض میکردند و میکردند که بعد از گذشتن یک دو قرن از اسلام هیچ چى باقى نمیماند؛ یا قرآنى نمیماند، یا قرآن تحریف شده‌اى میماند. این پرچمهاى سرافراز، این مشعله‌هاى نورافشان، این مناره‌هاى بلند بود که در تاریخ اسلام ایستاد و شعاع اسلام را آنچنان پرتو افکن کرد که تحریف کنندگان و کسانى که مایل بودند در محیط تاریک حقایق را قلب کنند، آن تاریکى را نتوانستند به دست بیاورند. شاگردان ائمه (علیهم السّلام) از همه‌ى فرقه‌هاى اسلامى بودند، مخصوص شیعه نبودند؛ از کسانى که به آرمان تشیع - یعنى به امامت شیعى - اعتقاد نداشتند، کسان زیادى بودند که شاگردان ائمه بودند؛ تفسیر و قرآن و حدیث و سنت پیغمبر را از ائمه یاد میگرفتند. اسلام را همین مقاومتها بود که تا امروز نگه داشت.
 بالاخره موسى‌بن جعفر را در زندان مسموم کردند. یکى از تلخى‌هاى تاریخ زندگى ائمه همین شهادت موسى‌بن جعفر است. البته میخواستند همان جا هم ظاهرسازى بکنند؛ در روزهاى آخر سندى‌بن شاهک عده‌اى از سران و معاریف و بزرگان را که در بغداد بودند، آورد دور حضرت، اطراف حضرت، گفت ببینید وضع زندگى‌اش خوب است، مشکلى ندارد؛ حضرت آنجا فرمودند بله، ولى شما هم بدانید که اینها من را مسموم کردند. و حضرت را مسموم کردند با چند دانه‌ى خرما و در زیربارسنگین غل و زنجیرى که برگردن و بر دست و پاى امام بسته بودند، امام بزرگوار و مظلوم و عزیز در زندان روحش به ملکوت اعلى پیوست و به شهادت رسید. البته باز هم میترسیدند، از جنازه‌ى امام موسى‌بن جعفر هم مى‌ترسیدند، از قبر موسى‌بن جعفر هم میترسیدند. این بود که وقتى که جنازه‌ى موسى‌بن جعفر را از زندان بیرون آوردند و شعار میدادند به عنوان اینکه این کسى است که علیه دستگاه حکومت قیام کرده بوده، این حرفها را میگفتند تا اینکه شخصیت موسى‌بن جعفر را تحت‌الشعاع قرار بدهند؛ آنقدر جوّ بغداد براى دستگاه جوّ نامطمئنى بود که یکى از عناصر خود دستگاه که سلیمان‌بن جعفر باشد -  سلیمان‌بن جعفربن منصور عباسى، یعنى پسر عموى هارون که یکى از اشراف بنى‌عباس بود - دید به این وضعیت ممکن است که مشکل برایشان درست بشود، یک نقش دیگرى را او به عهده گرفت و جنازه‌ى موسى‌بن جعفر را آورد؛ کفن قیمتى برجنازه‌ى آن حضرت پوشاند، آن حضرت را با احترام بردند در مقابر قریش، آنجائى که امروز به عنوان کاظمیین معروف هست و مرقد مطهر موسى‌بن جعفر در نزدیکى بغداد، دفن کردند و موسى‌بن جعفر زندگى سراپا جهاد و مجاهدت خودش را به این ترتیب به پایان رساند.
 پروردگارا ! درود و سلام فراوان و عمیق ما را به تربت پاک این امام بزرگوار نثار بفرما.

1) احزاب: 70
2) جمعه: 2
3) بحارالانوار، ج 52، ص 105
4) بحارالانوار، ج 48، ص 100؛ «دخلت على ابى‌الحسن الاوّل (علیه السّلام) فى بیته الّذى کان یصلّى فیه فاذا لیس فى البیت شى‌ء الّا خصفة و سیف معلّق و مصحف»
5) بحارالانوار، ج 48،  ص
105


منبع:farsi.khamenei.ir/speech-content?id=21774

فیلم سخنرانی:دانلود